دریاروندگان: September 2003 Archives

September 30, 2003

اگر يادمان بود وباران گرفت نگاهی به احساس گلها کنيم

Posted by darya at 07:47 AM | Comments (8)

September 22, 2003

سيب سرخ حوا

بعد از آنکه آدم وحوا نافرمانی کردند و ميوه آگاهی را خوردند،يعنی بعد از تولد دوباره بعنوان انسان ، به هويت خود و به هويت يکديگر، به جدايی از طبيعت و نظام حيوانی اوليه خود آگاه می شوند . اين آگاهی به خود و آگاه شدن به جدايی از يکديگر و جدا شدن از طبيعت ، باعث شرم واضطراب بشر در طول تاريخ بوده است.آگاهی به سرچشمه اين اضطراب و مقابله با اين جدايی، به جز از راه تلاش برای اتحاد دوباره به وسيله عشق، ميسر نيست . عشق تنها راه مبارزه با شرم، گناه و اضطراب است.

موانع در مقابل عشق بسيارند.اولين قدم ضروری در جهت موفقيت در عشق ايمان به آن است. همه انسانها مستعد عشق ورزی اند ،چون در ناخودآگاه خويش می دانند، که تنها راه غلبه بر درد حدايی ، غشق واقعی است. اگر کسانی هستند که عشقی ندارند ويا در کوشش برای يافتن عشق کامياب نيستند، به آن علت است که رشد عاطفی بسياری از آنها در در مرحله کودکی باقيمانده است.انسان برای عاشق شدن همچنين به هوش ، آموزش و تعليم نيازمند است....
با نگاهی به هنر عشق ورزيدن

Posted by darya at 08:21 PM | Comments (4)

September 20, 2003

مکالمه کريتون

بعد از محکوم شدن سقراط به نوشيدن جام شوکران، کريتون به او پيشنهاد فرار از زندان برای رهايی از مرگ را می دهد. سقراط درخواست او را رد می کند و از او می پرسد:

سقراط: پس به هيچ روی نبايد بيداد روا داشت؟
کريتون: البته که نه!
سقراط: حال که به هيچ روی نبايد بيداد روا داشت، پس نبايد بيداد را هم با بيداد پاسخ گفت، چنانکه مردم بر اين گمانند.
کريتون: مسلما نبايد چنين کرد.
سقراط: اما پرسش ديگر. بد کردن به کسی، کريتون، آيا آن هم رواست يا روا نيست؟
کريتون: بی گمان روا نيست، ای سقراط!

سقراط: پس چه؟ پاسخ ده، بد کردن به ازای بدی که به ما کرده اند، اين گونه، مردمان چه می پندارند، اين درست است يا درست نيست؟
کريتون: به هيچ وجه درست نيست.
سقراط: پس هر گونه که با ما رفتار کرده باشند نبايد ، نه بيداد را با بيداد پاسخ گفت، نه به ازای بدی به همنوعان بدی کرد.کريتون اين را از من بپذير و به هوش باش.آنچه را که خلاف انديشه ات است از من مخواه...
برگرفته از انديشه عدم خشونت

Posted by darya at 11:20 AM | Comments (5)

September 17, 2003

بی نام

اين اصلا اهميت ندارد، که اوعشق تو را نمی پذيرد. عشق تو به او متعلق به توست.
اين را کسی از تو نمی تواند بگيرد، اين را او نمی تواند عوض کند.او فقط چيزی را از دست خواهد داد،
چيزی را که تو بخشيده ای ، هميشه به تو تعلق خواهد داشت
آن چيزی را که نگاه می داری برای هميشه از دست رفته است

اشميت

Posted by darya at 07:54 AM | Comments (7)

September 14, 2003

لنی ريفنشتال درگذشت

لنی ريفنشتال فيلمساز جنجال برانگيز آلمانی که فيلم تبليغاتی پيروزی اراده را برای حزب نازی ساخت روز دوشنبه 8 سپتامبر در سن 101 سالگی در گذشت.
ريفنشتال در دهه 1930 مورد علاقه و توجه آدولف هيتلر قرار گرفت و به ساختن فيلم برای رژيم فاشيستی او پرداخت.

