دریاروندگان: July 2003 Archives

July 31, 2003

يک داستان کوتاه در باره يک رويداد کاملا غير معمولی

در اينجا داستان کلاغ را بطور کامل می آورم کلاغ يک داستان کوتاه در باره يک رويداد کاملا غير معمولی نوشته سعيد مقدم

آخرش هم مطمئن نشد کلاغه نر بود يا ماده، اما قبل از اين که کلاغ بزرگه چشم راستش را ا ز حدقه دربياورد و نوکش را بطرف بالا بگيرد و آنرا ببلعد بنظرش رسيد با چشم چپش ديده است، که کلاغ کوچکه زير کلاغ بزرگه بوده است . با اين همه سالها بود به آنچه چشم چپش می ديد اطمينان نمی کرد. طرف چپ صورتش فلج بود، وقتی سعی می کرد پلک چشم چپش را باز کند، تنها می توانست لرزش خفیفی به آن بدهد و آنچه از آن شکاف تنگ ديده می شد، سايه های شبح گونه ای بيشتر نبودند. قبل از اين که کلاغ کوچکه نوکش را با حرص و غيض به سوراخ چشم درآمده او فرو کند و سهمش را بيرون بکشد يادش آمد که آن شب، اول قصد داشته يک کبوتر بخرد، اما فروشنده گفت "عمو جان با هفت تومن که کسی بتو کبوتر نمی دهد، بيا اين کلاغ زاغی را ببر، ده تومن است بتو می دهم هفت تومن. جونی هم که نداری که کبوتر هوا کنی، به چه دردت می خورد کبوتر. باز این کلاغه يک قارقاری می کند از تنهايی درت می آورد." ايستاد و با ترديد نگاه کرد. فروشنده گفت :"برو عمو خدا خيرت بده، مشتری نیستی". دست کرد در جيب هفت تومان داد به فروشنده. کلاغ را گرفت چند قدم رفت. کلاغ زاغی در دستش تکان خورد، برگشت از فروشنده يک پاکت گرفت کلاغ را گذاشت توی پاکت. از کنار کبابی که رد شد بنظرش آمد کلاغ تو پاکت تکان می خورد، سر پاکت را محکمتر گرفت. از بازار سرشور که بيرون آمد از عرض خيابان گذشت وارد بازار بزرگ شد. عده ای در بازار می دويدند و زنده باد زنده باد می گفتند. عده ای دیگر دنبال آنها می کردند و مرگ بر مرگ بر می گفتند.از کنارش که می گذشتند، يکيشان ايستاد و به او و پاکت دستش نگاهی انداخت. از پله ها پايين رفت درِ خانه اش را باز کرد ويکراست رفت تو اتاق. کلاغ زاغی را از تو پاکت در آورد گذاشتش وسط اتاق. تکه ای نان را خرد کرد و با یک کاسه آب گذاشت جلويش. پتويش را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بيدار شد بنظرش آمد کلاغ از جايش تکان نخورده است و به آب و نان نوک نزده است. با انگشت تلنگری به کلاغ زد. کلاغ تکانی خورد و چند قدم برداشت. ديد کلاغ زاغی می لنگد. تلنگر دیگری به آن زد. کلاغ بالهايش را تکان داد اما نپريد. برگشت به مغازه ای که کلاغ را خریده بود. به فروشنده گفت:"لنگ بود". فروشنده پرسيد:"چی می گی عمو". گفت:"کلاغی که ديشب فروختی، کلاغ زاغی نبود، کلاغ معمولی بود، لنگ هم بود". فروشنده گفت:"کلاغ زاغی بود، کلاغ که به اون کوچکی نميشه، لنگ هم نبود، جون نداشت. پنير بهش بده، قبراق میشه." برگشت چند قدم دور شد گفت:"مادر جنده". رفت تو خانه نشست به تماشای کلاغ. خرده های نان و کاسه آب جلوی کلاغ بود ولی مثل این که آنها را نمی دید. ظهر که صدای اذان آمد بلند شد نوک کلاغ را باز کرد يک تکه نان در آن فرو کرد و چند قطره آب در آن ریخت. عصر که شد نوک کلاغ را باز کرد ديد تکه نان همانطور در گلوی کلاغ است نه آن را می بلعد و نه می اندازد بيرون. شب که شد رفت مغازه خواربار فروشی روبروی کبابی. فروشنده پرسيد:"هان؟" قبل از این که جواب بدهد مشتری ديگری وارد