چند روز ديگر چهار سال از کنفرانس برلين می گذرد. چند سال پيش داستان کوتاهی به همين نام نوشته بودم که بی ارتباط به اين ماجرا نبود. دوستم عباس معروفی اين داستان را درسايت گردون ادبی گذاشته است . با تشکر از او فکر می کنم بی جا نباشد که من هم به اين مناسبت، يعنی چهارمين سالگرد کنفرانس برلين آن را در اين صفحه بگذارم.
کنفرانس برلين
ظاهرا همه ی جمعيت داخل ساختمان در کافه تريا و سالن انتظار جمع شده اند. تا چشم کار می کند آدم است و دود سيگار. هيچ وقت فکر نمی کردم که اين سالن گنجايش اينهمه آدم را داشته باشد. نمی دانم چه مدت است که درگوشه ای از خانه فرهنگ های جهان نشسته ام. نمی دانم شايد ساعت ها ست و شايد روزها و شايد که سال هاست. فقط می دانم که مدت هاست که قصد رفتن دارم اما برای تکان خوردن نيرويی ندارم. احساس ضعف می کنم. حال تهوع دارم. خسته ام. شايد تب دارم. سرم داغ است.
در اطرافم هر لحظه صداها آهسته تر و تصويرها محوتر می شوند. گوش هايم گرفته و صداهايی گنگ در سرم می پيچد. احساس می کنم که سرب داغ در گوش هايم ريخته اند. پلک هايم را به هم فشار می دهم. سعی می کنم که چشم هايم را ببندم. نمی توانم. صورت ها در مقابل چشمم شکل می بازند و صورتک می شوند، صورتک هايی آشنا که از خواب هايم می آيند، صورت های بنفش با سرهای باد کرده، چشم های سرخ از حدقه درآمده و د ندان های سياه کرم خورده، حفره های سياهی که مثل دهان ماهی باز و بسته می شوند. حرف می زنند، می خورند، پر و خالی می شوند.
با هزار مکافات از ميان جمعيت خودم را سر ميز او رسانده ام. ساکت است. سکوت او هميشه مرا به ياد سنگ می اندازد. نمی دانم چرا سکوت او هميشه تحقير کننده است. بي حرکت نشسته و انگار که به صندلی گره خورده است. به جمعيت سالن توجهی ندارد، و سروصدای سالن را نمی شنود. هيچ چيزآزارش نمی دهد.
فکر می کنم که حتا بودن مرا آنجا حس نمی کند و اگر هم متوجه حضورم سر ميزباشد لابد بودنم در آنجا آزارش می دهد. دوست دارم به خودم تکانی بدهم، بهش نزديک شوم و دستش را توی دستم بگيرم، اما نمی توانم. چنان بی حس و حرکت در خودم فرو رفته ام که فکر می کنم دارم خواب می بينم، همه چيز بايد بگذرد تا تمام شود.
دلم شور می زند، درونم آشوب است، فکر میکنم ديدن آن پرچم حالم را خراب کرد. همين امروز صبح حالم دگرگون شد، از وقتی که آن پرچم سر دست اينطرف و آنطرف می رفت. يک پرچم سرخ با طرح سياه صورت مارکس با آن لبخند تمسخرآميزش، با بازوهای گوشتی شهوت آلود که از زير پيراهن مشکی آستين حلقهاش بيرون زده بود. همراه پايکوبی هوادارانش در ارتعاش غضبآلود صدای سخنران با حرکتهای عشوهآلود در زير کمر و لغزاندن طبقات چربی پشت بازو جواب میداد.
شايد هم آشوب درونم بر اثر ضربه های وحشتناکی بود که سال ها پيش به سرم خورده بود، ضربه های پی در پی سخت و کشنده، سرخ و شور. آن روز تنها به فکر يک چيز بودم؛ رسيدن به پرچمی که بر سر دست های آن مرد برافراشته بود. مردی که به زحمت خودش را بر شانه های جوانی نگاه داشته بود و تلاش می کرد که پرچمش را آن بالا حفظ کند. پرچم هايی که لحظه ای بعد از بالا رفتن تکه تکه می شد، و مرد جوان بعد از هر پرچم از دست رفته، پرچم ديگری از زير پيراهنش در می آورد و سر دست می گرفت، يک پرچم ديگر و باز هم پرچمی ديگر. جمعيت موافق و مخالف موج می خورد، در هم می لوليد، شعار می داد، کتک می زد، و کتک می خورد. مخالفين فرصت نمی دادند و تمام سعی شان اين بود که از بالا رفتن پرچم ها جلوگيری کنند، و آن مرد را از شانه های ديگری پايين بکشند. او هم با لجاجت تمام خودش را آن بالا حفظ می کرد.
