دریاروندگان: December 2003 Archives

December 27, 2003

... و زندگی ادامه دارد

کاش ما هم آن جا بوديم و سنگی از روی سنگ بر می داشتيم!


عکس از بی بی سی

Posted by darya at 09:39 AM | Comments (8)

December 26, 2003

راز لاله زرد

انسان به سان هنرپيشه ای که بدون تمرين به صحنه رود، همه چيز را برای نخستين بار، بی واسطه و آمادگی قبلی تجربه می کند. پس زندگانی چه ارزشی می تواند داشته باشد، هنگامی که نخستين تمرين برای زندگی خود زندگی است. بر اين اساس، زندگی همواره به سان طرحی اوليه می ماند. اما "طرح" هم بيان دقيقی نيست، چرا که طرح همواره پيش درآمد و آمادگی برای خلق تصويری است. حال آنکه طرح زندگانی ما، طرحی از هيچ و پيش درآمدی بدون تصوير است. ميلان کوندرا هر کسی تفسير خودشو از زندگی داره. اگه خيلی خلاصه بخوام تفسيرمو از زندگی بگم: من فکر می کنم زندگی رازیه که در اين شاخه گل لاله زرد نهفته است.

Posted by darya at 04:03 PM | Comments (4)

December 24, 2003

پنجره

از وبلاگ هزار حرف نگفته
نوشته: مجيد مقدم
چيزی نمونده بود بالا بياره دستشو گذاشت كف سالن به زحمت بلند شد. سرشو بالا گرفت، نفس عميقی كشيد احساس كرد طعم دهنش عوض شده. اب دهنش رو قورت داد وسرشو پا يين آورد، به دخترك نگاهی انداخت که بی صدا با توپ رنگيش ور می رفت. به جلوی پاش نگاهي كرد چند تا كهنه چرك وخيس ولو شده بودن روی سراميك كف سالن. اون ور تر هنوز يه خورده كثافت باقي مونده بود. به ظرفهای چينی بالاي سر دختر نگاهی کرد، لحظه ای خيره موند به سه تا شمعدون که بی قواره وسط چينی ها قد کشيده بودن.خواست بچه رو صدا كنه تلخی هميشگي دويد تو دهنش.رفت به طرفش. جلوش رسيد ايستاد، بچه زل زد تو صورتش.