شد. فروشنده رو به او گفت:"چه فرمایشی بود؟" مشتری جنسش را خريد و رفت. فروشنده دوباره پرسيد:"هان؟" گفت:"يک سير پنير". پيش از آنکه فروشنده به او يک سير پنير بدهد مشتری دیگری وارد مغازه شد و فروشنده اول او را راه انداخت. مشتری دوم که رفت فروشنده يک سير پنير پيچيد لای کاغذ گذاشت روی پیشخوان و گفت:"دو تومن." پنير را برداشت و رفت بيرون. چند قدم که رفت برگشت و گفت:"مادر جنده". آمد وسط اتاق نشست نوک کلاغ را باز کرد و تکه نان را با ته قاشق از گلوی کلاغ در آورد. پنير را از لای کاغذ درآورد گذاشت جلوی کلاغ. پتو را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بیدار شد ديد کلاغ پنير را خورده است. با انگشت تلنگری به آن زد. کلاغ پريد رفت گوشه اتاق. شب قبل از اين که برود بيرون با نوک پا زد به کلاغ. کلاغ پريد وسط اتاق. یک روز صبح که از خواب بيدار شد وقتی با انگشت به کلاغ تلنگر زد کلاغ پريد و نشست روی سيم چراغ. داشت به بالا نگاه می کرد که کلاغ ريد و قبل از آنکه بتواند سرش را کنار بکشد گه کلاغ ريخت رو صورتش. کاغذ پنیر را برداشت صورتش را با آن پاک کرد. به کلاغ نگاه کرد و گفت:"مادر جنده". شب کلاغ آمد نشست جلوی پنير. قبل از آنکه پتو را بکشد روی سرش بخوابد رفت قیچی را از روی رف برداشت گذاشت بالای سرش. صبح که از خواب بيدار شد کلاغ را گرفت و قیچی را برداشت اما ديد از رطوبت هوا زنگ زده است باز و بسته نمی شود. قيچی را پرت کرد روی رف و کلاغ را ول کرد. کلاغ پريد و نشست روی سيم چراغ. مدتها گذشت. یک روز که کلاغ روی سيم نشسته بود يکباره به این فکر افتاد که کلاغه نر است یا ماده. هرچه فکر کرد چطور می شود فهميد فکرش به جايی نرسيد. روزها گذشت و اين که نمی دانست کلاغه نر است يا ماده آزارش می داد. يکشب قبل از آنکه پتو را روی سرش بکشد و بخوابد پنجره را باز کرد و کلاغ را انداخت بيرون. صبح که از خواب بيدار شد ديد دو تا کلاغ نشسته اند وسط اتاق. نگاه کرد ديد پنجره باز است. فکر کرد کلاغ کوچکه حتما ماده بوده رفته با خودش یک نر آورده است. شب که شد رفت از مغازه دو سير پنير خريد. فروشنده گفت:"ها؟ عيالوار شدی!؟" از بازار سرشور که آمد بيرون جماعت زنده بادگوها را ديد که فرار می کردند و آنها که مرگ بر می گفتند دنبالشان می دويدند و بطرفشان سنگ پرتاب می کردند. تا آمد بخودش بجنبد سنگ بزرگی خورد به بالای ابرويش و آن را شکافت. پنيررا به دست چپش گرفت اما نتوانست آنرا محکم بگیرد و از دستش افتاد. با دست راستش پيشانيش را گرفت. خون از لای انگشتانش بيرون جهيد. کورمال کورمال خودش را رساند به خانه اش. کلاغ ها روی سيم چراغ نشسته بودند. احساس کرد دارد از حال می رود. رفت وسط اتاق دراز کشيد. قبل از آنکه پتو را بکشد روی سرش کلاغ ها آمدند و نشستند روبرویش و زل زدند به شکاف بالای ابرويش. از نگاه آنها وحشت کرد. کمی به عقب خزيد. کلاغ ها جلوتر آمدند. دست راستش را به زحمت تکان داد اما کلاغ ها جلوتر پريدند. نوک اول را کلاغ بزرگه زد. قبل از آنکه فرصت کند کلاغ بزرگه را دور کند کلاغ کوچکه نوک دوم را زد. کلاغ بزرگه که چشم راستش را درآورد بيرمق شد. کلاغ ها به نوبت به گودی چشم راستش نوک ميزدند و سهمشان را بيرون می کشيدند نوکشان را بالا می گرفتند و آنرا می بلعيدند. همانطور که از حال می رفت گفت:"مادرجنده ها".

