دریاروندگان: August 2003 Archives

August 30, 2003

عشق

کلمه عشق برای زن و مرد دو مفهوم و معنای متفاوت دارد. چيزی که زن از اين کلمه درک می کند بقدر کافی روشن است.برای او نه تنها به معنای فداکاری بلکه هديه کامل جسم و روح بدون ملا حظه و بدون توجه به چيز ديگری است. اين عدم وجود شرط باعث وفاداری در عشق يعنی تنها چيزی می شود که او دارد.
....................
نيچه

Posted by darya at 07:49 PM | Comments (4)

به ياد فرهاد

با صدای او جوانی را زندگی کرديم، عاشق شديم، شب را تکرار کرديم، روز را و هنوز را
يک سال از خاکستر شدن او گذشت
يادش را گرامی بداريم

Posted by darya at 10:01 AM | Comments (1)

August 27, 2003

Genosse Gott Stalin رفيق خدا استالين

درقصر" نوی هاردن بورگ " نمايشگاهی کوچکی هم اکنون بر پا است به اسم " رفيق خدا استالين". در کنار فيلم های زنده، عکس ها، مدارک ، سخنرانی ها، و ديگر مطالب جالب در باره استالين تعدادی عکس توجه بينده را به خود جلب می کند تحت عنوان" بچه های دشمنان خلق". اين عکس ها متعلق به کودکانی است که بوسيله معلمانشان به جاسوسی پدر مادر هايشان وادار شده بودند و بعد از دستگيری، اعدام و يا تبعيد والدينشان به پرورشگاه سپرده و تحت تعليم حزبی قرار می گرفتند.
قصد نوشتن مطلبی در باره اين"جنايت مقدس" داشتم، ديدم هر چه به نويسم بيهوده است . اسم اين کودکان " بچه های دشمنان خلق" خود از هزار سخن گويا ترست.

Posted by darya at 05:36 PM | Comments (3)

بی نام

مجيد مقدم

در بازتاب صيقلی تاريک
چشم تو
به تصوير خود
می نگريستم
فشرده وکوچک در فرو دست های تاريکی

ای کاش
زودتر بر خاسته بودم
بی هيچ
گوشوار ستاره ای در دستم برای آويختن
بی هيچ
چراغی در دلم برای افروختن
ای کاش
زودتر بر می خاستم

Posted by darya at 05:26 PM | Comments (1)

August 26, 2003

نامه ای به يک دوست

...عزيزم
نامه پر محبت تو را را خواندم و از خواندن آن شاد شدم . شادی ام اما چون تلاطم موجی بازيگوش زود گذر بود وچه سريع در پهنه نيستی غلطيد و جای خود را به غمی سرد سپرد و من ناگهان غمگين شدم، غمگين تر از دريا.
غمگين شدم، شايد که ياد آور رفاقت بودی وبوی دوست می دادی و شايد که خاطره سلسله موی دوست، چند باره حلقه دام بلا شد و به ياد آوردم که نمی توان فارغ از اين ماجرا بود.
غمگين شدم، شايد که يادآور آن چيزهای خوب وپاکی بودی که روزی بخاطرشان قصد بر هم زدن گيتی را داشتيم و می خواستيم که در اين کهنه چه ساده انگارانه طرحی نو براندازيم و اکنون.........
غمگين شدم که ديدم، چه دور بود وچه محو، هر آنچه را که در جستجويش بوديم و اکنون و به يقين سردی رسيده ای که حقيقت دست نيافتنی است.
...........................

...مهر بانم
ازدست يافتن به حقيقت گفته بودی. برای من دست يافتن به حقيقت مانند لمس کردن ا شياء در تاريکی است. يافتن حقيقت شايد مانند فرو رفتن در سردابه ای تاريک است در سراشيبی زمان. هر چه از روشنايی مبدا فاصله می گيری و در تاريکی راه پلکان گم می شوی، چشمانت به تاريکی بيشتر خو می کند و واقعيت عريان را بهتر لمس می کنی. گويی اجباری تو را به پايين رفتن می خواند.انتهايی در پیش نيست وابتدا اکنون تبديل به روزنه کوچکی شده است در لايه های غبار گرفته خاطراتت. از پله ای به پله ديگر، هراس سراسر وجودت را فرا می گيرد از وحشت اينکه مبادا در قدم بعدی سختی پله ای را زير پا حس نکنی ودر خود به غلتی و در اعماق و آن زمان است که فاجعه آغاز می شود.زمانی که ديگر رقص نت ها در پس پرده "موزون تلاقی رنگ ها" خون را در رگ هايت نمی جوشاند. زمانی که ديگر لبخندِ اغواگری بر" شرم لب" تمنايی نابالغ تورا به هيجان نمی آورد. زمانی که"خنده سرخوش"عاشقی مست، لرزش دست خسته کودکی مقوانشين، در کناره پر غوغای هر روزه گی، حجم خالی وجودت را نمی لرزاند. آنگاه حس می کنی که سال سخت در آغاز است.