توپو از دستش گرفت، انگشت اشارشو تو هوا تكون داد. توپو روی تلويزيون گذاشت، بی تفاوت انگشتشو روی خاك تلويزيون كشيد. چه مدت بود كه خاموش توي سه كنج رو ميز چوبيش نشسته بود؟ پيرزن چندين سال بود كه فقط صداشو مي شنيد.
بايد خونه گرد گيری ميشد. فردا دختر خانوم جون حتما براي وارسی خونه سرو كله اش پيدا ميشد. داشت دوباره سر وقت كهنه ها می رفت که صداش بلند شد:
_زنيكه جنده پتياره كدوم گوری رفتی ؟
ديگه به شنيدن فحش عادت كرده بود . دم در اتاق ايستاد، پيرزن مثل خمير وا رفته بود رو تخت يه نفس فحش ميداد:
_چي شده خانم جون ؟
كم كم داشت ازنفس می افتاد. كنار تخت كه رسيد دلش آشوب شد. بوی گند هميشگی توی هواپخش ميشد.ملافه هاي زير تن پيرزن خيس شده بودند به قاب عكس روی ديوار مقابل نگاه كرد، به زن جوون با دختری كه دوازده سيزده سال داشت. ميشد فهميد خود خانم بود. فكر كرد اين دو نفر شباهتی به هم ندارند .لبخندی تحويل قاب عكس داد، تنها شباهت رو پيدا كرده بود. پستونهای زن توی عكس اندازش تقريبا با مال اينكه روی تخت ولو شده يكيه. شكمش چاق و اندامش پير و فربه شده بود. چين و چروك زير چشاش مثل كيسه آويزون بود.جلوي آينه ی بزرگ ميز آرايش كه رسيد شروع كرد به وارسی دقيق صورتش توي آينه .
_هنوز خيلي مونده
بعد دوباره به زير چشاش نگاه كرد. دست كرد توي كيف آرايش رو ميز يه مدت اون تو رو گشت. ماتيك قرمز روشنو با دقت روي لباش ماليد و به خودش توی آينه لبخند زد. دستاشو به كمرش زد . مادرش آخرين باری كه اومده بود ديدينش موقع رفتن سر تا پاشو ور انداز كرده بود .
_با اينكه اين توله رو پس انداختی هنوزم خيلی پت و پهن نشدی.
چرخيد تا بتونه خودشو از بغل ورانداز كنه دستاشو زير سينه های بزرگش برد، اين حس براش خيلي آشنا بود .لبش رو گزيد اولين بار كی بود؟ 17 سالگی ؟ 18 سالگی ؟ چشمهاش تو آينه می خنديدند.
داشت بر ميگشت طرف تخت پاش توی مايع سردی فرو رفت اول به زير پاش و بعد به گوشه ی ملافه نگاه كرد آخرين قطره های ادرار هنوز داشت كف اتاق ميچكيد شاش از زير پاش گذشته بود وكنار جا نماز پيرزن رو خيس كرده بود.
_ خانم جون يه لحظه آروم بگيرين الان ميرم چند تا ملافه ی تميز ميارم .
وسط اتاق كوچك كنار دستشويی كه رسيد از پنجره به بيرون نگاهی انداخت كشو ها رو زير و رو كرد و چند تا ملافه تميز از توشون بر داشت از پنجره اتاق پنجره ی خونه ی روبه رو رو ميتونست ببينه، البته نه به اون خوبی كه از اتاق خودش ديده ميشد. موهاشو از تو صورتش جمع كرد. گاهی فكر ميكرد يه نفر از پشت اون پنجره توی اتاقش رو نگاه ميكنه ولیاز اين موضوع ناراحت نبود. چند وقت قبل كه ميخواست لباساشو كه هميشه از شاش پيرزن نم ميكشيد عوض كنه به نظرش يك چيزی پشت اون پنجره ديده بود، يك درخشش خيلي كوتاه .فاصله اونقدر زياد نبود كه دوربين احتياج باشه شايد طرف ميخواست جزئيات رو بهتر ببينه. از اين فكر خنده اش گرفت. مردد موند پرده رو بكشه يا نه .به طرف لباسهاي رو تخت بر گشت . بی تفاوت لباسهاشو عوض كرد. از اون شب سعی ميكرد كمتر به پنجره ی رو به رو نگاه كنه. دوباره صداش بلند شده بود با ملافه از اتاق بيرون اومد كنار تخت كه رسيد يادش اومد لباس تميز بر نداشته .
_خانم جون صبر كنيد برم از تو اتاق خودم براتون لباس بيارم
پرده پشت پنجره ي اتاقش رو يه خرده كنار زد خيره موند به پنجره يیرو به رو.
بايد برای خانم جون سرنگ انسولين می خريد. مرد جوون پشت سرش ايستاد با يه نسخه ی تقريبا مچاله شده تو دستش. به نظرش اومد بايد يه چند سالی از خودش جوون تر باشه .چند بار ديگه هم توي داروخونه ديده بودش.
_ چقدر ميشه آقا ؟
_ پونصد تومن
توي كيفش پونصد تومنی داشت .يه هزار تومنی از توش در آورد به طرف جوون برگشت و لبخندي پر از شيطنت تحويلش داد .
_ببخشيد دو تا پونصدی دارين ؟
جوون خيره توی صورتش نگاه كرد، از توي جيبش چند تا اسكناس در آورد .بين شون دو تا پونصدی پيدا كرد و بهش داد.
- ممنونم بفرمايين.
بدون تعارف هزار تومنی رو گرفت و با بقيه ی اسكناس ها توي جيبش گذاشت. بيرون داروخونه چند لحظه خودشو جلوی بساط دستفروش مشغول كرد.
سر كوچه كه رسيد جوون به اندازه ي يك كوچه باهش فاصله داشت و به سرعت توی كوچه ی پشتی پيچيد.
برای مدتی سر كوچه اين پا اون پا كرد و بعد به طرف خونه ی پيرزن راه افتاد.
دختر بچه كنار تكه های پخش و پلا شده ی ظرف چينی ايستاده بود.ايستاد بالای سرش. سيلی محكمی توی گوشش زد .دخترك به خودش شاشيد جلوی پاش زانو زد و محكم تو بغل گرفتش .مزه ماتيكو كه با اشكهاش قاطی شده بودند توی دهنش احساس كرد.بي اعتنا به صدای پيرزن بلند شد.
_زنيكه ی جنده داری چه غلطی ميكني ؟
توی اتاقش كه رسيد در رو بست. صندلی كنار تخت كمی براش سنگين بود. كشيدش كنار پنجره .پرده روكنار كشيد و پنجره رو باز كرد. پاكت سيگارش رو از روی تخت برداشت دنبال فندك گشت. سيگار كه روشن شد،پک محکمی زد، روي صندلی نشست و به قطره های بارون روی پنجره ی رو به رو خيره موند.