Posted by darya at 11:20 PM | Comments (2)

وصيت

چندين بار تا کنون برايم از پدر بزرگ و نقشش در شکل گيری شخصيت و روحيه اش گفته بود.از نقشی که پدر بزرگ در داستانهايش بازی می کند و کودکی که هميشه باسی ناميده می شود، مطلع بودم. اينکه هنوزپس از ساليان عاشقانه دوستش دارد. نمی دانم چرا امشب به اين شدت غمگين شدم. شايد بخاطر اينکه صحنه مرگ پدر بزرگ از پس گفته های او در پيش چشمم چنان مجسم شد که گويی خود شاهد آن بوده ام. به خانه که آمدم، گشتم و اين شعر را يافتم .شعری زيبا از خالق يوزپلنگانی که با من دويدند، زنده ياد بيژن نجدی شعری که اولين بار امير عزيزم برايمان خواند، به ياد پدر بزرگ

وصيت نامه

نيمی از سنگ ها، صخره ها، کوهستان را
گذاشته ام
با دره هايش، پياله های شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان وقف باران است

دريای آبی آرام را
با فانوس روشن دريايی
می بخشم به همسرم
شب های دريا را بی آرام، بی آبی
با دلشوره فانوس دريايی
به دوستان دور دوران سربازی
که حالا پير شده اند

رودخانه که می گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب پيراهنت شود تمام تابستان

هر مزرعه و درخت
کشتزار وعلف را به کوير بدهيد، شش دانگ
به دانه های شن زير آفتاب

از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسقيی
که ريخته ام در شيشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
يک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به نی بدهيد

و می بخشم به پرندگان
رنگ ها، کاشی ها، گنبد ها را

به يوز پلنگانی که با من دويده اند
غار و قنديل های آهک و تنهايی

و بوی باغچه را
به فصل هايی که می آيند
بعد از من

Posted by darya at 12:53 AM | Comments (0)

July 27, 2003

يک داستان کوتاه در باره يک رويداد کاملا غير معمولی

در اينجا قصد دارم يک داستان کوتاه ديگر در کنار داستان قبلی بگذارم . اين داستان شرح ِ اتفاقی غير معمولی است در ايران، مشهد، در حوالی بازار سرشور.

