به ياد فرشته دوست کوچکم که با او در کنار خيابان طعم شيرين شادی را زندگی کردم و به ياد تمام فرشتگان خيابانی وقتی ديدمت خواب بودی کنار پله های بانک ملی.در خواب داشتی می خنديدی.خواب ستاره های آبی رو می ديدی، ستاره های دوری که هرچه بيشتر دستتو دراز می کنی بگيريشون دورتر می شن. منم که قد تو بودم عاشق ستاره ها بودم. تو هم شبا باستاره ها حرف می زنی؟
چند بار صدات کردم ، تکونت دادم تا بيدار شدی، خسته بودی. بيدار که شدی نگاهت گيج بود ومهربون. نگاهت من و بياد نمی آورد، نگاهت به دست های اعتماد هرکسی بی اعتماد بود. نگاهت خسته بود، خيلی خسته. از خستگی گفتی از خواب و ازسقف. گفتی نمی داونی کی آخرين بار زير سقفی آشنا خوابيده ای. گفتی که هميشه وحشت داری چه در خواب چه در بيداری. گفتی شب ها زير مقوا توی جوب خالی آب خوابيدن وحشتناکه، خيلی وحشتناکه وقتی آدم با صدای پای هر غريبه ای از خواب بيدار بشه صدای همه پاها واسه آدم مشکوک باشه. گفتی شب ها در پارک، در بستر روزنامه ات، گريه ات می گيره، وقتی دست غريبه روزنامه به روزنامه ات، تنت و لمس می کنه، آخه داری خواب ستاره های صورتی رو می بينی که دلت واسشون تنگ شده بود.
گفتی خيلی غم انگيزه روزا توی خيابون پرسه زدن ، ترازو رو به دوش کشيدن، مواظب جعبه آدامس بودن، که توی هوا پرتاب نشه. گفتی غم انگيزه نگاه بی تفاوت عابرا،غم انگيزه نگاه مهربون رهگذرا
گفتی دست مادر داشتن خوبه، بدون مادر گريه کردن خيلی سخته تو گفتی و من گريه کردم
یک افق سرخ در کنار دریا ایستاده بودی و مرا می نگریستی که فرسنگها از تو فاصله داشتم و در وجودم به جستجو پرداخته بودی برای یافتن مرواریدی که از صدف دل من با دستهایت , به دست آورده بودی
دلم برای دستهایت تنگ شده دلم برای آن افق سرخ در کنار دریا و صدای امواج پر می زند
کاش یک شب مهتابی فرصت حرکت داشتیم به سرزمین دریا و افق سرخ ..به سرزمین نزدیکی و مروارید
کاش یک روز یک روز...با آسمان پر از ابر و باران فرصت داشتیم برای حرکت به سرزمین جنگل و مه ..به سرزمین چشمها و روشنایی صورتها
کاش یک بعدازظهر گرم تابستان فرصت داشتیم برای حرکت به سرزمین خواب پدربزرگها , وقتیکه روی بالش قرمز و سفید مادر بزرگ به خواب گرم فرورفته اند و تو با شیطنت از کنار خواب شیشه ای آنها عبور می کنی و تلنگری خواب را می رباید و پای ترا پدربزرگ و برای شکستن این سکوت پولکی می گیری از جنس همان شیشه و لبخندی گرم
کاش یک شب گرم تابستان فرصت داشتیم برای نشستن کنارپدربرای صحبت کردن و گرم خندیدن با او ...برای پاره کردن دل سرخ یک هندوانه و بریدن این دل سرخ به شکل نیمه لبخندی از صورت دلمان اما به هنگام خوردنش با پدر غرق در خنده می شدیم و نگاه گرمت و لبخند مهربانت
کاش یک صبح سرد زمستان فرصت داشتیم برای مهربانی مادر و نگرانیش در پوشش تو , در جستجو چشمهای تو و نوازش گرم و دلچسبش و بوسه گرمش بر پیشانی تو
و کاش بازفرصت داشتیم برای آنکه با هم باشیم برای آنکه از آن هم باشیم برای آنکه در قلبم باشی و مروارید وجودم
بیا و از نو شروع کن و اگر دیگر مرواریدی نیافتی ................
آنگاه به جستجو جزیره برتری برو و درجستجوی مروارید مرغوب تری باش
من هم برای یافتن مروارید وجودم به سراغ جزیره دیگری می روم و کاشهای افسانه ایم را همراه خود حمل می کنم تا هرگز خاطرات شیرین و تلخم از یادم نرود تا هرگز قلبم هزار تکه نشود
من با یاد کردن هزاران قطعه پازلی را در کنار هم می گذارم ..که هزاران روز است در خویشم نهان کرده ام ................
دريا رونده،دوست من!
عکس من برای ساکنان آنطرف درياها، دل می سوزاند
لبخندی مرا بس! دوستدارت ، فرشته
به اطرافت خوب بنگر هزاران فرشته ميبيني چون من!.....من ميان اين هزاران زيستم ،گريستم، شكستم اما نگسستم پيماني كه با خداي بستم ... اميد ترانه هر نمازم بود ، به ركوع، و عشق تنيده در تار و پودم، در سجود... مرا پيش از انكه تو به خود بخواني او به خويشتن كشاندم ...كه هنوز در التهاب بودن و زيستنم.
Posted by: Toranj at August 9, 2003 02:07 PMبا سلام
مطلبتان را خواندم. åالب بود. باز هم بنويسيد و از اين تصاوير بفرستيد.
merci beh khater in matlab va in aksa.
freshteh beh khab manam oomad.manam saati taam shirin shadi ro zendegi kardam.shocolate beh dast freshteh resid.
خيلي زيبا نوشتيد... خيلي زيبا...
Posted by: زهرا at August 13, 2003 08:44 PMلطفا اين رو پاك كن ( خود همين كامنت رو مي گم )
Posted by: a at August 13, 2003 10:51 PMمي شه بپرسم اين خانم يا آقاي فرشته اين نوشته رو از كجا كش رفتن ؟؟؟از اعتماد بايد حذر كرد.................................واقعا متاسفم
Posted by: nc at August 14, 2003 07:05 AM