در اينجا داستان کلاغ را بطور کامل می آورم
نوشته سعيد مقدم
آخرش هم مطمئن نشد کلاغه نر بود يا ماده، اما قبل از اين که کلاغ بزرگه چشم راستش را ا ز حدقه دربياورد و نوکش را بطرف بالا بگيرد و آنرا ببلعد بنظرش رسيد با چشم چپش ديده است، که کلاغ کوچکه زير کلاغ بزرگه بوده است . با اين همه سالها بود به آنچه چشم چپش می ديد اطمينان نمی کرد. طرف چپ صورتش فلج بود، وقتی سعی می کرد پلک چشم چپش را باز کند، تنها می توانست لرزش خفیفی به آن بدهد و آنچه از آن شکاف تنگ ديده می شد، سايه های شبح گونه ای بيشتر نبودند. قبل از اين که کلاغ کوچکه نوکش را با حرص و غيض به سوراخ چشم درآمده او فرو کند و سهمش را بيرون بکشد يادش آمد که آن شب، اول قصد داشته يک کبوتر بخرد، اما فروشنده گفت "عمو جان با هفت تومن که کسی بتو کبوتر نمی دهد، بيا اين کلاغ زاغی را ببر، ده تومن است بتو می دهم هفت تومن. جونی هم که نداری که کبوتر هوا کنی، به چه دردت می خورد کبوتر. باز این کلاغه يک قارقاری می کند از تنهايی درت می آورد." ايستاد و با ترديد نگاه کرد. فروشنده گفت :"برو عمو خدا خيرت بده، مشتری نیستی". دست کرد در جيب هفت تومان داد به فروشنده. کلاغ را گرفت چند قدم رفت. کلاغ زاغی در دستش تکان خورد، برگشت از فروشنده يک پاکت گرفت کلاغ را گذاشت توی پاکت. از کنار کبابی که رد شد بنظرش آمد کلاغ تو پاکت تکان می خورد، سر پاکت را محکمتر گرفت. از بازار سرشور که بيرون آمد از عرض خيابان گذشت وارد بازار بزرگ شد. عده ای در بازار می دويدند و زنده باد زنده باد می گفتند. عده ای دیگر دنبال آنها می کردند و مرگ بر مرگ بر می گفتند.از کنارش که می گذشتند، يکيشان ايستاد و به او و پاکت دستش نگاهی انداخت. از پله ها پايين رفت درِ خانه اش را باز کرد ويکراست رفت تو اتاق. کلاغ زاغی را از تو پاکت در آورد گذاشتش وسط اتاق. تکه ای نان را خرد کرد و با یک کاسه آب گذاشت جلويش. پتويش را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بيدار شد بنظرش آمد کلاغ از جايش تکان نخورده است و به آب و نان نوک نزده است. با انگشت تلنگری به کلاغ زد. کلاغ تکانی خورد و چند قدم برداشت. ديد کلاغ زاغی می لنگد. تلنگر دیگری به آن زد. کلاغ بالهايش را تکان داد اما نپريد. برگشت به مغازه ای که کلاغ را خریده بود. به فروشنده گفت:"لنگ بود". فروشنده پرسيد:"چی می گی عمو". گفت:"کلاغی که ديشب فروختی، کلاغ زاغی نبود، کلاغ معمولی بود، لنگ هم بود". فروشنده گفت:"کلاغ زاغی بود، کلاغ که به اون کوچکی نميشه، لنگ هم نبود، جون نداشت. پنير بهش بده، قبراق میشه." برگشت چند قدم دور شد گفت:"مادر جنده". رفت تو خانه نشست به تماشای کلاغ. خرده های نان و کاسه آب جلوی کلاغ بود ولی مثل این که آنها را نمی دید. ظهر که صدای اذان آمد بلند شد نوک کلاغ را باز کرد يک تکه نان در آن فرو کرد و چند قطره آب در آن ریخت. عصر که شد نوک کلاغ را باز کرد ديد تکه نان همانطور در گلوی کلاغ است نه آن را می بلعد و نه می اندازد بيرون. شب که شد رفت مغازه خواربار فروشی روبروی کبابی. فروشنده پرسيد:"هان؟" قبل از این که جواب بدهد مشتری ديگری وارد شد. فروشنده رو به او گفت:"چه فرمایشی بود؟" مشتری جنسش را خريد و رفت. فروشنده دوباره پرسيد:"هان؟" گفت:"يک سير پنير". پيش از آنکه فروشنده به او يک سير پنير بدهد مشتری دیگری وارد مغازه شد و فروشنده اول او را راه انداخت. مشتری دوم که رفت فروشنده يک سير پنير پيچيد لای کاغذ گذاشت روی پیشخوان و گفت:"دو تومن." پنير را برداشت و رفت بيرون. چند قدم که رفت برگشت و گفت:"مادر جنده". آمد وسط اتاق نشست نوک کلاغ را باز