Posted by darya at 05:18 PM | Comments (4)

December 17, 2003

شجريان، نورا جونز، صدام و ديگر قضايا

چندی است که به بيماری مقايسه کردن دچار شده ام.هميشه سعی کرده ام که کسی يا چيزی را بدون مقايسه کردن با چيز يا کس ديگر قبول کنم ، يا از آن خوشم بيايد و يا نه. امااز زمانی که به اين بيماری دچار شده ام هر چيزی مرا ياد چيز ديگری می اندازد. اولين عارضه اين بيماری اينست که ديگر پديده ها را بصورت مجرد نمی بينم و يا به عبارت ديگر حس بلافصل وبی واسطه ام را برای هر چيزی از دست داده ام. چند مثال از برخورد هايم به قضايای مختلف درطول روز به روشن شدن مشکلم کمک خواهد کرد. صبح زود از خواب که بيدار می شوم، هوا ابری است و تقريبا زمان طلوع کردن خورشيد. از اين وقت روز و از هوای تازه ای که استشمام می کنم احساس سرخوشی عجيبی میکنم. دوربينم را بر میدارم که شايد لحظه ای از زيباترين تکه روز را برای خودم ثبت کنم البته اگر ابرها اجازه بدهند. در حين عکس گرفتن به صدای همايون شجريان گوش می کنم . آلبوم نسيم وصل است که جديدا و از روی کنجکاوی خريده ام. صدای او مرا به ياد آلبوم " come away with me" نورا جونز" Norah Jones" می اندازد. با خودم فکر می کنم چه وجه تشابهی بايد بين همايون شجريان ويک خواننده جاز وجود داشته باشدکه شنيدن صدايش مرا به ياد او می اندازد. شايد علت اين باشد که هر دو فرزند دو موسيقی دان سرشناسند، يکی استاد بلامنازع موسيقی ايرانی و ديگری هنرمندی بزرگ درجهان موسيقی.اما نه، تنها وجه تشابه اين دو نيست که مرا به مقايسه واداشته است بلکه اختلاف بزرگی که آنها باهم دارند.