معروف ترين فيلم تبليغاتی او پيروزی اراده نام داشت که تجمع نازی ها در سال 1934 در نورنبرگ را نمايش می داد.
ريفنشتال همچنين فيلم مستندی به نام المپيا درباره مسابقات سال 1936 برلين ساخته بود. منتقدان می گويند آثار او به رژيمی که مسوول قتل ميليون ها انسان بود شکوه و جلال می بخشيد.
او هرگز به عضويت حزب نازی در نيامد و هرگز در دادگاه های جنايات جنگی مورد محاکمه قرار نگرفت
وی با سماجت اصرار می ورزيد که هرگز حامی نازی ها نبوده است و فيلم ها را نه با مقاصد سياسی بلکه با انگيزه های هنری ساخته است.
خانم ريفنشتال زمانی به بی بی سی گفت: "من فقط کنجکاو بودم ببينم چگونه می توانم فيلمی که مثل يک قطعه تبليغاتی توخالی نباشد، يا به عبارتی جذاب تر باشد، درست کنم."
"اين اثر منعکس کننده حقايق آن زمان در سال 1934 بود. اين يک اثر مستند است، نه تبليغاتی."
آثار مستند او به عنوان بدعتی در زمينه فيلم سازی مورد ستايش قرار گرفت که شامل فنون نوينی از جمله استفاده از بالابرها و ريل ها برای به حرکت درآوردن دوربين و استفاده همزمان از چند دوربين فيلمبرداری بود.
سال گذشته از وی به خاطر تکذيب واقعه کشتار يهوديان و غيريهوديان که به هولوکاست مشهور است، تحقيقاتی به عمل آمد.
اين تحقيقات قضايی پس از صورت گرفت که وی گفت از اين موضوع که کولی هايی که برای استفاده در فيلم او از اردوگاه های کار اجباری آورده شده بودند بعدا در همين اردوگاه های جان باختند بی خبر بوده است.
پس از جنگ او در يافتن شغلی در زمينه فيلمسازی ناکام ماند و به عکاسی روی آورد و به خاطر آثارش در زمينه ناپديد شدن قبيله "نوبا" در سودان مورد ستايش قرار گرفت.
او پس از 70 سالگی برای درمان کمردرد خود به غواصی پرداخت و در سال 2002 فيلمی به نام برداشت های زير آب را که تدوينی از 200 بار غواصی بود وارد بازار کرد. اين فيلم نيز مورد استقبال گسترده قرار گرفت.
به نقل از بی بی سی

Posted by darya at 09:01 AM

جيمی هندريکس، خدای گيتار


در فهرست بهترين نوازندگان گيتار در جهان به انتخاب مجله "رولينگ استون" ، که چندی پيش منتشر شد، جيمی هندريکس به عنوان برترين نوازنده گيتار در تاريخ موسيقی راک برگزيده شد.
جيمی هندريکس که در سال 1970 درگذشت، در هنگام مرگ فقط 27 سال داشت.
دوان الن" از گروه "الن برادرز"به مقام دوم دست يافت.


بی بی کينگ، در رده سوم قرار گرفت و اريک کلپتون چهارم شد.
مجله رولينگ استون می نويسد آقای کينگ،77ساله، در اين فهرست جای گرفت چون " مهارت او در به لرزه درآوردن سيم های گيتار به گونه ای بود که باعث می شد لوسيل، گيتار معروفش، مانند يک زن گريه کند."

رابرت جانسون، که در سال 1938 در سن 27 سالگی درگذشت درجای پنجم قرار گرفت. وی يکی از پرنفوذترين نوازندگان سبک بلوز محسوب می شود.
جيمی پيج از گروه "لد زپلين"، کيت ريچاردز از گروه "رولينگ استون"، چاک بری، استيوی ری ووفن و رای کوودر هم جز ده نفر اول اين فهرست قرار گرفتند.
به نقل از بی بی سی

Posted by darya at 08:50 AM | Comments (0)

September 10, 2003

روز سگی

امروز صبح فکر می کنم که حتما بايد با پای چپم از خانه بيرون آمده باشم. .يک روز مزخرف که از سر صبح تلخ شروع شد وتا آخرشب، تلخی اش کامم را مثل زهر مارتلخ کرد.
وقتی مترو ايستاد و در ها باز شد، منتظر ايستادم، کسانی که قصد پياده شدن داشتند،بی مزاحمت پياده شوند، و نوبت به من برای سوار شدن برسد. همه پياده شده بودند که قصد سوار شدن کردم. نمی دانم از کجا ، ناگهان زنی در برابرم سبز شد و درحين پياده شدن، تنه محکمی به من زد و بدون معذرت به راهش ادامه داد . لحظه ای ايستادم و به طرف او برگشتم، شايد که عکس العملی از او ببينم، حالتی از شرم، خجالت، نه هيچ... .