آنها پرچم ها را از دستش در می آوردند و تکه تکه می کردند، اما موفق به پايين کشيدنش نمی شدند.
درون موج در حرکت بودم و نمی دانم پرچم چندم بود که خودم را زير ضربات مشت و لگد به پرچم رساندم. پرچمی سرخ با طرحی از داس و چکش در گوشه اش. آن را با عشق به صورتم ماليدم و بوسيدم. تمام وجودم را گرمای دلپذيری فرا گرفت.
گرمم بود، سرشار از لذت بودم اولين بار بود که او را می بوسيدم. لبم را با دستپاچگی بر روی لبش فشار می دادم. چشم هايش را بسته بود. لبم را روی چانه اش سراندم، زير گلويش را که بوی ياس کنار در خانه مان را می داد غرق بوسه کردم و دراقيانوس شادی غرق شدم.
او دست هايش را دور کمرم حلقه زده بود و کمرم را فشار می داد و هر لحظه بر فشار دستهايش می افزود. فشار دست های او بود، يا ضربه هايی که به سرم می خورد و در کمرم می شکست. خم شدم، در هم پيچيدم، و بعد يک ضربه ديگر بود و ضربه ای ديگر. درد تا اعماق وجودم ريشه دواند و در بدنم پخش شد. ديگر نه گرما بود و نه شادی و نه بوسه. همه چيز درد بود، سرخ بود، شوربود و ستاره های کوچک بودند که مثل پولک های براق به هوا می رفتند و در سياهی چشمانم برق می زدند و در بی نهايت پخش می شدند. دست هايم را بالا بردم و به صورتم کشيدم . صورتم خيس بود و گرم. حس کردم که خون صورتم را پوشانده است، همه جا را قرمز می ديدم؛ خيابان را، درخت ها را، نرده ها را، و در دانشگاه را که به حرکت در آمده بود، بالا می رفت، اوج می گرفت و کوچک می شد بعد سقوط کرد و روی سرم فرو آمد. همه چيز وحشت شد، سياه شد و نفرت شد.
" ولش کن خائن کثيف!"
"کمونيست بی خدا فکر کردی اينجا روسيه است."
جمعيت در سالن خانه فرهنگ های جهان همچنان در هم می لوليد، کش وقوس می آمد، فحش می داد، فرياد می کشيد: " مرگ بر جمهوری اسلامی! "
" آخوند برو گمشو! "
"خجالت نمی کشن، تا ديروز واسه رفسنجانی خودشونو خفه می کردن امروز واسه خاتمی. جون به جون شون کنن تا چشم شون به آخوند می افته دل شون غش می کنه!"
حيرت زده به خودم آمدم، برای لحظه ای فراموش کرده بودم که کجايم و به خاطر چه اينجايم. گيج و منگ به اطرافم نگاه کردم و به مرد ميانسالی که در حال پرخاش کردن بود خيره شدم. خشمگين بود و برافروخته. صورتش از غضب سرخ شده بود و با دهانی کف کرده به همه کس و همه چيز بد وبيراه می گفت.
در اطرافم همه چيز به هم ريخته بود. سخنرانان خسته و ساکت بی حرف نشسته بودند و به جمعيت نگاه می کردند. عده ای از روی صندلی هايشان برخاسته بودند و با صدای بلند بحث می کردند. کسی گوش نمی داد، همه فرياد می زدند. عده ای مارک خيانت می خوردند و عده ای ديگر مارک حماقت. چند نفر گريه می کردند، چند نفر شعار می دادند و عده ای ديگر مبهوت در صندلی هايشان فرو رفته بودند.
زمان می گذشت. برگزارکنندگان جلسه زنی را به قصد آرام کردن جمعيت پشت تريبون دعوت کردند. و او در حالی که با غيظ آدامس می جويد، پشت تريبون مردم را به آرامش دعوت کرد: " خانم ها، آقايون خواهش می کنم!"
عده ای او را هو کردند وصدای دست زدن عد ه ای ديگر برخاست.
" خانم ها، آقايون خواهش می کنم!"
هيچ کس به خواست او وقعی نمی گذاشت و جمعيت همچنان هو می کرد و شعار می داد. زن چند بار ديگر خواسته اش را تکرار کرد و بعد همين جور که به سرعت جويدن آدامسش افزوده بود تهديد کرد: "حالا که اينطوره پس افشا می کنم!"
صدای هو کردن عده ای و دست زدن عده ای ديگر شدت گرفت. از جايم بلند شدم. گرمم بود. داشتم خفه می شدم. به زحمت از پله های کوتاه سالن به طرف در خروجی بالا رفتم. زوزه و فريادی که در سالن پيچيده بود در گوش هايم زنگ می زد.
