دریاروندگان: November 2003 Archives

November 30, 2003

سنگ

چه سنگ سختی بود اين سنگی که بر آن دست گذاشتم. سنگی بر مشتی خاک.
چه سنگ سردی بود اين سنگی که بر آن دست گذاشتم. سنگی بر خرواری خاطره.

Posted by darya at 01:29 PM | Comments (10)

November 28, 2003

انتظار

بالا بلند بر جلو خان منظرم چون گردش اطلسی ابر قدم بردار از هجوم پرنده بی پناهی چون به خانه باز آيم پيش از آن که در بگشايم بر تختگاه ايوان جلوه ای کن با رخساری که باران و زمزمه است شاملو

Posted by darya at 09:41 PM | Comments (3)

November 26, 2003

سفر

بايد برم سفر، اونم از نوع اجباريش. معمولا سفر بايد با خودش شادی و آرامش به ارمغان بياره، اما برای من ظاهرا اين قانون صدق نمی کنه ، مخصوصا وقتی که مقصدم آنجا است. هنور بعد از سالها از فکر سفر به آنجا نگرانم می شم. از موقعی که فکر رفتن به سرم راه پيدا می کنه تا موقعی که قصدم به عمل در می ياد، شور و نگرانی دست از سرم بر نمی داره . اوج اضطرابم هم موقعی است که پاس به دست در انتظار ورودم و يا باز زمانی که در انتظار خروجم. در هر صورت حالا که در راهم و از تصميمم هم منصرف نخواهم شد.

Posted by darya at 02:45 PM | Comments (4)

November 23, 2003

به پيش مادرت به خواستگاری بيايم يا نيايم؟

ازاين ترانه زيبای افغانی خيلی خوشم مياد، به خاطر شاد بودنش به خاطرلطافت و سادگيش و شايد به خاطر اصل بودنش و شايد به خاطر اينهمه شجاعت ....
با دلم نزديک
خواننده: فواد رامز
شعر و کمپوز: اميرجان صبوری

دل ميشه برای تو بخوانم
بخوانم يا نخوانم؟
سر راه تو نخل گل بشانم
بشانم يا نشانم؟
دل ميشه که راهت ربگيرم
بگيرم يا نگيرم؟
بخواهی يا نخواهی تو را آخر به سوی م می کشانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم

زه رسم دلبری و دلربايی خبر داری نداری؟
نهال باغ عشق و آشنايی ثمر داری نداری؟
کبوتر های بی مهر و وفا را ز بامت می پرانم
بخواهی يا نخواهی تو را آخر به سوی م می کشانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم

به شهر بی کسی و بی قراری
بپايم يا نپايم؟
به پيش مادرت به خواستگاری بيايم يا نيايم؟
کبوتر های بی مهر و وفا را ز بامت می پرانم
بخواهی يا نخواهی تو را آخر به سوی خود کشانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم

Posted by darya at 09:16 AM | Comments (5)

November 19, 2003

در ساحل چشمان تو کشتی هايم رابه آتش خواهم کشاند

از عرشه غمگين ترين
کشتی جهان
به خط افق در آبی ترين دريا ها می نگرم
- چون دريانوردی خسته-
نه ديگر
نه
مرا ديگر سر بازگشتی نيست
من به جنگ با خودآمده ام

در ساحل چشمان تو
فرو می آيم
و
فرمان می دهم
- چون فرماندهی فاتح –
کشتی هايم را به آتش کشانيد

نه ديگر
نه
مرا ديگر عزم بازگشتی نيست
من به فتح تو آمده ام
برلين اکتبر 2003

Posted by darya at 09:14 PM | Comments (9)

November 11, 2003

I put a spell on you

اين ترانه يکی از مشهورترين آهنگهای تاريخ" بلوز" Bluse است که بارها با صدای خونندگان مختلفی اجرا گرديده. از جمله : "nina Simone"، "Screamin' Jay Hawkins"و "Van morrison" موفق ترين و به ياد ماندنی ترين اجرا ها را داشته اند." ناتاشا اطلس" از کسان ديگری است که اين ترانه را خوانده. بنظر من يک اجرای متفاوت و بسيار زيبا. دو اجرا از اين ترانه را روی درياروندگان می گذارم. يک بار با صدای ناتاشا و در آينده با صدای دکتر نينا سيمون، خواننده و انسان دوست بزرگی که امسال از ميان ما رفت.