کلاغ
يک داستان کوتاه در باره يک رويداد کاملا غير معمولی
قسمت اول

آخرش هم مطمئن نشد کلاغه نر بود يا ماده، اما قبل از اين که کلاغ بزرگه چشم راستش را ا ز حدقه دربياورد و نوکش را بطرف بالا بگيرد و آنرا ببلعد بنظرش رسيد با چشم چپش ديده است، که کلاغ کوچکه زير کلاغ بزرگه بوده است . با اين همه سالها بود به آنچه چشم چپش می ديد اطمينان نمی کرد. طرف چپ صورتش فلج بود، وقتی سعی می کرد پلک چشم چپش را باز کند، تنها می توانست لرزش خفیفی به آن بدهد و آنچه از آن شکاف تنگ ديده می شد، سايه های شبح گونه ای بيشتر نبودند.
قبل از اين که کلاغ کوچکه نوکش را با حرص و غيض به سوراخ چشم درآمده او فرو کند و سهمش را بيرون بکشد يادش آمد که آن شب، اول قصد داشته يک کبوتر بخرد، اما فروشنده گفت "عمو جان با هفت تومن که کسی بتو کبوتر نمی دهد، بيا اين کلاغ زاغی را ببر، ده تومن است بتو می دهم هفت تومن. جونی هم که نداری که کبوتر هوا کنی، به چه دردت می خورد کبوتر. باز این کلاغه يک قارقاری می کند از تنهايی درت می آورد."
ايستاد و با ترديد نگاه کرد. فروشنده گفت :"برو عمو خدا خيرت بده، مشتری نیستی". دست کرد در جيب هفت تومان داد به فروشنده. کلاغ را گرفت چند قدم رفت. کلاغ زاغی در دستش تکان خورد، برگشت از فروشنده يک پاکت گرفت کلاغ را گذاشت توی پاکت.
از کنار کبابی که رد شد بنظرش آمد کلاغ تو پاکت تکان می خورد، سر پاکت را محکمتر گرفت. از بازار سرشور که بيرون آمد از عرض خيابان گذشت وارد بازار بزرگ شد. عده ای در بازار می دويدند و زنده باد زنده باد می گفتند. عده ای دیگر دنبال آنها می کردند و مرگ بر مرگ بر می گفتند.از کنارش که می گذشتند، يکيشان ايستاد و به او و پاکت دستش نگاهی انداخت.
از پله ها پايين رفت درِ خانه اش را باز کرد ويکراست رفت تو اتاق. کلاغ زاغی را از تو پاکت در آورد گذاشتش وسط اتاق. تکه ای نان را خرد کرد و با یک کاسه آب گذاشت جلويش. پتويش را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بيدار شد بنظرش آمد کلاغ از جايش تکان نخورده است و به آب و نان نوک نزده است. با انگشت تلنگری به کلاغ زد. کلاغ تکانی خورد و چند قدم برداشت. ديد کلاغ زاغی می لنگد. تلنگر دیگری به آن زد. کلاغ بالهايش را تکان داد اما نپريد.
برگشت به مغازه ای که کلاغ را خریده بود. به فروشنده گفت:"لنگ بود". فروشنده پرسيد:"چی می گی عمو". گفت:"کلاغی که ديشب فروختی، کلاغ زاغی نبود، کلاغ معمولی بود، لنگ هم بود". فروشنده گفت:"کلاغ زاغی بود، کلاغ که به اون کوچکی نميشه، لنگ هم نبود، جون نداشت. پنير بهش بده، قبراق میشه."
برگشت چند قدم دور شد گفت:"مادر جنده".

دنباله دارد

Posted by darya at 08:09 PM | Comments (1)

رفتی واز رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

دلم گرفته خيلی بی حوصله ام،همينجور الاف نشستم و به جلوم خيره شدم. نمی دونم اگه دلم به موزيک متن زندگی دو گانه ورونيکا خوش نبود، بايد چه کار می کردم .شايد بيش از 20 بار اين قطعه از ديشب پشت سر هم تکرار شده. هوا هنوز گرمه بيرون بارون مياد.ويک روز ديگه هم حروم ميشه

Posted by darya at 08:03 PM | Comments (2)

July 26, 2003

خواب در بيداری

در خيابان يکطرفه با سرعت 160 حرکت کردن کار عاقلانه ای نيست. ديشب چشم هايم را بسته بودم و با چنين سرعتی می راندم. در خيابانی دراز با صفی از مردمانی که نه چشم داشتند ونه گوش.در ميان آنان او نشسته بود با لبخندی بر لبانش دوخته وچشمانی که با مهربانی نقاشی شده بودو من بيرحمانه به سوی او راندم. بسوی او؟ نه هدف خودم بودم.من بسوی خودم در حرکت بودم
خواب بود يا بيداری،نمی دانم.زمانی می رسد که مرز خواب و رويا در هم می ريزد.اگر در بيداری بود چه احمقانه خوابی بود و اگر رويا بود، بگذار تا فراموشش کنم .

Posted by darya at 12:48 AM

July 25, 2003

يک داستان کوتاه در باره يک اتفاق کاملا معمولی

قصدم اِينست که دراينجا شروع کنم به نوشتن يک داستان کوتاه دنباله دار گردن يک داستان کوتاه در باره يک اتفاق کاملا معمولی قسمت اول دیشب بعد ازتقريبا یکسال از برن زنگ زد.