همه چيز دور سرم می چرخيد، تمام سالن با صندلی هايش و آدم هايش در حال چرخيدن بودند و هر لحظه سرعت شان بيشتر می شد. سرم گيج می رفت. دهانم خشک شده بود. تلو تلو می خوردم. تعادلم را از دست داده بودم. برای يک لحظه عصايم از زير بغلم رها شد و بر روی زمين در شکستم، در سرازيری غلتيدم، سرم بر لبه ی پله هزار تکه شد. خون از سرم راه افتاد و در راه خشک شد.
خون روی موهايم خشکيده بود. دستهايم خشک بود، سرم خشک بود. خاک خشک بود و اشک های بر خاک چکيده خشک بود.
در گوشه ای مادرم را ديدم که سياهپوش کنار مزاری بر خاک تازه چمپاته زده بود و همراه ضجه مادران سوگوار در سکوت گريه می کرد. خودم را کشان کشان به او رساندم. بر سر خاک کی بود؟ مادرم بر مزارچه کسی می گريست؟
علم های سياه آواره در کنار قاب عکس های غبار گرفته در باد ساکن مانده بودند و تکان نمی خوردند. کلاغ های سياه با دهان باز به صدای قارقارشان که در هوا ايستاده بود نگاه می کردند. خاک خسته در ناله بادی که صيحه می کشيد از حرکت ايستاده بود.
به مادرم نگاه کردم و بعد خم شدم به درون قبر. مرده ای بی کفن ته قبر خوابيده بود. در عمق تاريک قبر خودم را ديدم، با رنگی پريده، لب های کبود و چشمانی سفيد، سفيد به رنگ برف. سرم را بالا گرفتم و به مادرم نگاه کردم که زير لب دعا می خواند. از وحشت به خودم پيچيدم، و با التماس به او خيره شدم. چشمانش را باز کرد اما مرا نمی ديد. حدقه ی چشمانش خالی بود. مادر، مادر...
نمی شنيد. فرياد می کشيدم، دهانم را باز می کردم، صدايی از دهانم در نمی آمد. فرياد می زدم و سقوط می کردم به عمق سياه قبر و صدای خشک سخنران در سرم می پيچيد: " خانم ها، آقايان، ما بيست سال است که داريم مبارزه می کنيم، ما کشته داده ايم، ما اينجا را ترک نمی کنيم! "
صدايش در زمان های دور گم شد و من همچنان در تاريکی فرو رفتم و بر روی زمين غلتيدم و جايی در انتهای سياهی ها گم شدم. دست هايم دور او گره خورده بود، با هم می خنديديم و روی زمين می غلتيديم. لب هايش را می بوسيدم، گردنش را، پستان های نارسش را، و او مرا می بوسيد، پشت گوشم را، جايی زير گردنم را، و مرا به خودش فشار می دهد. ما می خنديديم و گريه می کرديم و بوسه هامان شور می شد. لب هامان طعم خون می داد.
خودم را به زحمت روی صندلی جابجا می کنم. مدت هاست که به جاسيگاری پر از کونه های کج و معوج سيگار خيره شده ام. او همچنان در خودش فرو رفته است. نه توجهی به من دارد و نه به ديگران. بايد کاری بکنم و يا قبل از خفه شدن چيزی بگويم. زير لب می خوانم: "ژوليو، ديگر مجالی نداريم که شعری بسراييم، مجالی نداريم."
صدای گرفته ای که از گلويم خارج می شود گويی متعلق به من نيست: " من آخرين بندهام را هم از اينها بريدم."
بی آنکه سرش را بالا بياورد، انگار جواب کس ديگری را می دهد: " تو خيلی پيش تر از اين ها بريده بودی. همان موقع که برگشتی."
سرش را بی توجه بالا می آورد، نگاهش دور و بی معناست و چشم هايش خالی است، خالی از هر چيز، حتا تحقير.
حوصله جواب دادن ندارم. اصلا حوصله حرف زدن ندارم، فقط دلم شادی را می خواهد. دلم می خواهد گريه کنم.
برلين فوريه 2000
از خواب که بيدار شدم، مثل هميشه رفتم پشت اون پنجره هميشگی. شب قبل برف اومده بود و همه جا رو برف پوشونده بود. مدتها بود منتظر اومدن برف بودم. برفو که روی شاخه های لخت درخت جلو پنجره ديدم ياد شکوفه افتادم. ياد شکوفه ها و درختای پر از شکوفه نه، که فقط ياد يک شکوفه. يک شاخه و يک شکوفه . يک شکوفه که وقتی من بهش رسيدم تازه داشت بازمی شد و همينطور که بطرف آسمون قد می کشيد زير لب می خوند: اين منم پيغام آن بهار! 
