چه سنگ سختی بود اين سنگی که بر آن دست گذاشتم. سنگی بر مشتی خاک.
چه سنگ سردی بود اين سنگی که بر آن دست گذاشتم. سنگی بر خرواری خاطره.
بالا بلند بر جلو خان منظرم چون گردش اطلسی ابر قدم بردار از هجوم پرنده بی پناهی چون به خانه باز آيم پيش از آن که در بگشايم بر تختگاه ايوان جلوه ای کن با رخساری که باران و زمزمه است شاملو
بايد برم سفر، اونم از نوع اجباريش. معمولا سفر بايد با خودش شادی و آرامش به ارمغان بياره، اما برای من ظاهرا اين قانون صدق نمی کنه ، مخصوصا وقتی که مقصدم آنجا است. هنور بعد از سالها از فکر سفر به آنجا نگرانم می شم. از موقعی که فکر رفتن به سرم راه پيدا می کنه تا موقعی که قصدم به عمل در می ياد، شور و نگرانی دست از سرم بر نمی داره . اوج اضطرابم هم موقعی است که پاس به دست در انتظار ورودم و يا باز زمانی که در انتظار خروجم. در هر صورت حالا که در راهم و از تصميمم هم منصرف نخواهم شد.
ازاين ترانه زيبای افغانی خيلی خوشم مياد، به خاطر شاد بودنش به خاطرلطافت و سادگيش و شايد به خاطر اصل بودنش و شايد به خاطر اينهمه شجاعت ....
با دلم نزديک
خواننده: فواد رامز
شعر و کمپوز: اميرجان صبوری
دل ميشه برای تو بخوانم
بخوانم يا نخوانم؟
سر راه تو نخل گل بشانم
بشانم يا نشانم؟
دل ميشه که راهت ربگيرم
بگيرم يا نگيرم؟
بخواهی يا نخواهی تو را آخر به سوی م می کشانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
زه رسم دلبری و دلربايی خبر داری نداری؟
نهال باغ عشق و آشنايی ثمر داری نداری؟
کبوتر های بی مهر و وفا را ز بامت می پرانم
بخواهی يا نخواهی تو را آخر به سوی م می کشانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
به شهر بی کسی و بی قراری
بپايم يا نپايم؟
به پيش مادرت به خواستگاری بيايم يا نيايم؟
کبوتر های بی مهر و وفا را ز بامت می پرانم
بخواهی يا نخواهی تو را آخر به سوی خود کشانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
بدانی يا ندانی
گپ خود ره به گوشت می رسانم
از عرشه غمگين ترين
کشتی جهان
به خط افق در آبی ترين دريا ها می نگرم
- چون دريانوردی خسته-
نه ديگر
نه
مرا ديگر سر بازگشتی نيست
من به جنگ با خودآمده ام
در ساحل چشمان تو
فرو می آيم
و
فرمان می دهم
- چون فرماندهی فاتح –
کشتی هايم را به آتش کشانيد
نه ديگر
نه
مرا ديگر عزم بازگشتی نيست
من به فتح تو آمده ام
برلين اکتبر 2003
I put a spell on you
اين ترانه يکی از مشهورترين آهنگهای تاريخ" بلوز" Bluse است که بارها با صدای خونندگان مختلفی اجرا گرديده. از جمله : "nina Simone"، "Screamin' Jay Hawkins"و "Van morrison" موفق ترين و به ياد ماندنی ترين اجرا ها را داشته اند." ناتاشا اطلس" از کسان ديگری است که اين ترانه را خوانده. بنظر من يک اجرای متفاوت و بسيار زيبا. دو اجرا از اين ترانه را روی درياروندگان می گذارم. يک بار با صدای ناتاشا و در آينده با صدای دکتر نينا سيمون، خواننده و انسان دوست بزرگی که امسال از ميان ما رفت.