..................................
...جانم
از هراسی گفته بودی که در چشمان من ديده بودی و چه به درست گفته بودی.هميشه در هراسم و اضطرابم ازاسير شدن در سرزمينی بوده وهست که در آن شرف انسان بودن بودن به پشيزی نمی ارزد.سرزمينی که در آن فخر فروختن، دروغ گفتن ودو چهره بودن آدم هايش به معيار ارزش تبديل شده است.در سرزمينی که عاشق بودن نه ارزش که خطايی است نا بخشودنی، در سرزمينی که کسی در سوگ شاعران و آوزخوانان اش سياه نمی پوشد و نمی گريد.در سرزمينی که...................

Posted by darya at 07:54 AM | Comments (3)

August 12, 2003

SUZANNE

Leonard Cohen


SUZANNE


Suzanne takes you down to her place near the river
You can hear the boats go by
You can spend the night beside her
And you know that she's half crazy
But that's why you want to be there
And she feeds you tea and oranges
That come all the way from China
And just when you mean to tell her

That you have no love to give her
Then she gets you on her wavelength
And she lets the river answer
That you've always been her lover
And you want to travel with her
And you want to travel blind
And you know that she will trust you
For you've touched her perfect body with your mind.

And Jesus was a sailor
When he walked upon the water
And he spent a long time watching
From his lonely wooden tower
And when he knew for certain
Only drowning men could see him
He said "All men will be sailors then
Until the sea shall free them"
But he himself was broken
Long before the sky would open
Forsaken, almost human
He sank beneath your wisdom like a stone
And you want to travel with him
And you want to travel blind
And you think maybe you'll trust him
For he's touched your perfect body with his mind.

Now Suzanne takes your hand
And she leads you to the river
She is wearing rags and feathers
From Salvation Army counters
And the sun pours down like honey
On our lady of the harbour
And she shows you where to look
Among the garbage and the flowers
There are heroes in the seaweed
There are children in the morning
They are leaning out for love
And they will lean that way forever
While Suzanne holds the mirror
And you want to travel with her
And you want to travel blind
And you know that you can trust her
For she's touched your perfect body with

Posted by darya at 12:57 PM | Comments (0)

August 10, 2003

آنچه از سر عشق رخ می دهد، همواره فراسوی نيک و بد انجام می گيرد. نيچه

Posted by darya at 03:18 PM | Comments (3)

August 07, 2003

مقوا نشينان

به ياد فرشته دوست کوچکم که با او در کنار خيابان طعم شيرين شادی را زندگی کردم
و به ياد تمام فرشتگان خيابانی

وقتی ديدمت خواب بودی کنار پله های بانک ملی.در خواب داشتی می خنديدی.خواب ستاره های آبی رو می ديدی، ستاره های دوری که هرچه بيشتر دستتو دراز می کنی بگيريشون دورتر می شن. منم که قد تو بودم عاشق ستاره ها بودم. تو هم شبا باستاره ها حرف می زنی؟

چند بار صدات کردم ، تکونت دادم تا بيدار شدی، خسته بودی. بيدار که شدی نگاهت گيج بود ومهربون. نگاهت من و بياد نمی آورد، نگاهت به دست های اعتماد هرکسی بی اعتماد بود. نگاهت خسته بود، خيلی خسته.
از خستگی گفتی از خواب و ازسقف. گفتی نمی داونی کی آخرين بار زير سقفی آشنا خوابيده ای. گفتی که هميشه وحشت داری چه در خواب چه در بيداری.
گفتی شب ها زير مقوا توی جوب خالی آب خوابيدن وحشتناکه، خيلی وحشتناکه وقتی آدم با صدای پای هر غريبه ای از خواب بيدار بشه صدای همه پاها واسه آدم مشکوک باشه.
گفتی شب ها در پارک، در بستر روزنامه ات، گريه ات می گيره، وقتی دست غريبه روزنامه به روزنامه ات، تنت و لمس می کنه، آخه داری خواب ستاره های صورتی رو می بينی که دلت واسشون تنگ شده بود.


