باز گشتن و گم شدن در کوچه های کودکی. باز درجستجو ، در جستجوی تو ، در جستجوی نگاهی گمشده، در جستجوی خودم. باز بيگانه بودن، بيگانه با خودم، بيگانه با تو، بيگانه با او. باز دست های نا آشنا، نا آشنا با دست های من، نا آشنا با دست های تو. باز رفتن ، رفتن و نرسيدن. باز بالا رفتن ازدرخت خيال. باز نوبت عاشقی درکوچه باغ های انتظار. بازعاشق شدن، عشق ورزيدن. باز درانتظاراو، در انتظار تو. بازاز پی تو دويدن، از پی خويش دويدن. صياد او شدن، صياد تو شدن، صياد خود شدن. باز هوای وطنم، هوای بد وطنم. بازخفگی، بوی تلخ بنزين بوی شيرين دود. باز صدا، بازهمهمه، باز فرياد. بازغرولند و نق، باز گرانی، بازوحشت، باز زلزله. باز دست های خالی بچه های دستفروش، باز چشمان خيس پيرمردان خسته گل فروش. باز، باز بساط دروغ در خيابان استفراغ، باز دوری بی انتها درپی هيچ ، باز...، باز غريبی در وطن.

عصر تابستان
زير درخت خشکيده گيلاس
فکر کنم خواب ترانه می ديدم
حياط خانه امان آب پاشی شده بود
صدای مادر بود و قل قل سماور گوشه ديوار
پدرم در سايه شمعدانی هايش را آب می داد
خواب می بينم
عصر تابستان
بوی شيرينی داشت

فردا کتابی از او قرض خواهم کرد
يادم باشد موقع باز گرداندن
برگ گل سرخی لای آن بگذارم

کسی نيست بيا تا زندگی را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم
سپهری