(1949) Screamin' Jay Hawkins, Slotkin

I put a spell on you
'Cause you're mine

You better stop the things you do I ain't lyin' No I ain't lyin'

You know I can't stand it You're runnin' around You know better daddy I can't stand it cause you put me down

I put a spell on you Because you're mine You're mine

I love ya I love you I love you I love you anyhow And I don't care if you don't want me I'm yours right now

You hear me I put a spell on you Because you're mine

Posted by darya at 11:47 PM | Comments (9)

November 10, 2003

در آستانه فصلی سرد

بدون تفسير، بيشتر به اين دليل که خوابم مياد و حال تفسير کردن ندارم. البته اگر واقعيتش رو بخواين، چيزی هم واسه گفتن ندارم . يا آدم خوشش مياد يا هم نه

Posted by darya at 10:46 PM | Comments (6)

November 09, 2003

کتاب هرگز

با جامی مينايی آبی بنوش و شب را بخسب زندگی را سبز به خواب خواهی ديد بامدادن با لبخندی که چاله بر گونه هايت می افکند عشق را دوباره معنی کن امروز صبح از خواب که بيدار شدم يکراست رفتم کنار پنجره. بنظر مياد که درختای پاييزی دارن تازه به خواب می رن.با خودم فکر می کنم زرد هم بايد رنگ زيبای باشه. برگهارو که نگاه می کنم، زير لبم شعر شهروز را زمزمه می کنم که: عشق را دوباره معنی کن.

چشمم که به صندلی خالی سفيد زير درخت ها می افته، دلم می گيره دوربينمو می آرم و از بالا عکس صندلی رو می گيرم. صدای انيگما رو بلند می کنم و يادم می ياد که امروز صبح برای صبحانه هوس شعر و قهوه کرده ام .کتاب هرگز شهروز رشيد بازمی کنم و با اولين جرعه قهوه تلخی شعرش را به جانم می ريزم: "غزل تلخ" گره در گره طنابگونه انسانی که منم کز تار و پود تحقير و دروغم پرداخته اند سودای رفتنی مدام در سر است دردا که سدم و در برابر خويشتنم من در تو می نگرم - به التماس- که دستی گره گشا شوی تلخا که تو آنی که خود منم

Posted by darya at 12:09 PM | Comments (9)

November 06, 2003

عشق

آن که هيچ نمی داند ، به چيزی عشق نمی ورزد.آن که از عهده هيچ کاری بر نمی آيد، هيچ نمی فهمد. آن که هيچ نمی فهمد، بی ارزش است. ولی آن که می فهمد، بيگمان عشق می ورزد، مشاهده می کند، می بيند...هرچه بيشتر دانش آدمی در چيزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است... هرکه فکر کند همه ميوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی، از انگور چيزی نمی داند. پاراسلسوس

Posted by darya at 08:48 PM | Comments (7)

November 04, 2003

گر برود جان ما در طلب وصل دوست....

شبی ياد دارم که ياری عزيز از در در آمد.چنان بيخود از جای بر جستم که چراغم به آستين کشته شد.
بنشت و عتاب آغاز کرد: که مرا در حال بديدی،چرا چراغ را بکشتی؟
.....
گفتم: گمان بردم که آفتاب بر آمد!
کليات سعدی

Posted by darya at 07:34 AM | Comments (4)

November 01, 2003

زخمی بر او بزن، عميق تر از انزوا ... الوار

Posted by darya at 11:36 AM | Comments (3)

چه هنگام می زيسته ام، که آسمان خودم چتر سرم نيست؟

بگذار
آفتاب من
پيرهنم باشد
و آسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ.
بگذار بر زمين خودم بايستم
بر خاکی از براذه الماس و درد
بگذار سرزمينم را
زير پای خودم احساس کنم
و صدای رويش خودم را بشنوم
شاملو

Posted by darya at 11:33 AM | Comments (1)

چند توضيح در باره نمايشگاه عکس ها

بخاطر مشکلات پيش آمده، عکسها به آن ترتيبی که می خواستم در گالری ها قرار نگرفت، به زبان ديگر من عکس ها را به ترتيب ديگری مرتب کرده بودم ولی درسايت همه چيز در هم برهم شد.
اگر گزينشی کارمی شد، بهتر بود، يعنی تنها عکس هايی را انتخاب می کردم که بيشتر می پسنديدم و از تکرار خوداری می نمودم.

واگر عکس ها با توضيحاتی همراه بود، شايد بهترمی بود. اگردر آينده وقت داشتم سعی می کنم که ايراد های بالا را بر طرف کنم.
در ضمن لازم به تذکر است که اصل عکس ها از کيفيت خيلی بالاتری برخوردار هستند. به دلايل مختلف برای فرستادن روی نت کيفيت عکس ها را تنزل داديم.اگر کسی مايل به داشتن عکسی باشد و با من تماس بگيرد می توانم اصل عکس را برای او بفرستم.
در اينجا از کسانی که بعد از ديدن عکس ها از راه های مختلف ابراز لطف کردند و همچنين از رامين عزيز به خاطر زحماتش تشکر می کنم.

Posted by darya at 11:25 AM | Comments (1)