August 03, 2003

اگر تکه ای زندگی داشتم

گابريل گارسيا مارکز مبتلا به سرطان است. او مدت ها در انزوا بسر می بر د. مارکز دراين تنهايی نامه ای به دوستانش می نويسد که از نظر من ارزش بار ها خواندن را دارد. با هم می خوانيم

اگر تکه ای زندگی داشتم


اگر خداوند برای لحظه ای تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که فکرم می رسيد نمی گفتم، بلکه به چيزهايی که می گفتم فکر می کردم. اعتبار همه چيز در نظر من ، نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست.
کمتر می خوابيدم و بيشتر رويا می ديدم،چون می دانستم هر دقيقه که چشم هايم را بر هم می گذارم شصت ثانيه نور را از دست می دهيم. هنگامی که ديگران می ايستادند من راه می رفتم و هنگامی که ديگران می خوابيدند بيدار می ماندم.هنگامی که ديگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خودن بستنی لذت می بردم.
اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد، لبا سی ساده بر تن می کردم نخست به خورشيد چشم دوخته وسپس روحم را عريان می کردم.
اگر دل در سينه ام همچنان می تپيد نفرتم را بر يخ می نوشته و طلوع آفتاب را انتظار می کشيدم.روی ستارگان با رويا های "ونگوک" شعر را نقاشی می کردم وبا صدای دلنشين" سوات" ترانه عاشقانه ای به ماه هديه می کردم.با اشک هايم گل های سرخ را آبياری می کردم تا درد خارها و بوسه گلبرگ ها يشان در جانم بنشيند.
اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی يک روز بگذرد، بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگويم که دوستشان دارم،چنان که همه مردان و زنان باورم کنند.
اگر تکه ای زندگی داشتم، در کمند عشق زندگی می کردم به انسان ها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان می کنند وقتی پير شده اند نمی توانند عاشق باشندآنها نمی دانند زمانی پير می شوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!
به سالخوردگان ياد می دادم که مرگ نه با سا لخوردگی که با فراموشی سر می رسد. آه انسان ها، از شما چه بسيار آموخته ام. دريافته ام وقنی که نوزاد برای اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را هميشه بدام می اندازد.دريافته ام که يک انسان، تنها هنگامی حق دارد به انسانی ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياری دهدتا روی پای خود بايستد. من از شما بسی چيزها آموخته ام و اکنون وقتی در بستر مرگ چمدانم را می بندم همه را در آن می گذارم.

Posted by darya at August 3, 2003 03:30 PM
Comments

mesle hame harfhaye gabriyel binazir bood

Posted by: Toranj at August 3, 2003 10:07 PM

این، عالی ترین مطلبی بود که تا به حال تو صفحه ات گذاشتی ای دریارونده (مواظب کوسه ها باش، من گفتم ها، خود دانی) ای کاش این مطلب مارکز را برخی از «فضلا و ادبا» ی ایراناسیونال چندین بار بخوانند شاید که معجزه یی رخ بدهد و کمی از باد و بروت شان بخوابد... گرچه فکر می کنم آن قدر پوست کلفت تشریف دارند که کک شان هم نگزد... صفاتو

Posted by: همسایه بغل دستی at August 3, 2003 11:47 PM

خيلی مطلب قشنگی بود.ای کاش همه آدمها رو مجبور ميکردن اينو ۱۰۰ بر بکنن به اميد اينکه تاثير گذارد.

Posted by: saleh at August 4, 2003 02:48 AM

« مرگ نه با سا لخوردگی که با فراموشی سر می رسد »
اين روزها دچار فراموشی شده ام !

Posted by: Hamid at August 4, 2003 10:02 AM

gahee adam ye cheezaye yadesh meere , yekee bayad yadesh bendaze , eenam az hamoon yad avaree ha bood ....

Posted by: Alireza at August 9, 2003 11:15 AM

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر پرده كه زد راه به جايي دارد

Posted by: ehsan Sarvghad at August 9, 2003 01:39 PM

the best]
bye]

Posted by: ali at July 1, 2006 11:53 AM
Post a comment









Remember personal info?