بايد سوار می شدم، جای معطل شدن وعکس العمل نشان دادن نبود. فکر کردم، حتما ازآن آلمانی های بود، که بيزار از هرچه خارجی اند. در ها که بسته شد، روی يک صندلی خالی نشستم.مترو به حرکت در آمده بود ومن ذهنم هنوز درگير آن تنه ای بود، که خورده بودم، يک حس مزخرف، حس تنهايی و غربت. واگون اين مترو از آنهای بود که تنها دو رديف صندلی روبروی هم داشت و به راحتی می توانستی همه آدم های مقابلت را ببينی. چند خانم مسن مرتب وآرايش کرده، دو مرد کارمند ماب، دو دختر جوان محصل که گوشی واکمن به گوش باچشم های بسته در خودشان بودند ، چرت می زدند يا به موزيک گوش می کردند، نمی دانم . آنهای ديگربدون استثنا مشغول به خواندن روزنامه هایشان بودند.
در کنارمن مرد مسن بد اخمی مانند ديگران مشغول روزنامه خواندن بود. برای فراموش کردن ماجرای چند لحظه پيش، قصد کردم سرم را به خواندن کتاب مشغول کنم. درحال در آوردن کتاب ازداخل کيفم بودم که صدايی از کنار در توجه ام را جلب کرد. کسی با صدای بلند و به عربی چيزی را مدام تکرار می کرد، به طرف درنگاه کردم، يک جوان هفده هجده ساله عرب بود، بسيار خوشرو وجذاب که با خودش بلند بلندحرف می زد. خوب که توجه کردم ، متوجه شدم که مدام و پشت سرهم تکرار می کند:» نه، نه، هرگز،هرگز، نه، نه، هرگز، هرگز.«
حال بدی به من دست داد. حالت معصوم چهره اش، تنهايی و جوانيش قلبم را بدرد آورد.
با عجله برای اينکه به چيزی فکر نکنم کتاب و دفترم را در آوردم و در حين خواندن شروع به نوشتن کردم
.برای اينکه راحتر بنويسم يک پايم را بلند کردم وروی پای ديگرم انداختم، که صدای مسافر بغل دست را شنيدم که خطاب به من چيزی می گفت :
» پاتو بنداز زمين.«
برای لحظهای مثل برق گرفته ها خشکم زد.بطرف او برگشتم و با ناباوری پرسيدم:
» چی می گين؟«
می گم:
» پاتو بنداز پايين.«
به او نگاهی کردم، از زور عصبانيت زبانم به سقف دهانم چسبيده بود ، نمی دانستم چه بگويم. اودوباره نگاهی احمقانه به من کرد و گفت:
» يا پا تو ميندازی پايين، يا اگه پايت به شلوار من خورد بايد پول خشک شوي مرا بدی .«
خون خونم را می خورد نگاهی با غضب به او کردم و پرسيدم:
» کفش من به شلوارشما خورد؟«
گفت:
» نه ، نخورد، ولی اگر خورد.«
با غضب نگاهی به او کردم و گفتم:
» پامو زمين نمی ذارم، و اگر کفشم به شلوارت خورد، پول خشک شوی اش را می دهم، ودر ضمن از حالابه بعد هم دهنت را به بند.
او با نارضايتی نگاهی حق به جانب به اطرافش انداخت، زير لب غر غری کرد وخودش را کمی جمع و جور کرد.
ديگر نه حال خواندن داشتم ونه حال نوشتن.چشماها يمرا بستم و درسرم فروغ شروع کرد به خواندن
زندگی شايد
ريسمانی ست که مردی با آن خود را
از شاخه می آويزد

Posted by darya at 08:10 PM | Comments (9)

September 08, 2003

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند

زندگی شايد آن لحظه مسدودی ست
که نگاه من، در نی نی چشمان تو
خود را ويران می سازد

Posted by darya at 08:37 PM | Comments (4)

September 06, 2003

عشق

هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

چند نظر زيبا در جواب عشق چيست، برايم نوشته شده بود، فکر کردم
شايد بد نباشد که آنها را اينحا بياورم
سعيد
هنگامی که بشر با بوجود آوردن فرهنگ خود را از جهان حیوانیش فراترکشید بیشتر غرایز حیوانی اش شکل بروز ساده پیشین خود را از دست دادند. فروید از بکار بردن کلمه غریزه instinct که اصطلاحی بیولوژیک است پرهیز می کند و بیشتر از واژه شور tribe استفاده می کند تا دگرگونی این غرایز در ناخودآگاه و حیات ذهنی را نشان دهد. این غرایز یا شورها به دو دسته تقسیم می شوند: شور زندگی یا اروس erosو شور مرگ یا تاناتوسThanatos. شور زندگی موجب عشق و محبت و حفظ جان و شور مرگ موجب دشمنی و نیستی است.

