آن که هيچ نمی داند ، به چيزی عشق نمی ورزد.آن که از عهده هيچ کاری بر نمی آيد، هيچ نمی فهمد. آن که هيچ نمی فهمد، بی ارزش است. ولی آن که می فهمد، بيگمان عشق می ورزد، مشاهده می کند، می بيند...هرچه بيشتر دانش آدمی در چيزی ذاتی باشد، عشق بدان بزرگتر است... هرکه فکر کند همه ميوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی، از انگور چيزی نمی داند. پاراسلسوس
مي دونم. همه ي حرفاتم خوب مي فهمم ولي خيلي وقته هيچي با طعم توت فرنگي نخورده م.
گربه ايراني
man fekr mikardam hamaye miweha waghti miresan ke angur.... ;-)
Posted by: sepideh at November 7, 2003 12:01 PMآدمهایی هستند که خیلی دانا هستند و از عهده خیلی کارها برمی آیند اما دیگر دلشون نمی خواهد عشق بورزند- چون مثل یک کویر تشنه یک قطره عشقند-
Posted by: homeira at November 7, 2003 05:39 PMنمي دونم چرا هيچ وقت به اينجا سري نزدم!!!!!!!
قلم خوبي داريد.سبز باشيد و پايدار.
غريب يگانه ست اين سخن :
اگر عشق نبود
آدمي را هم هرگز سرزاده شده نمي بود
فهميدن ،خيلي جاها مساوي درد كشيدن است .كاش فهم عشق يه فهم متقابل بود....
Posted by: marzieh at November 8, 2003 06:14 AMچه با اين نوشته كه در سرآغاز كتاب هنر عشق ورزيدن هم آمده مرا پرتاب كردی به روزهاي دور سرخوشي از باور ايمان و تجهد و تقوي و حالا كه يك دل عاشق مانده برايام بيباور گذشته به مظاهر ايمان چهقدر ميتوانم صبر كنم تا فصل ...
من هم انگور را دوست دارم هم توتفرنگي را هم ...