بايد برم سفر، اونم از نوع اجباريش. معمولا سفر بايد با خودش شادی و آرامش به ارمغان بياره، اما برای من ظاهرا اين قانون صدق نمی کنه ، مخصوصا وقتی که مقصدم آنجا است. هنور بعد از سالها از فکر سفر به آنجا نگرانم می شم. از موقعی که فکر رفتن به سرم راه پيدا می کنه تا موقعی که قصدم به عمل در می ياد، شور و نگرانی دست از سرم بر نمی داره . اوج اضطرابم هم موقعی است که پاس به دست در انتظار ورودم و يا باز زمانی که در انتظار خروجم. در هر صورت حالا که در راهم و از تصميمم هم منصرف نخواهم شد.
کجا وحيد؟؟ چرا بی خبر؟؟
Posted by: سپيده آريان at November 26, 2003 03:10 PMبا سلام
می خواهید دل ما نسوزه اینجوری می گید- چرا اجباری؟ چرا خوش نگذره؟ استشمام بوی وطن در هر نوعش زیباست حالا دود و گازوییل باشه یا دود غم. بگذریم سفر خوش.
سفر خوش من هم به زودي مسافر همان ديارم و پر از دلشوره ! اين اولين تجربه بازگشت منه و هيچ نمي دانم چه اتفاقي مي افتد
Posted by: mozhdeh at November 29, 2003 05:15 AMناظم الأطبا؟ اين موزيکت ما رو کشته! به پيشواز سفرت اينو گذاشتی؟!
Posted by: داريوش at November 29, 2003 11:17 PM