روان صحنه نبرد این دو شور باهم است. لیبیدو نیروی اصلی اروس برای چیرگی بر تاناتوس است. لیبیدوی یک فرد می تواند به اشکال متفاوت بروز کند و متوجه افراد گوناگون شود. هنگامی که فرد من برتر خود رادر فرایند تصعید sublimation بر یک معشوق بیفکند و او را مظهر تمامی نیکی ها بداند و تمام نیروی لیبیدویش را متوجه او کند عاشق شده است. بنابراین گرچه ریشه عشق غریزه جنسی است اما با آن یکی نیست.

کاتب کتابچه

عشق فراخ‌تر از آن است که به چيزی فروکاسته شود. اما اين را بايد در نظر داشت که طرح مسأله عشق با فرض کلاسيک دوگانه‌گی روح و جسم يا روان و کالبد پاسخی نمی‌يابد. در انديشه فلسفی معاصر برای اين دوگانه دکارتی قدری قائل نيستند. ما دوپاره نيستيم تا برای شناخت احوال و عوارض وجودی‌مان ناگزير باشيم آن را به يکی از بخش‌های «حيوانی» يا «انسانی»‌مان حوالت دهيم. اساساً انسان دو بخش ندارد. غريزه، عقل، احساس و مانند آن نيروهايی جدا از هم در درون ما نيستند. همه در يک وحدتی هم‌تافته کارگر و فعال‌اند. در نتيجه عشق آدمی، فقط عشق آدمی است نوع انسانی و حيوانی ندارد. همان‌گونه مه فراسوی نيک و بد نيز هست و با معيارهای اخلاقی هم سنجيده نمی‌شود.

Posted by darya at 11:14 AM | Comments (5)

September 03, 2003

عشق چيست

با نگاهی به اينياس لپ
اين زيبا ترين و و شاعرانه ترين کلام جهان چيست و آن را چگونه می توان معنی و تفسير کرد؟
نيروی پيچيده ای که باعث کشش انسانها به هم می شود چيست؟اين کشش را می توان عشق ناميد؟ آيا عشق ماهيتی تماما روانی دارد يا چنانکه گروهی از سکسولوژيست ها مدعی هستند چيزی بجز غريزه جنسی نيست.
يک کنش يا واکنش حاد وهمچنين موقتی با منشاء ارگانيک که سبب ترشحات غدد جنسی می گردد و يا به عبارتی ديگر يک واکنش بيوشيمی و نوعی جريان مغناطيسی بين تخمدانها و ديگر غدد؟
اگر چنين است می توان پرسيد آيا در صورت برداشتن اين غدد و يا مداوای آن می توان مانع ترشح اين غدد و يا بزبان ديگر مانع بروز عشق شد؟
آيا شاعرانه جلوه دادن رابطه جنسی، از اين رو نيست که انسان قصد متمايز کردن خود از ديگر حيوانات را دارد، و به اين دليل بر اين عقيده است که تمايل جنسی اش به جنس مخالف و حتی موافق چيزی بيشتر از واکنش شيميايی و زيست شناختی است.
آيا در رابطه دو شخص با هم، می توان از هرنوع در گيری عاطفی وروانی که به نظر می رسد برای ارضای جنسی ضرورتی ندارد اجتناب کرد؟
آيا واقعا در دنيای واقعی ممکن است که بتوان عشق را تا سطح واکنش بيولوژيک تنزل داد وعشق را به مفهوم ليبيدو يا غريزه جنسی تنزل داد؟

Posted by darya at 04:01 PM | Comments (9)

September 02, 2003

کوچ بنفشه ها


شفيعی کدکنی

در روز های آخر اسفند
در نيمروز روشن
وقتی بنفشه ها را
با برگ وريشه و پيوند و خاک
در جعبه های کوچک و چوبين جای می دهند
جوی هزار زمزمه درد وانتظار
در سينه می خروشد و بر گونه ها روان
ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد
با خود ببردهر کجا که خواست

Posted by darya at 09:07 PM | Comments (7)

September 01, 2003

Yesterday

The Beatles

Yesterday all my troubles seemed so far away. Now it looks as though they're here to stay. Oh, I believe in yesterday. Suddenly, I'm not half the man I used to be. There's a shadow hanging over me.

Oh, yesterday came suddenly. Why she had to go, I don't know, She wouldn't say. I said something wrong, Now I long for yesterday. Yesterday love was such an easy game to play. Now I need a place to hide away. Oh, I believe in yesterday. Why she had to go, I don't know, She wouldn't say. I said something wrong, Now I long for yesterday. Yesterday love was such an easy game to play. Now I need a place to hide away. Oh, I believe in yesterday.

Posted by darya at 08:03 AM | Comments (1)