September 06, 2003

عشق

هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

چند نظر زيبا در جواب عشق چيست، برايم نوشته شده بود، فکر کردم
شايد بد نباشد که آنها را اينحا بياورم
سعيد
هنگامی که بشر با بوجود آوردن فرهنگ خود را از جهان حیوانیش فراترکشید بیشتر غرایز حیوانی اش شکل بروز ساده پیشین خود را از دست دادند. فروید از بکار بردن کلمه غریزه instinct که اصطلاحی بیولوژیک است پرهیز می کند و بیشتر از واژه شور tribe استفاده می کند تا دگرگونی این غرایز در ناخودآگاه و حیات ذهنی را نشان دهد. این غرایز یا شورها به دو دسته تقسیم می شوند: شور زندگی یا اروس erosو شور مرگ یا تاناتوسThanatos. شور زندگی موجب عشق و محبت و حفظ جان و شور مرگ موجب دشمنی و نیستی است.

روان صحنه نبرد این دو شور باهم است. لیبیدو نیروی اصلی اروس برای چیرگی بر تاناتوس است. لیبیدوی یک فرد می تواند به اشکال متفاوت بروز کند و متوجه افراد گوناگون شود. هنگامی که فرد من برتر خود رادر فرایند تصعید sublimation بر یک معشوق بیفکند و او را مظهر تمامی نیکی ها بداند و تمام نیروی لیبیدویش را متوجه او کند عاشق شده است. بنابراین گرچه ریشه عشق غریزه جنسی است اما با آن یکی نیست.

کاتب کتابچه

عشق فراخ‌تر از آن است که به چيزی فروکاسته شود. اما اين را بايد در نظر داشت که طرح مسأله عشق با فرض کلاسيک دوگانه‌گی روح و جسم يا روان و کالبد پاسخی نمی‌يابد. در انديشه فلسفی معاصر برای اين دوگانه دکارتی قدری قائل نيستند. ما دوپاره نيستيم تا برای شناخت احوال و عوارض وجودی‌مان ناگزير باشيم آن را به يکی از بخش‌های «حيوانی» يا «انسانی»‌مان حوالت دهيم. اساساً انسان دو بخش ندارد. غريزه، عقل، احساس و مانند آن نيروهايی جدا از هم در درون ما نيستند. همه در يک وحدتی هم‌تافته کارگر و فعال‌اند. در نتيجه عشق آدمی، فقط عشق آدمی است نوع انسانی و حيوانی ندارد. همان‌گونه مه فراسوی نيک و بد نيز هست و با معيارهای اخلاقی هم سنجيده نمی‌شود.

Posted by darya at September 6, 2003 11:14 AM
Comments

عشق = علاقه + شديد + قلبي .....
يا به قول سهروردي :
عشق را از عشقه گرفته اند و آن گياهي است كه چون بردرختي مي پيچد چنانش در خود اسير مي كند كه راه تنفس بر درخت مي بندد
البته ببخشيد اين بيشتر نقل به مضمون بود :)

Posted by: دوست at September 6, 2003 12:31 PM

یادت به خير عشق
يادت به خير و من ...

Posted by: ساغر at September 7, 2003 09:05 AM

سلام کردم وقتی از کنار پنجره عبور کردی و به قاب پنجره نگاه کردی ..مطمئن بودی ار آن قاب چوبی مرا خواهی دید و مثل همیشه چشمان من ترا بدرقه خواهد کرد .
اما این بار مثل هر بار نبود این بار حتی چشمانت آنقدر مطمئن بود که حس کردی سایه سنگین نگاه من ترا بدرقه می کند اما دریغ که من با باد همسفر گشته بودم .
من دل در گرو حیاتی بسته بودم که آنجا نبود از آن سرزمین وجودمان نبود من به طلیعه سحر دل باخته بودم آن لحظه که چشمانم را گشودم و در سایه روشن طلوع نقش دو چشمی را دیدم که عشق بود که رقص تمامی حیات من زمینی بود در آن بارقه...
من به آفتاب عشقی دل باختم که هزاران هزار سال بود که بر من و پدران من می تابید و ما در حسرت یک لحظه وصالش سالیانی درازی بود سراغ از هزاران زائرش می گرفتیم...
باور کن که من و تو همه اوییم و او ما...باور کن که تو هم در من به جستجوی او پرداخته بودی ..امروز من به او رسیدم .دستانت را برای رسیدن به من به او میدهی ؟؟؟ تا برای همیشه در قاب چوبی نگاهت ماندگار شوم...سلام عزیز در زمان مانده من............

Posted by: nc at September 7, 2003 07:15 PM

سلام کردم وقتی از کنار پنجره عبور کردی و به قاب پنجره نگاه کردی ..مطمئن بودی ار آن قاب چوبی مرا خواهی دید و مثل همیشه چشمان من ترا بدرقه خواهد کرد .
اما این بار مثل هر بار نبود این بار حتی چشمانت آنقدر مطمئن بود که حس کردی سایه سنگین نگاه من ترا بدرقه می کند اما دریغ که من با باد همسفر گشته بودم .
من دل در گرو حیاتی بسته بودم که آنجا نبود از آن سرزمین وجودمان نبود من به طلیعه سحر دل باخته بودم آن لحظه که چشمانم را گشودم و در سایه روشن طلوع نقش دو چشمی را دیدم که عشق بود که رقص تمامی حیات من زمینی بود در آن بارقه...
من به آفتاب عشقی دل باختم که هزاران هزار سال بود که بر من و پدران من می تابید و ما در حسرت یک لحظه وصالش سالیانی درازی بود سراغ از هزاران زائرش می گرفتیم...
باور کن که من و تو همه اوییم و او ما...باور کن که تو هم در من به جستجوی او پرداخته بودی ..امروز من به او رسیدم .دستانت را برای رسیدن به من به او میدهی ؟؟؟ تا برای همیشه در قاب چوبی نگاهت ماندگار شوم...سلام عزیز در زمان مانده من............

Posted by: nc at September 7, 2003 07:15 PM

عزيزم، مبادا حرف کسي را گوش کني! زينهار!
عشق آزادي مي آورد و همين جوري پدر آدم را در مي آورد. مبادا عاشق بشوي! مي ترسم اگر تو به آزادي برسي دستور بدهي نسل گربه ها را ورچينند. ترس است ديگر، ما گربه ها بايد به فکر خودمان باشيم. البته به شماها هم خيلي فکر مي کنيم، مخصوصا غروب ها که دل مان بدجوري تنگ مي شود و مرنو مي کشيم و مابقي قضايا.
چقدر ماهيد شما بخدا!

Posted by: گربه ايراني at September 8, 2003 01:12 AM