از عشق تو
آن قدر عميق، آن قدر زيبا
آن قدر بزرگ شده ام
که ديگر نمی توانی
مرا ببوسی
يانيس ريتسوس
خواب می بينم که تنها در يک سالن خالی سينما به تماشای فيلمی از چاپلين نشسته ام. مدتی طول می کشد تا متوجه شوم که در اين سينما تمام فيلم نمايش داده نمی شود و تنها صحنه ای از فيلم را تکرار می کنند. هر بار که آن صحنه تکرار می شود تصوير ها بزرگتر و سالن سينما تاريکتر و کوچکتر می شود. يادم نمی آيد که چند بار اين صحنه ي تکراري را ديدم اما آنقدر بود که از تکرار آن صحنه، تصاوير بزرگ و سالن سينما کوچک و تاريک شد، آنقدر که ناگهان خودم را دراعماق تاريک اقيانوسی ديدم. ماهی ريزی شده بودم و در مقابلم تصوير روی پرده اختاپوس هزار پايی بود که قصد بلعيدنم را داشت. دستان اختاپوس دور گردنم حلقه خورده بود.
احساس خفگی شديدی می کردم، در حال خفه شدن سر خودم را می ديدم که شکل سر واقعی خودم بود، و هر چه فشار دستان او بيشتر می شد، چشمانم بزرگتر می شد و چيزی نمانده بود که از حدقه بيرون بزند وبترکد.
با وحشت و با احساس خفگی از خواب می پرم. تمام بدنم خيس عرق است. وحشت زده به چشمانم و گلويم دست می کشم، نمی دانم چقدر طول می کشد که مطمئن می شوم ديگر کلافی دور گردنم پيچيده نيست و چشم هايم سالم است. خيالم راحت و نفس هايم به تدريج آرام می شود.
ساعت 3 صبح است. سعی می کنم دوباره بخوابم اما خوابم نمی برد. بی حوصله به صحنه ي تکرار شده در فيلم که باعث از خواب پريدنم شد فکر می کنم، و سعی می کنم آن را به ياد بياورم. يک سعی بدون نتيجه! هر چه بيشتر فکر می کنم کمتر به نتيجه می رسم. فيلم عصر جديد چاپلين بود، اما چه صحنه ای؟ احساس کلافه گی و سر درگمی می کنم. حال از جا برخاستن ندارم. چراغ کنار تخت را روشن می کنم، کتابی از بالای سرم بر می دارم و آن را باز می کنم. نام کتاب "نگاهی به جنبش چپ از درون" است. سه گفتگو با رهبران جنبش چپ در قبل از انقلاب در سه جلد. از سلسله کتاب های تاريخ شفاهی. کتاب هايی که خواندنشان مدت هاست ذهنم را به خود مشغول کرده است.
وقتی کتاب را باز می کنم و چشمم به اولين سئوال که به صورت نقل قولی از خليل ملکی روايت شده می افتد، به ناگهان صحنه تکرار شده فيلم را به ياد می آورم.
چارلی سرگردان و بی هدف در خيابان می گردد. کاميونی به گمانم با بار تيرآهن می گذرد و پرچم سرخی که برای هشدار به انتهای تيرآهن ها نصب شده است، به زمين می افتد. چارلی آن را از زمين بر می دارد، راننده را صدا می زند و تلاش می کند او را متوجه زمين افتادن پرچم کند و برای اينکار پرچم را بالا گرفته تکان می دهد و دنبال کاميون را مي افتد. در همين موقع جمعيت کارگران بيکار که مشغول تظاهرات اند به چارلی می رسند و پشت سر او به حرکت در می آيند. در عرض چند دقيقه چارلی در صحنه ای که به وجود آمده تبديل به رهبر تظاهرات می شود. دقايقی بعد سرنوشت تظاهرات کارگران بيکار مثل هميشه به وسيله پليس رقم می خورد. پليس به تظاهر کننده ها حمله می کند و تظاهرات را بهم می زند. چارلی به عنوان کمونيست و رهبر و سازمانده تظاهرات دستگير می شود.
تاکنون بارها "عصر جديد" چاپلين را ديده ام، اين بار در رؤيايم، اما از پرسپکتيو ديگری. اين بار طنز تلخ چاپلين برايم گويای سرنوشت هزاران و شايد ميليون ها انسانی بود که در طول تاريخ به طور اتفاقی پرچم های رنگ وارنگی را از روی زمين برداشته و چه بسا هنوز آن را به دوش می کشند و سرنوشت خود را با آن رقم می زنند.
جمله خليل ملکی را برای چندمين بار می خوانم و کتاب را می بندم: "اين ما نبوديم که کمونيسم را انتخاب کرديم، کمونيسم بود که ما را انتخاب کرد."
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم فروغ 
ديگر نه اشتياقی در ميان بود، نه رويايی.
ديگر جز درد و تنهايی بيش از بيش، چيز ديگری در ميان نبود.
لوتس آرکه
عکس از يلدا معيری