April 21, 2004

بگذار نان و گرسنگی را به تساوی تقسيم کنيم!

بگذار اين وطن برای من وطن شود
از زمان شروع اقدام اعتراضی" بگذار اين وطن برای من وطن بماند" افراد زيادی با فرستادن ايميل به مخالفت با اين حرکت اعتراضی برخاستند. در اينجا قصد جواب دادن به اين نظريات را ندارم که به نظر من هر کسی مختار است آنطور که می خواهد فکر کند و بنويسد، بخصوص در وبلاگ شهر که دمکراتيک ترين گوشه جهان و آزادی حاکم بر آن از نوع ناب ترين آزادی ها يعنی آزادی بدون قيد و شرط است.
من اين گونه فکر می کنم که دفاع از حقوق پايمال شده اقليت های مذهبی، قومی، نژادی و جنسی وظيفه فرهيختگان هر جامعه ای است که نه زمان می شناسد ونه مرز دارد. آنانی که عقيده ديگری دارند خود دانند اما چه خوب بود که قدر فضای دمکراتيک وبلاگ شهرها را می دانستند تمرين دمکراسی می کردند و آنرا به زبان زيباتری می نوشتند.
در اينجا اما قصد تشکر دارم از تمام کسانی که به نوعی به حمايت از اين حرکت برخاسته اند.
با تشکر از شهروز رشيد، شيوا بنی فاطمی ، گیله مرد. زن نوشت . شبح. حضور خلوت انس خورشید خانم. قاصدک زیتون . من یک زنم . سیپریسک . . آی آدم ها . آتش . وبلاگ من و پناهجو . خدا ناباور و هزار حرف نگفته
با کلیک روی لوگوی بالا می توانيد تومار اعتراضی را امضا کنید!

Posted by darya at April 21, 2004 04:01 PM
Comments

هفت ساله بودم که مادر، من و برادرام و همراه خودش کرد. از ويرانه های افغانستان گذر کردیم. کوچ درد آوری بود، فراموش کردن همه خاطرات کودکی، که جز درد چيز مهمی نبود البته، درد گرسنگی و تهی زندگی کردن.
تصوير خيابون تهران فراموشم نمی شه وقتی مادرم رو به حرم ايستاد و با صدای بلند گريه کرد و خودش و بچه هاش و به امام رضا سپرد در عين معصوميت.
کنار خيابون بودیم و بی هيچ پناهی روی کوله باربی کسی، تو خواب و بيداری صدای حاجی اومد که دو روز اينجا چه می کنيم؟ مادرم توضيح داد و حاجی شد سايه خدا رو زمين، واسه مادرم.
خونة قديمی که بهتر از خونة خودمون بود با فرش کف پوش شده بود. حاجی بود که چند روزی غذا بهمون داد. چرخ خياطی واسه مادر خريد و برادرام رو سپرد جایی به اعتبار خودش به شاگردی و من شدم همبازی بچه هاش. خونش بزرگ بود و دلش بزرگتر، رو ديوارهای اتاقها آثاری از زلزله زده های طبس دیده می شد" یادگاری از دست مهر". حياط بزرگی بین دل ما و دل حاجی بود پر از درخت های انگور، سيب، به، ياس و ده تا سپيدار به صف کنار ديوار. مادر می دوخت و چرخ می چرخيد و صداش تو تمام حياط می پيچيد.
مهر حاجی پيچيد و خونه شد پر از هم ولايتی ها، آشنا و غريب. کی احساس غربت کرديم؟ سنی و شيعه معنا نداشت، اصلإ حاجی سنی بود يا شيعه؟ لهجه هامون يکی شد. ما ايرانی حرف می زديم اونها افغانی اونها افغانی می خنديدند ما ايرانی، خونه شد شهر ما. حرمت داشت حاجی که اعتراض همسايه ها رو نمی شنيديم. ما ميدو نستيم اونم می دونست که اجاره ای که می داديم هيچ ارزشی نداشت جزبرای حفظ غرور ما، يه خونه با ده ها خانواده كه پناهنده شده بودند به قلب بزرگ حاجي تو اون سالهاي وحشت و هراس. اتاقش دادگاه ما بود و دعوا هامون اونجا تموم ميشد و دلها مون قرص که صبور باشيم،که آينده از ماست.
مادر که مريض شد، خون بالا آورد. حاجی گفت: خون جگرشده!
مادر که مرد گرْيه حاجي و دْيدم،حاجی دفنش کرد، حاجی مراسم گرفت، و شد همه کس ما. سليم و زن داد، نعيم درس خوند و برگشت افغانستان که مجاهد بشه، غفار و ترک داد و سر پرستی زن و بچه هاش و به عهده گرفت تا دوباره زیر نگاه حاجی قد کشيد، مجتبی شد سرايدار خونه و مغازه هاش و برای من مراسم گرفت، همون جایی که برای دخترش گرفت با لباس سپيد ی که مثل دلش بود و فرستادم خونه بخت.
وقتی قرار شد افغانی ها برگردند کشورشون به همه جا سر زد و مقاومت کرد، پناهمون داد و نگذاشت آب تو دل ما تکون بخوره. نگاهش و صلابت عصاش به دنيا میارزيد.
حاجی مرز نمی شناخت، حاجی لهجه نمی شناخت، حاجی دين و مذهب واسش فرق نمی کرد حاجی اهل دل بود و جنس نگاه و قيمت ميگذاشت.
حاجی که مرد دلم ريخت. دل همه ما، حتی دل مادرم زير خاک!
سالها از اون روزها ميگذره روزی که تو خيابون تهران از زير برقع حاجی و ديدم با قد بلند و نگاه نافذ.
حالا اين گوشه دنيا نشسته ام و چشم به راه حاجی ها که نان و گرسنکی و با هم تقسيم کنيم. اينجا يه حاجی پيدا می شه که گلنار منو پناه بده؟.

