November 06, 2003

عشق

آن که هيچ نمی داند ، به چيزی عشق نمی ورزد.آن که از عهده هيچ کاری بر نمی آيد، هيچ نمی فهمد. آن که هيچ نمی فهمد، بی ارزش است. ولی آن که می فهمد، بيگمان عشق می ورزد، مشاهده می کند، می بيند...هرچه بيشتر دانش آدمی در چيزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است... هرکه فکر کند همه ميوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی، از انگور چيزی نمی داند. پاراسلسوس

Posted by darya at November 6, 2003 08:48 PM
Comments

مي دونم. همه ي حرفاتم خوب مي فهمم ولي خيلي وقته هيچي با طعم توت فرنگي نخورده م.
گربه ايراني

Posted by: گربه ايراني at November 7, 2003 12:03 AM

man fekr mikardam hamaye miweha waghti miresan ke angur.... ;-)

Posted by: sepideh at November 7, 2003 12:01 PM

آدمهایی هستند که خیلی دانا هستند و از عهده خیلی کارها برمی آیند اما دیگر دلشون نمی خواهد عشق بورزند- چون مثل یک کویر تشنه یک قطره عشقند-

Posted by: homeira at November 7, 2003 05:39 PM

نمي دونم چرا هيچ وقت به اينجا سري نزدم!!!!!!!
قلم خوبي داريد.سبز باشيد و پايدار.

Posted by: سارا at November 7, 2003 08:56 PM

غريب يگانه ست اين سخن :
اگر عشق نبود
آدمي را هم هرگز سرزاده شده نمي بود

Posted by: mina at November 8, 2003 05:32 AM

فهميدن ،خيلي جاها مساوي درد كشيدن است .كاش فهم عشق يه فهم متقابل بود....

Posted by: marzieh at November 8, 2003 06:14 AM

چه با اين نوشته كه در سرآغاز كتاب هنر عشق ورزيدن هم آمده مرا پرتاب كردی به روزهاي دور سرخوشي از باور ايمان و تجهد و تقوي و حالا كه يك دل عاشق مانده براي‌ام بي‌باور گذشته به مظاهر ايمان چه‌قدر مي‌توانم صبر كنم تا فصل ...
من هم انگور را دوست دارم هم توت‌فرنگي را هم ...

Posted by: شين at November 25, 2003 05:29 AM