گفتی خيلی غم انگيزه روزا توی خيابون پرسه زدن ، ترازو رو به دوش کشيدن، مواظب جعبه آدامس بودن، که توی هوا پرتاب نشه.
گفتی غم انگيزه نگاه بی تفاوت عابرا،غم انگيزه نگاه مهربون رهگذرا

گفتی دست مادر داشتن خوبه، بدون مادر گريه کردن خيلی سخته
تو گفتی و من گريه کردم

Posted by darya at 11:03 PM | Comments (7)

August 06, 2003

آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبريزم

Posted by darya at 10:46 PM | Comments (3)

August 05, 2003

بدون تفسير

دمکراسی از نوع کره شمالی"جمهوری کمونيستی مورثی" صد درصد آراي انتخابات سراسري كره شمالي به «كيم جونگ ايل»، رهبر كره شمالي، تعلق گرفت.

Posted by darya at 10:22 PM

August 04, 2003

Ground Beneath Her Feet

Ground Beneath Her Feet U2 / S. Rosad All my life, I worshipped her Her golden voice, her beauty's beat How she made us feel How she made me feel And the ground beneath her feet And the ground beneath her feet And now I can't be sure of anything Black is white, and cold is heat For what I worshipped stole my love away It was the ground beneath her feet It was the ground beneath her feet Go lightly down your darkened way Go lightly underground I'l be down there another day I won't rest until you're found Let me love you true, let me rescue you Let me lead you to where two roads meet O come back above Where there's only love And the ground beneath her feet And the ground beneath her feet

Posted by darya at 10:35 PM | Comments (1)

August 03, 2003

اگر تکه ای زندگی داشتم

گابريل گارسيا مارکز مبتلا به سرطان است. او مدت ها در انزوا بسر می بر د. مارکز دراين تنهايی نامه ای به دوستانش می نويسد که از نظر من ارزش بار ها خواندن را دارد. با هم می خوانيم

اگر تکه ای زندگی داشتم


اگر خداوند برای لحظه ای تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که فکرم می رسيد نمی گفتم، بلکه به چيزهايی که می گفتم فکر می کردم. اعتبار همه چيز در نظر من ، نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست.
کمتر می خوابيدم و بيشتر رويا می ديدم،چون می دانستم هر دقيقه که چشم هايم را بر هم می گذارم شصت ثانيه نور را از دست می دهيم. هنگامی که ديگران می ايستادند من راه می رفتم و هنگامی که ديگران می خوابيدند بيدار می ماندم.هنگامی که ديگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خودن بستنی لذت می بردم.
اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد، لبا سی ساده بر تن می کردم نخست به خورشيد چشم دوخته وسپس روحم را عريان می کردم.
اگر دل در سينه ام همچنان می تپيد نفرتم را بر يخ می نوشته و طلوع آفتاب را انتظار می کشيدم.روی ستارگان با رويا های "ونگوک" شعر را نقاشی می کردم وبا صدای دلنشين" سوات" ترانه عاشقانه ای به ماه هديه می کردم.با اشک هايم گل های سرخ را آبياری می کردم تا درد خارها و بوسه گلبرگ ها يشان در جانم بنشيند.
اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی يک روز بگذرد، بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگويم که دوستشان دارم،چنان که همه مردان و زنان باورم کنند.
اگر تکه ای زندگی داشتم، در کمند عشق زندگی می کردم به انسان ها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان می کنند وقتی پير شده اند نمی توانند عاشق باشندآنها نمی دانند زمانی پير می شوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!
به سالخوردگان ياد می دادم که مرگ نه با سا لخوردگی که با فراموشی سر می رسد. آه انسان ها، از شما چه بسيار آموخته ام. دريافته ام وقنی که نوزاد برای اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را هميشه بدام می اندازد.دريافته ام که يک انسان، تنها هنگامی حق دارد به انسانی ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياری دهدتا روی پای خود بايستد. من از شما بسی چيزها آموخته ام و اکنون وقتی در بستر مرگ چمدانم را می بندم همه را در آن می گذارم.

Posted by darya at 03:30 PM | Comments (7)