گفت شماره تلفنم را گم کرده بوده و آن را چند ساعت پيش اتفاقا در بين ورق پاره هايش پيدا کرده است. مثل هميشه پر حرف بود. شروع که می کرد فرصت پاسخ دادن باقی نمی گذاشت. از زندگی جديدش گفت. از سويس گفت، از برن، و اينکه ديگر تاب ماندن درآنجا را ندارد. گفت که ديگر نه قصد برگشتن به برلين را دارد، ونه ماندن در آنجا را و اينکه درجستجوی محل ديگری برای زندگی کردن می گردد. گفت دلش هوای تازه می خواهد، شهری ديگر با آدم های ديگر . ازکار و تحقيقات رو به پايانش در دانشگاه گفت. از خودش و سرگرمی هايش، از اينکه هنوز گياهخوارست و همچنان علاقه مند به رنگ سرخ. سرخ فکر می کند ، سرخ می پوشد وحتی برای موهايش هم هنوز اين رنگ را انتخاب می کند.
بعد حالم را پرسيد ، از کارم پرسيد، واز زندگيم. پرسيد که آيا به او فکر می کنم ، دلم برايش تنگ می شود،آيا گردنش را به خاطر می آورم، آيا...؟
گردنش را فراموش کرده باشم؟ نه، مگر می توانستم آن را فراموش کنم؟ حرف هايش را ديگر نمی شنيدم . ذهنم تنها به يک نقطه متمرکز بود، به يک تصوير که روی حلقه فيلمی خاک خورده جايی در گوشه کنار مغزم پيدا کردم، تصويری که جان گرفت ، به حرکت در آمد و به گذشته ای دور بازگشت.

اورا اولين بار در خانه برشت ديدم. دريک جلسه سخنرانی. مدتی زيادی از شروع سخنرانی نگذشته بود که کلافه از گرمای هوابه اين فکر می کردم که به جای آنجا می توانستم روی چمن های يک پارک درسايه دراز کشيده باشم و پشيمان از آمدن، به پايان جلسه فکر می کردم. بی حوصله به حرف های سخنران گوش می دادم که کلافه تر ازمن بنظر می آمد ولی با جديت در پی اثبات نقش موثر ادبيات تبعيد در فروپاشی سيستم های توتاليتر بود. مدام در صندلی ام جابجا می شدم، باعصبيت پايم را تکان می دادم و برايم به تدريج ماندن يا سرنگونی رژيم های ديکتاتور بی اهميت می شد.
دراوج عذاب کشيدن بودم که چشمم به او افتاد. نمی دانم چرا اورا تا آنموقع نديده بودم. يک رديف جلوتر از من نشسته بود و آن لحظه که چشمم به او افتاد در حال در آوردن بلوزش بود. احتمالا گرمش بود. اولين چيزی که نظرم را گرفت موی قرمز جمع شده بالای سرش بود، ويک گر دن که چند تار موی پيچ خورده بروی آن رها شده بود وزنجيرطلای نازکی که در کناره کرک های پشت گردنش خودنمايی دلپذيری می کرد. با ديدن او گرمای هوا را بيکباره فراموش کردم. چشمانم را به آرامی بستم وعکس هايی را که پی در پی روی پرده پلک های بسته ام نقش می بست وبعد ازمدتی کم رنگ می شد ديدم. زنجيرديدم، گردن ديدم و موی رها شده در باد ديدم موی که به آن خودم را آويزان کردم و با آن خودم را از چاه خسته کننده آن جلسه نجات دادم. قبل از ديدن او در انتظار گذشت ثانيه ها بودم ولی بعد ازآن دوست داشتم که زمان در آن لحظه منجمد می شد و از حرکت باز می ايستاد. نمی دانم چه مدت در اين افکار غوطه ور، به نمای بسته ای که در برابرم نقش بسته بود، خيره شده و تنها چيزی که می ديدم و حس می کردم "کلوز آپ" گردن او بود. چند بار قصد کردم به جلو خم شوم، زير گوشش چيزی زمزمه کنم. فکر کنم اما شرم حضور ديگران بود که مانعم شد درهمان لحظه در باره گردنش اظهار نظری بکنم.
سخنرانی که تمام شد از جايش برخاست. مثل آدم های در خلسه به تصوير تماما باز و"اسلوموشن" او بر زمينه پرده ای که مقابلم آويزان بود خيره شده بودم . با قدم های نرم وسبک به طرف ميز کتاب گوشه سالن راه افتاد و در کنار آن ايستاد. ديگر نمی دانم درآن مدت بر من چه گذشت و چه مدت چشم هايم بر روی او، که برای من تنها تصوير واضح گوشه سالن بود، "زوم" شده بود و همه چيز را، هر چيزبه غير او را مات می ديدم.

