July 27, 2003

کلاغ

 کلاغ يک داستان کوتاه  قسمت اول

آخرش هم مطمئن نشد کلاغه نر بود يا ماده، اما قبل از اين که کلاغ بزرگه چشم راستش را ا ز حدقه دربياورد و نوکش را بطرف بالا بگيرد و آنرا ببلعد بنظرش رسيد با چشم چپش ديده است، که کلاغ کوچکه زير کلاغ بزرگه بوده است . با اين همه سالها بود به آنچه چشم چپش می ديد اطمينان نمی کرد. طرف چپ صورتش فلج بود، وقتی سعی می کرد پلک چشم چپش را باز کند، تنها می توانست لرزش خفیفی به آن بدهد و آنچه از آن شکاف تنگ ديده می شد، سايه های شبح گونه ای بيشتر نبودند. قبل از اين که کلاغ کوچکه نوکش را با حرص و غيض به سوراخ چشم درآمده او فرو کند و سهمش را بيرون بکشد يادش آمد که آن شب، اول قصد داشته يک کبوتر بخرد، اما فروشنده گفت "عمو جان با هفت تومن که کسی بتو کبوتر نمی دهد، بيا اين کلاغ زاغی را ببر، ده تومن است بتو می دهم هفت تومن. جونی هم که نداری که کبوتر هوا کنی، به چه دردت می خورد کبوتر. باز این کلاغه يک قارقاری می کند از تنهايی درت می آورد." ايستاد و با ترديد نگاه کرد. فروشنده گفت :"برو عمو خدا خيرت بده، مشتری نیستی". دست کرد در جيب هفت تومان داد به فروشنده. کلاغ را گرفت چند قدم رفت. کلاغ زاغی در دستش تکان خورد، برگشت از فروشنده يک پاکت گرفت کلاغ را گذاشت توی پاکت. از کنار کبابی که رد شد بنظرش آمد کلاغ تو پاکت تکان می خورد، سر پاکت را محکمتر گرفت. از بازار سرشور که بيرون آمد از عرض خيابان گذشت وارد بازار بزرگ شد. عده ای در بازار می دويدند و زنده باد زنده باد می گفتند. عده ای دیگر دنبال آنها می کردند و مرگ بر مرگ بر می گفتند.از کنارش که می گذشتند، يکيشان ايستاد و به او و پاکت دستش نگاهی انداخت. از پله ها پايين رفت درِ خانه اش را باز کرد ويکراست رفت تو اتاق. کلاغ زاغی را از تو پاکت در آورد گذاشتش وسط اتاق. تکه ای نان را خرد کرد و با یک کاسه آب گذاشت جلويش. پتويش را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بيدار شد بنظرش آمد کلاغ از جايش تکان نخورده است و به آب و نان نوک نزده است. با انگشت تلنگری به کلاغ زد. کلاغ تکانی خورد و چند قدم برداشت. ديد کلاغ زاغی می لنگد. تلنگر دیگری به آن زد. کلاغ بالهايش را تکان داد اما نپريد. برگشت به مغازه ای که کلاغ را خریده بود. به فروشنده گفت:"لنگ بود". فروشنده پرسيد:"چی می گی عمو". گفت:"کلاغی که ديشب فروختی، کلاغ زاغی نبود، کلاغ معمولی بود، لنگ هم بود". فروشنده گفت:"کلاغ زاغی بود، کلاغ که به اون کوچکی نميشه، لنگ هم نبود، جون نداشت. پنير بهش بده، قبراق میشه." برگشت چند قدم دور شد گفت:"مادر جنده". دنباله دارد

Posted by darya at July 27, 2003 08:09 PM
Comments

خيلي خوب بود خسته نباشين راستي با يك رقابت داستان نويسي چطوري؟ وب لاگمو بخون خب؟ باي

Posted by: mohamadreza mahdavi at January 18, 2004 09:33 AM
Post a comment









Remember personal info?