نورا جونز را که گوش می کنی دنيای جديد غير از آنچه پدرش راوی شانکار آن را نمايندگی می کند کشف می کنی، موسيقی ديگر، انسانی ديگر و جهانی ديگر. صدای همايون شجريان هيچ چيز تازه ای برای کشف کردن ندارد. همان موسقيی هميشگی، همان صدای هميشگی و در بهترين حالت کپی برابر اصل پدر و يک محمد رضا شجريان ديگر، گويی که يک شجريان کفايت نمی کند و در تکرار است که هنر ما متجلی می شود، تکرار و بازهم تکرار، تکراری تا ابد. با خودم می انديشم که آيا کپی بودن سميرا مخملباف و همايون شجريان اتفاقی است و يا امريست نهفته در فرهنگ ديکتاتوری و پدر سالارانه ما و ريشه دار تر از آنچه ما می انديشيم. در حين خوردن تفکرات صبحانه به عکسی که از طلوع خورشيد گرفته ام نگاه می کنم. ازفضای ايجاد شده درعکس جا می خورم. اين عکس بيشتر مرا به ياد کلاغ هيچکاک می اندازد تا تصوير يک طلوع شيرين ودلپذير. حتما يا تقصير ابرهاست و يا زوايه ديدم. دلخور از عکسی که گرفتم در حين درست کردن قهوه تلويزيون را روشن می کنم. برنامه ای ايست در باره فيلم بيل کيل"Kill Bill". قسمت اول از فيلم آخر کونتين تارنتينو. اين فيلم را قبلا در سينما ديده ام . فيلمی که ظاهرا ساخته شده است که آخر خشونت را نشان بدهد. خشونتی که کيفيت وکميتش تورا متحير می کند. ديدن اين فيلم مرا به ياد کارهای کيارستمی می اندازد. ابتدا فکر می کردم که دليلش اينست که هر کدام قدرت خود را در تصوير دو مقوله کاملا مختلف نشان می دهند. يکی تصويرگر دوستی است ومحبت و تصوير ديگری در خدمت خون است و خشونت. اما نه، شايد هر دو نقاش خشونتند. يکی نماينگر خشونت صريح و عريان و ديگری تصويرگر خشونت پنهان وپيچيده. حوصله ام از اين همه فکر های درهم وبرهم سر می رود. قصد می کنم به هر شکلی شده است از اين لحظه به بعد از هر گونه مقايسه ای خوداری کنم.حداقل برای امروز بس است. می خواهم تلويزيون را خاموش کنم که ناگهان برنامه در حال پخش قطع می شود و گوينده با هيجان خبر دستگيری صدام را پخش می کند. تصوير حقير و تسليم صدام با ريش بلند را که می بينم فراموش می کنم که لحظه ای پيش مقايسه کردن را "توبه" کرده ام.چهره او مرا به ياد ديکتاتور های احمق ديگری می اندازد که خورشيد را کنار گذاشته اند وهنوز با ساعت شماطه دار خويش می خواهند بيچاره خلق را متقاعد کنند که از شب هنوز نيمی نگذشته است و برای يک لحظه هم که شده، به سرنوشت محتوم خود نمی انديشند...

Posted by darya at 04:48 PM | Comments (12)

December 11, 2003

ورق پاره های يک نقاش

نقاشی : علی نصير کولاژ: وحيد در پشت دریچه بیهودگی در انتظار عبور تو چه به عبث نشسته ام وقتی که تو در حضورت تکرار نمی شوی

Posted by darya at 08:16 AM | Comments (13)

December 08, 2003

در انتظار طلوع

در پشت پنجره غروبی که رو به مغرب باز می شود به انتظار طلوع تو نشسته ام

Posted by darya at 01:52 PM | Comments (8)

December 04, 2003

پاييزدرخانه مادرم زيبا است!

در خونه رو به داخل هل می دم، انبوه برگای درخت تنهايی که پاييز رنگ اشون کرده اولين چيزيه که تو چشمم می زنه. نمی دونم اثر روی مادرمه و يا رنگ برگا که ناگهان موجی از شادی تار ای ذهنمو به حرکت درمياره. شادی غريبی که به گذشته برم می گردونه، به زمان های دور، زمانی که پاييزا در بازگشت از مدرسه هر روز چشمامو رو هم می ذاشتم و پا هامو توی انبوه برگای خشک می کشيدم و حال خوشی بهم دست می داد، حسی بين شادی و شوريدگی احساسی که سالها پيش يک جايی در من ، در اعماق و جودم گم شده و در طول اين سالها گاه با يک اتفاق ساده به ناگهان سر ور میداره ، يک اتفاق ساده مثل شنيدن صدای يک پرنده، شايد غار غار کلاغی ، يک نگاه، شايد نگاه رهگذری که ناگهان جلوی پنجره ذهنت می ايسته و صورتشو به پنجره می چسبونه و از توی شيشه به داخل اتاقت خيره می شه وحتی برای اينکه بهتر ببينه دستاشو قاب صورتش می کنه ويا مثل امروز ديدن يک رنگ و يا يک برگ. يک حس پيروغريب که امروز با من آشناست حسی که از اعماق بر می خيزه وخودشوآروم آروم زير پوست تنم پهن می کنه و گرماش شادم می کنه. آوای مادرم منو به خودم مياره که مثل هميشه صدا می زنه:" وحيد بيا، ناهار آماده است"

Posted by darya at 10:07 PM | Comments (7)