Posted by darya at 07:11 PM | Comments (3)

کتاب سياوش

امروز ديدم که شاعر مهربان شهروز رشيد برایم برسم تبريک دو شعر از خودش فرستاده است.از مهرباتيش ممنون.عين مطلب را امی آورم که شما را هم در لذتش شريک کنم.در اينجا به علاقمندان ادبيات پيشنهاد می کنم اگر وقتی بود سری به سايت پربارش کتاب سياوش بزنند
وحید جان سلام!
وبلاگت مبارک باشد. شکیل و خوش رنگ است.
و مهم تر از همه، این که می نویسی.
خواندم که خواب دیده ای. چرا خواب هایت را نمی نویسی؟
اگر نمی نویسی آیا حاضری برایم تعریف شان بکنی؟
می برمت جایی که تنها سنگی آنجاست و چند لکه، خزه، و با هم به خواب هایت نقبی می زنیم.
برای تطمیع ات دو شعر همراه این یادداشت می کنم.

و تو شب را آوردی
و ستاره فراموش ات شد
شبتاب را له کردی

و تو عشق را آوردی
و گوش چشم و هوش پوست فراموشت شد
زندگی را لال کردی

و تو پرسه های لاجرم را آوردی
و دل بادبادکی شاعر فراموشت شد
پس در برکه های باد و بطالت
دستها را باطل کردی.
___________________

کنار مرداب
سرگیجه ی نسیم
و تپ تپ باران

به کجا بازگردد بهار
وقتی که نوبت است

برگی از شب بر دهان هوا
و زق زق سیاه خاک
زنجیر می تند
گرد زمین

به کجا باز گردد درخت

آسمان
پلی شکسته است

به کجا بازگردد ستاره ی مایوس

به کجا بازگردد نسیم

به کجا باز گردد
به کجا باز گردد

Posted by darya at 06:05 PM

July 24, 2003

Yesterday When I Was Young

اين ترانه مرا هميشه به ياد فرهاد می اندارد.هر وقت این را می شنوم غمی سياه بر دلم سنگينی می کند، دلم می گيرد برای امروز، برای ديروز، برای شهرمان، شهرِ بی آوازه خوانِ شاعر کشمان. دلتنگ کوچه های سياه پوشيدهِ بی رهگذرش می شوم، کوچه باغ های خالی از مستانش. دلم به حال گلهای محمدی پژمرده که سر بر روی ديوار های کاهگلی باران نخورده گذاشته اند می سوزد
..............


Yesterday When I Was Young


Yesterday when I was young
the taste of life was sweet as rain upon my tongue
I teased at life as if it were a foolish g ame,
the way the evening breeze may tease a candle fl ame
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built alas on weak and shifting sand.
I lived by night and shunned the naked light of the day
and only now I see how the years ran away

Yesterday when I was young
so many drinking songs were waiting to be sung
so many wayward pleasures lay in store for me
and so much pain my dazzled eyes refused to see
I ran so fast that time and youth at last ran out
I never stopped to think what life was all about
and every conversation I can now recall
concerned itself with me and nothing else at all