کرد و تکه نان را با ته قاشق از گلوی کلاغ در آورد. پنير را از لای کاغذ درآورد گذاشت جلوی کلاغ. پتو را کشيد روی سرش و خوابيد. صبح که بیدار شد ديد کلاغ پنير را خورده است. با انگشت تلنگری به آن زد. کلاغ پريد رفت گوشه اتاق. شب قبل از اين که برود بيرون با نوک پا زد به کلاغ. کلاغ پريد وسط اتاق. یک روز صبح که از خواب بيدار شد وقتی با انگشت به کلاغ تلنگر زد کلاغ پريد و نشست روی سيم چراغ. داشت به بالا نگاه می کرد که کلاغ ريد و قبل از آنکه بتواند سرش را کنار بکشد گه کلاغ ريخت رو صورتش. کاغذ پنیر را برداشت صورتش را با آن پاک کرد. به کلاغ نگاه کرد و گفت:"مادر جنده". شب کلاغ آمد نشست جلوی پنير. قبل از آنکه پتو را بکشد روی سرش بخوابد رفت قیچی را از روی رف برداشت گذاشت بالای سرش. صبح که از خواب بيدار شد کلاغ را گرفت و قیچی را برداشت اما ديد از رطوبت هوا زنگ زده است باز و بسته نمی شود. قيچی را پرت کرد روی رف و کلاغ را ول کرد. کلاغ پريد و نشست روی سيم چراغ. مدتها گذشت. یک روز که کلاغ روی سيم نشسته بود يکباره به این فکر افتاد که کلاغه نر است یا ماده. هرچه فکر کرد چطور می شود فهميد فکرش به جايی نرسيد. روزها گذشت و اين که نمی دانست کلاغه نر است يا ماده آزارش می داد. يکشب قبل از آنکه پتو را روی سرش بکشد و بخوابد پنجره را باز کرد و کلاغ را انداخت بيرون. صبح که از خواب بيدار شد ديد دو تا کلاغ نشسته اند وسط اتاق. نگاه کرد ديد پنجره باز است. فکر کرد کلاغ کوچکه حتما ماده بوده رفته با خودش یک نر آورده است. شب که شد رفت از مغازه دو سير پنير خريد. فروشنده گفت:"ها؟ عيالوار شدی!؟" از بازار سرشور که آمد بيرون جماعت زنده بادگوها را ديد که فرار می کردند و آنها که مرگ بر می گفتند دنبالشان می دويدند و بطرفشان سنگ پرتاب می کردند. تا آمد بخودش بجنبد سنگ بزرگی خورد به بالای ابرويش و آن را شکافت. پنيررا به دست چپش گرفت اما نتوانست آنرا محکم بگیرد و از دستش افتاد. با دست راستش پيشانيش را گرفت. خون از لای انگشتانش بيرون جهيد. کورمال کورمال خودش را رساند به خانه اش. کلاغ ها روی سيم چراغ نشسته بودند. احساس کرد دارد از حال می رود. رفت وسط اتاق دراز کشيد. قبل از آنکه پتو را بکشد روی سرش کلاغ ها آمدند و نشستند روبرویش و زل زدند به شکاف بالای ابرويش. از نگاه آنها وحشت کرد. کمی به عقب خزيد. کلاغ ها جلوتر آمدند. دست راستش را به زحمت تکان داد اما کلاغ ها جلوتر پريدند. نوک اول را کلاغ بزرگه زد. قبل از آنکه فرصت کند کلاغ بزرگه را دور کند کلاغ کوچکه نوک دوم را زد. کلاغ بزرگه که چشم راستش را درآورد بيرمق شد. کلاغ ها به نوبت به گودی چشم راستش نوک ميزدند و سهمشان را بيرون می کشيدند نوکشان را بالا می گرفتند و آنرا می بلعيدند. همانطور که از حال می رفت گفت:"مادرجنده ها".
از اين داستان زيبا در شگفتم!
به زودی آن را در سايت خودم می گذارم تا همه ی علاقه مندان به داستان، کيف کنند. اين داستان را نمی شود فراموش کرد. همه ی عناصر به جا و مناسب در جايشان قرار دارند، به ويژه که قيد و صفت های دست و پا گير و معمول در آن ديده نمی شود. اين خود از نشان های قدرت است.
سعيد عزيزم مرسی،
منتظر داستان بعدی ات هستم. با مهر و بوسه.
عباس معروفی
hanooz dar ebhame dastanam bayad sad bare bekhanamash hichi nemitoonam begam hichi joz inke vaghean az inke mitoonam dar nahayate aramesh konje otagham be in sadegi az ghalametoon jore jore sar bekesham khoshhalam mamnoon( bebakhshid man farsi nevis nadaram ro computeram)
Posted by: oldooz at August 1, 2003 03:20 PM