August 26, 2003

نامه ای به يک دوست

...عزيزم
نامه پر محبت تو را را خواندم و از خواندن آن شاد شدم . شادی ام اما چون تلاطم موجی بازيگوش زود گذر بود وچه سريع در پهنه نيستی غلطيد و جای خود را به غمی سرد سپرد و من ناگهان غمگين شدم، غمگين تر از دريا.
غمگين شدم، شايد که ياد آور رفاقت بودی وبوی دوست می دادی و شايد که خاطره سلسله موی دوست، چند باره حلقه دام بلا شد و به ياد آوردم که نمی توان فارغ از اين ماجرا بود.
غمگين شدم، شايد که يادآور آن چيزهای خوب وپاکی بودی که روزی بخاطرشان قصد بر هم زدن گيتی را داشتيم و می خواستيم که در اين کهنه چه ساده انگارانه طرحی نو براندازيم و اکنون.........
غمگين شدم که ديدم، چه دور بود وچه محو، هر آنچه را که در جستجويش بوديم و اکنون و به يقين سردی رسيده ای که حقيقت دست نيافتنی است.
...........................

...مهر بانم
ازدست يافتن به حقيقت گفته بودی. برای من دست يافتن به حقيقت مانند لمس کردن ا شياء در تاريکی است. يافتن حقيقت شايد مانند فرو رفتن در سردابه ای تاريک است در سراشيبی زمان. هر چه از روشنايی مبدا فاصله می گيری و در تاريکی راه پلکان گم می شوی، چشمانت به تاريکی بيشتر خو می کند و واقعيت عريان را بهتر لمس می کنی. گويی اجباری تو را به پايين رفتن می خواند.انتهايی در پیش نيست وابتدا اکنون تبديل به روزنه کوچکی شده است در لايه های غبار گرفته خاطراتت. از پله ای به پله ديگر، هراس سراسر وجودت را فرا می گيرد از وحشت اينکه مبادا در قدم بعدی سختی پله ای را زير پا حس نکنی ودر خود به غلتی و در اعماق و آن زمان است که فاجعه آغاز می شود.زمانی که ديگر رقص نت ها در پس پرده "موزون تلاقی رنگ ها" خون را در رگ هايت نمی جوشاند. زمانی که ديگر لبخندِ اغواگری بر" شرم لب" تمنايی نابالغ تورا به هيجان نمی آورد. زمانی که"خنده سرخوش"عاشقی مست، لرزش دست خسته کودکی مقوانشين، در کناره پر غوغای هر روزه گی، حجم خالی وجودت را نمی لرزاند. آنگاه حس می کنی که سال سخت در آغاز است.

..................................
...جانم
از هراسی گفته بودی که در چشمان من ديده بودی و چه به درست گفته بودی.هميشه در هراسم و اضطرابم ازاسير شدن در سرزمينی بوده وهست که در آن شرف انسان بودن بودن به پشيزی نمی ارزد.سرزمينی که در آن فخر فروختن، دروغ گفتن ودو چهره بودن آدم هايش به معيار ارزش تبديل شده است.در سرزمينی که عاشق بودن نه ارزش که خطايی است نا بخشودنی، در سرزمينی که کسی در سوگ شاعران و آوزخوانان اش سياه نمی پوشد و نمی گريد.در سرزمينی که...................

Posted by darya at August 26, 2003 07:54 AM
Comments

عالي بود.بْشتر بنويسيد

Posted by: nazanin at August 26, 2003 08:00 PM

سرزميني كه مي گوييد هنوز هست
چشمها رنگ دگر يافته اند..

Posted by: iran at October 1, 2003 09:36 PM

سعی کن نقطه چین ها را پر کنی.
توسط مریم.

Posted by: مریم at December 16, 2006 08:15 AM
Post a comment









Remember personal info?