Yesterday the moon was blue
and every crazy day brought something new to do
I used my magic age as if itwere a wand
and never saw the waste and emptiness beyond
The g ame of love I played with arrogance and pride
and every flame I lit too quickly quickly died
The friedns I made all seemed somehow to drift away
and only I am left on stage to end the play
There are so many songs in me that won't be sung
I feel the bitter taste of tears upon my tongue
The time has come for me to pay for yesterday when I was young

Posted by darya at 08:27 AM | Comments (2)

July 21, 2003

عشق عمومی

...............................
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دريافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
......................
الف بامداد

Posted by darya at 07:48 PM | Comments (1)

وطن مکان نيست، وطن يک احساس است

اگر همه باور داشتند که وطن يک مکان نيست، که تنها یک احساس است، فکر می کنم که آنگاه وطن شکل دیگری داشت. و چه زیبا و بی کران بود اين وطن، بی کران به اندازه يک احساس، زیبا به اندازه يک عشق

Herbert Grönemeyer

heimat

Wir grübeln leicht
wir tun uns schwer
wir warten auf den Schnee
Wir haben nicht einfach einen guten Tag
dafür sind wir zu zäh

Ich bin nur ein Königskind
das andere ist mir fremd
wir sind auf beiden Lippen blind
Wir trau' n uns nicht aus dem Hemd

Zweisprachenland, entfernt verwandt
an verschiedene Ufer gespült
zum gemeinsamen Gelingen verdammt
Heimat ist kein Ort
Heimat ist ein Gefühl

Geführt von geklonten Patrioten
im nationalen Krampf
Kandidaten im Doppelpack
Blonde Gattinnen grinsen zum Tanz
Die Lage verfahr'n
das Schiff fast versenkt
Die Band spielt "Oh wie ist das schön"
Ablenkungsmanöver werden durchgeführt
die im Dunkeln sind, werden übersehen

Das obere Deck feiert sich ohne Not
Gesichert durch Kontrolle total
Der Lauschangriff läuft, Spitzelprämien bezahlt
für die im Unterdeck gibt 's kein Rettungsboot

Bevor der letzte Tango steigt
wer mach den ersten Anfang
Kohlpop pur hat ausgegeigt
Wer zieht zuerst am gleichen Strang
Wer glaubt an die gleiche Idee
Wer lebt den halben Traum vom Ziel
Wer traut sich zuerst über`n See

Heimat ist kein Ort
Heimat ist ein Gefühl
Heimat ist kein Ort
Heimat ist ein Gefühl

Posted by darya at 08:04 AM

July 19, 2003

ياد او

دلم واسش تنگ شده. يار روزای سختی و در بدری، رفيقی که پای همه چیزايستاده
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حيف آن نباشد که دوست ، دوستر از جان ماست

Posted by darya at 08:14 PM | Comments (2)

آتش

درجدال با خويش به چه می انديشی و به که ؟ در این جدال به او می انديشم به تومی انديشم به سعيد عزیزم


دوباره زاده شده ای؟

تومی پرسی

آری دوباره زاده شده ام
در سی و يک شهریور
در مراسم تدفين چهل سالگی ام
ترديدی ندارم

ترديدم آنگاه آغاز می شود
که تو
آيينه دوريان گری
در برابرم می ايستی
و
مرا
توانِِِ در تو نگريستن نيست
از وحشتِ روييدن آن سوال در تو


آيا برخواسته از خاکستر خويشم
يا حرامزادهِ مايوس
تفالهِ خويش

Posted by darya at 10:07 AM | Comments (1)

هراس

دستان پر هراس من صليبيست در برابرم
برای پنهان کردن شرمِ برهنه چشمانم

Posted by darya at 12:55 AM

برای دوست

بهشت رضا عوض شده بود. زمان زیادی طول کشيد که سنگِ قبرحميد را پيدا کنيم.نوشته های روی سنگ زير سيمان و غبار ساليان گم شده بود. همه جا تاريک بود . تک درخت ِ توسری خوردهِ سرا پا خاک گرفته ای که بر روی بوته ای خشک خم شده بود فضا را بيشتر از آن که بود غمزده می کرد.سکون غريب قبرستان، برادرم را که سالها برادر بزرگم بود، تبدیل به برادر کوچکم کرده بود.
باور این فاجعه که زوزه باد، ناله نوحه خوان و صدای بال کلاغ ها تنها سمفونی سیاهی است که بر مزار ا و، او که چنين عاشق موسيقی بود، بگوش می رسد، توان بیش ماندنمان را برید
همانروز سنگ قبری نو برای او سفارش داديم. در جواب سنگتراش که چه بر سنگ نوی او بتراشد، گفتیم بنويس