Posted by: Toranj at April 22, 2004 09:29 AM

سلام ... من جواب را دادم و یکی دیگر آمد همان حرف را زد بدون اینکه اول بخواند و به من گفت کور ... نمیدونم بخندم یا عصبانی بشم

Posted by: آرمین گیله مرد at April 22, 2004 04:50 PM

az badbakht shodan melyoonha irani ,be khaater e bikaari,fesaad,mavaad mokhader ,ghatl,... ra poshtibani nakonim.

faghat mitoonam begam gom shid az keshvar-e maa biroon,
zaloo haye kasif.

Posted by: irooni at April 23, 2004 12:58 PM

لینکتون رو آخر متنم گذاشتم

Posted by: لیلا at April 24, 2004 07:24 AM

مرسي. شاد باشيد.

Posted by: pouyan at April 24, 2004 08:00 AM

سلام دوست نادیده
واقعا حرکت زیبائی رو شروع کردین و من ازش حمایت میکنم
مرسی

Posted by: zahra at April 25, 2004 08:20 PM

دوستان عزيز!
خسته نباشيد دفاع از انسانيت موجب می‌شود انسان‌تر شويم. در واقع با اين کار ما داريم از شرافت خود دفاع می‌کنيم.

Posted by: شبح at May 4, 2004 11:02 AM

"با ياد خدا"

من از شما متشكرم بخاطر اين احساس مسئوليتي كه بعنوان يك انسان ،نسبت به حقوق پاي مال شده’ مهاجرين افغاني در ايران داريد .

"من به افغاني بودنم افتخار مي كنم "و به همه’ كسانيكه به يك نوعي به افغانيها توهين مي كنند ياد آوري مي كنم كه فراموش نكنيد كه "دنيا روزي با شما و روزي هم بر شما خواهد بود ."

Posted by: Forooqh at May 5, 2004 08:25 AM

من هم در مورد مهاجرين افغاني يه سري مطالبي رو تو وبلاگم مي نويسم يه سري بهش بزنيدwww.hezare3.persianblog.com

Posted by: ehsan at August 23, 2004 07:06 AM
Post a comment









Remember personal info?