(1949) Screamin' Jay Hawkins, Slotkin
I put a spell on you
'Cause you're mine
You better stop the things you do I ain't lyin' No I ain't lyin'
You know I can't stand it You're runnin' around You know better daddy I can't stand it cause you put me down
I put a spell on you Because you're mine You're mine
I love ya I love you I love you I love you anyhow And I don't care if you don't want me I'm yours right now
You hear me I put a spell on you Because you're mine

بدون تفسير، بيشتر به اين دليل که خوابم مياد و حال تفسير کردن ندارم. البته اگر واقعيتش رو بخواين، چيزی هم واسه گفتن ندارم . يا آدم خوشش مياد يا هم نه
با جامی مينايی آبی بنوش و شب را بخسب زندگی را سبز به خواب خواهی ديد بامدادن با لبخندی که چاله بر گونه هايت می افکند عشق را دوباره معنی کن
امروز صبح از خواب که بيدار شدم يکراست رفتم کنار پنجره. بنظر مياد که درختای پاييزی دارن تازه به خواب می رن.با خودم فکر می کنم زرد هم بايد رنگ زيبای باشه. برگهارو که نگاه می کنم، زير لبم شعر شهروز را زمزمه می کنم که: عشق را دوباره معنی کن.
چشمم که به صندلی خالی سفيد زير درخت ها می افته، دلم می گيره دوربينمو می آرم و از بالا عکس صندلی رو می گيرم. صدای انيگما رو بلند می کنم و يادم می ياد که امروز صبح برای صبحانه هوس شعر و قهوه کرده ام .کتاب هرگز شهروز رشيد بازمی کنم و با اولين جرعه قهوه تلخی شعرش را به جانم می ريزم: "غزل تلخ" گره در گره طنابگونه انسانی که منم کز تار و پود تحقير و دروغم پرداخته اند سودای رفتنی مدام در سر است دردا که سدم و در برابر خويشتنم من در تو می نگرم - به التماس- که دستی گره گشا شوی تلخا که تو آنی که خود منم
آن که هيچ نمی داند ، به چيزی عشق نمی ورزد.آن که از عهده هيچ کاری بر نمی آيد، هيچ نمی فهمد. آن که هيچ نمی فهمد، بی ارزش است. ولی آن که می فهمد، بيگمان عشق می ورزد، مشاهده می کند، می بيند...هرچه بيشتر دانش آدمی در چيزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است... هرکه فکر کند همه ميوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی، از انگور چيزی نمی داند. پاراسلسوس
شبی ياد دارم که ياری عزيز از در در آمد.چنان بيخود از جای بر جستم که چراغم به آستين کشته شد.
بنشت و عتاب آغاز کرد: که مرا در حال بديدی،چرا چراغ را بکشتی؟
.....
گفتم: گمان بردم که آفتاب بر آمد!
کليات سعدی
بگذار
آفتاب من
پيرهنم باشد
و آسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ.
بگذار بر زمين خودم بايستم
بر خاکی از براذه الماس و درد
بگذار سرزمينم را
زير پای خودم احساس کنم
و صدای رويش خودم را بشنوم
شاملو
بخاطر مشکلات پيش آمده، عکسها به آن ترتيبی که می خواستم در گالری ها قرار نگرفت، به زبان ديگر من عکس ها را به ترتيب ديگری مرتب کرده بودم ولی درسايت همه چيز در هم برهم شد.
اگر گزينشی کارمی شد، بهتر بود، يعنی تنها عکس هايی را انتخاب می کردم که بيشتر می پسنديدم و از تکرار خوداری می نمودم.
واگر عکس ها با توضيحاتی همراه بود، شايد بهترمی بود. اگردر آينده وقت داشتم سعی می کنم که ايراد های بالا را بر طرف کنم.
در ضمن لازم به تذکر است که اصل عکس ها از کيفيت خيلی بالاتری برخوردار هستند. به دلايل مختلف برای فرستادن روی نت کيفيت عکس ها را تنزل داديم.اگر کسی مايل به داشتن عکسی باشد و با من تماس بگيرد می توانم اصل عکس را برای او بفرستم.
در اينجا از کسانی که بعد از ديدن عکس ها از راه های مختلف ابراز لطف کردند و همچنين از رامين عزيز به خاطر زحماتش تشکر می کنم.