ای با من وپنهان شده از دل سلامت ميکنم
تو کعبه ای هرجا روم قصد مقامت میکنم

Posted by darya at 12:53 AM

July 18, 2003

شاهکار2

اينم يک شاهکاره ديگه

LEONARD COHEN LYRICS

"Here It Is"

Here is your crown And your seal and rings And here is your love For all things

Here is your cart And your cardboard and piss And here is your love For all of this

May everyone live And may everyone die Hello, my love And my love, Goodbye

Here is your wine And your drunken fall And here is your love Your love for it all

Here is your sickness Your bed and your pan And here is your love For the woman, the man May everyone live And may everyone die Hello, my love And, my love, Goodbye

And here is the night The night has begun And here is your death In the heart of your son

And here is the dawn, (Until death do us part) And here is your death In your daughter’s heart

May everyone live And may everyone die Hello, my love And, my love, Goodbye

And here you are hurried And here you are gone And here is the love That it’s all built upon

Here is your cross Your nails and your hill And here is your love That lists where it will

May everyone live And may everyone die Hello, my love And my love, Goodbye

Posted by darya at 07:04 PM | Comments (1)

برای تو

از نام تو نغمه ای خواهم ساخت
به شيرينی خواب
(وقتی که تو خسته هستی)
به گوارايی آب
(وقتی که تو تشنه هستی)
چه عاشقانه زمزمه سر می دهم
این نام را

از دور دست ها
با زمزمه های من در خواب می شوی
و
آينيه ذهنت
در نجوايی گنگ می شکند
که می گويد
عشق تو
تنها بهانه ای است
برای ماندن

Posted by darya at 06:54 PM

شاهکار

Innocent When You Dream: Tom Waits

The bats are in the belfry the dew is on the moor where are the arms that held me and pledged her love before and pledged her love before

Chorus

It's such a sad old feeling the fields are soft and green it's memories that I'm stelaing but you're innocent when you dream when you dream you're innocent when you dream

running through the graveyard we laughed my friends and I we swore we'd be together until the day we died until the day we died

Repeat Chorus

I made a golden promise that we would never part I gave my love a locket and then I broke her heart and then I broke her heart

Posted by darya at 08:44 AM

July 17, 2003

آبی

برای يار سفر کرده ام


در آبی چشم های تو
به جستجوی
حقيقت بر خواستم
در اعماق نگاهت
گم شدم
و
عشق
را
يافتم

Posted by darya at 11:22 PM | Comments (1)

تعبير خواب

امروز از اون روزاست که ويرم گرفته در مورد خوابام با کسی حرف بزنم. نمی دونم این چه ويريه که هرچند وقت يک باريقه آدمو می گيره، چون من معمولا دوست ندارم در اين باره با کسی صحبت کنم.دوست دارم که مثل يک فيلم که آدم تنهايی می بينه اونو تنهايی هم مزه مزه اش کنم. راستشو بخواين من خواب آدمو حريم خصوصی اون می دونم مثل چند کار ديگه. بقول رفيقی دوتا کاروهميشه بايد تنهايی کرد يکی توالت رفتن و ديگری عشق بازی، وبقول من سه کارو.
می دونين ديشب خوابم3 اپيزود تقریبا بهم مربوط داشت. سه دفعه از خواب پريدم و دوباره به خواب رفتم وشروع کردم دنباله خوابمو ديدن. اين که چه خوابی بود بماند، گفتم که جزو اسرار مگوست

Posted by darya at 10:52 PM | Comments (6)

تا غم خورد مرغِ هوا

ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماييم و شما
افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا
گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود
مرغانِ آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زانسان که ماهی را بود دريا و طوفان جانفزا

Posted by darya at 07:26 PM