هر روز می ياد می شينه روی درخت جلوی پنجره اطافم. اين روزا شده تنها منظره مورد علاقه ام . از خواب که بيدار می شم يکراست می رم سراغش، دلم حتا شور هم می زنه که نکنه امروز نيومده باشه. کاراش برام خيلی آشناست، تنها يش، بالا نشين بودنش و بلند پروازيش.... يک جورايی مثل دل خودم!
چند روز پيش کتاب سنج وصنوبر را خواندم و لذت بردم. سنج وصنوبر برای من روايت نوستالژيک يک بازگشت بود. بازگشت زنی مهاجر به وطنش. وطنی که برای او اکنون مجموعه ايست از رنگ ها و بوها وخاطرات، خاطراتی اما مرده. داستان روايت تلخی است از جامعه ای روبه زوال و در حال فروپاشی. فروپاشی همه چيز، هر چيز که روزگاری نام ارزش را با خود حمل می کرده است. فروپاشی اشرافيتی ورشکسته، فروپاشی فرهنگی مرده و متحجر و رو به پايان. فروپاشی معيار ها وباورهای يک نسل. نسلی که بی امان نابود می کند، فرو می پاشد و فرو می پاشاند. نسلی ويرانگر که نازا به دنيا آمده است، خراب می کند ولی نمی سازد زيرا که توانايی ساختن ندارد. نسلی که سرنوشتش اينگونه رقم خورده است که بيايد تا قربانی شود. قربانی باورهای پوچ و توخالی خود، قربانی پوسيدن معيار های ارزش.
سنج وصنوبر همچنين يک داستان عشقی است. داستان پا برجايی در عشق، عشق های ناکام و در حقيقت داستانی است از نرسيدن. عشق های توخالی و بی رنگ که به ظاهرارزشش، تنهادررنگ بوی افلاطوني اش است و ديگر هيچ و در يک کلام عشق های با معشوقه های فسيلی. نويسنده با مهارت سرنوشت عشق هايش را رقم می زند، سرنوشتی که چيزی نيست بجز پوسيدن و پژمردگی .
نويسنده از قلمی قوی و هوشيار برخوردارست. جهانی که او تصوير می کند آنچنان بزرگ است که گاه نيمی از جهان را در بر می گيرد، از کافه ای شلوغ در برکلی تا زير زمينی مرطوب و مسلول دردهی به اسم دلخواست، نزديک کاشان. او در تشريح جزئياتی که به حتم خود شاهد آن نبوده استادانه عمل کرده است. سبک کار او را نمی توان رآ ليسم جادويی دانست اما با وجود اين گاهی تشخيص مرز تخيل و واقعيت در کار او به آسانی ممکن نيست.
مهناز کريمی قصه گوی خوبی است( گاهی البته زياده گو هم هست که البته اين تقريبا عيب ملی تمام نويسندگان ماست)اما من در جمبندی کارش، او را نقاش خوبی هم می دانم زيرا که او با قلم اش قبل از هر چيزرويا هايش را و کابوس هايش را به زيبايی نقاشی کرده است.
قسمتی از مصاحبه خانم ناهيد جعفری با زنان افغانی در باره بازگرداندن مهاجران به نقل از سايت تريبون فمينيستی
تمام افراد بشر آزاد زاده مي شوند و از لحاظ حيثيت و كرامت و حقوق با هم برابرند. همگي داراي عقل و وجدان هستند و بايد با يكديگر با روحيه اي برادرانه رفتار كنند. ماده يك اعلاميه جهاني حقوق بشر
هر شخصي حق دارد هر كشوري از جمله كشور خود را ترك كند يا به كشور خويش بازگردد.هر شخصي حق دارد در داخل هر كشور آزادانه رفت و آمد كند و اقامت گاه خودرا برگزيند. ماده 13 اعلاميه جهاني حقوق بشر
تريبون فمينيستي ايران: مهاجران افغاني در حالي به کشور خود بازگردانده مي شوند که آمارهاي ارائه شده و مشاهدات حکايت شده درباره افغانستان چنان تکان دهنده است که هرگونه تلاش براي بازگرداندن اجباري افغانان به افغانستان اقدامي غير انساني و خلاف موازين حقوق بشري خواهد بود. دسترسي ناچيز به برق ( حدود 6 درصد) و آب ( حدود 8 درصد), فقدان بيمارستان هايي با حداقل استانداردهاي بين المللي, مرگ و مير بالاي مادران به دليل عدم دسترسي به قابله , سو تغذيه بالا در حدود 70 درصد, امکانات نامناسب آموزشي به مراتب بدتر از ايران, وجود بيکاري , افزايش خشونت هاي خانوادگي, ازدواج هاي اجباري , خودکشي و فرار دختران از خانه ... مواردي است که در اخبار و گزارش هاي مربوط به افغانستان منعکس مي شود. در اين باره گفت و گويي داشتيم با چند تن از زنان افغاني و فعال اجتماعي در ايران که در زير مي خوانيد: ادامه در سايت تريبون فمينيستی
1941 در 27 يونی در ورشو بدنيا آمد 1962 پايان تحصيلات متوسطه در هنرستانی در ورشو در رشته صحنه پردازی تاتر 1966 اولين فيلم کوتاه: قطار شهری (Tramwaj) 1969 پايان تحصيلات در مدرسه فيلم وتاتر (PWSTiF) در Lódz 1977 کيشلوفسکی در عرض 10 سال بيشتر از 20 فيلم سينمايی و مستند می سازد.در آماری که روزنامه(Sztandar Mlodych) می گيرد او جزو 20 شخصيت مهم لهستان محسوب می شود 1978 تا 1981 معاون کانون سينماگران لهستان 1979 فيلم (Amator) فيلم ساز. از 1979 تا 1982 معلم در مدرسه راديو و تلويزيون در دانشگاه شلزين در Katowice 1980(Dworzec) ايستگاه قطار 1981 (Przypadek) بخاطر موانع سانسوردر سال 1987 بر روی پرده می رود. (Krotki dzien pracy) يک روز کوتاه کاری 1984(Bez konca) بی پايان 1988 دهگانه 1 تا 10 فيلم های يک فيلم کوتاه در باره عشق و يک فيلم کوتاه در باره کشتن در جشنواره کان تحسين می شوند و کيشلوفسکی به شهرت جهانی دست می يابد 1991 زندگی دوگانه ورونيکا، از اين زمان کيشلوفسکی عمدتا در فرانسه کار می کند 1993 و 1994 سه گانه، سه رنگ، آبی ، سفيد و سرخ 1994 پايان کاربعنوان فيلمساز.در 28 سال گذشته او موفق به ساختن 25 فيلم مستند و 23 فيلم بلند سينمايی می شود 1996 در 13 مارس کريستف کيشلوفسکی در پی يک حمله قبلی چشم بر جهان فرو می بندد به نقل از سايت کيشلوفسکی
فستيوال دور نزديک بعد از تقريبا دو ماه که از شروع آن گذشته است اکنون روزهای پايانی خود را می گذراند.گستردگی اين برنامه ها که شامل نمايشگاه های مختلف عکاسی ، نقاشی، داستان خوانی، تاترو موزيک است، نظر دادن در باره کل اين فستيوال را مشکل می کند. در اين فستيوال تا ديشب خوب ها، بدها و متوسط های زيادی در عرصه های مختلف ديدم .بطوری که در مجموع از اين فستيوال می توانستم به عنوان فستيوال متوسط ها نام ببرم. اما همانطور که گفتم تا ديشب. تا اينکه ديشب آن واقعه ای که منتظرآن بودم اتفاق افتاد و آن واقعه چيزی نبود بجز بر روی صحنه رفتن گروه سعيد شنبه زاده که ديدنشان مرا به تمام معنی غافلگير کرد. در عرصه موزيک در اين فستيوال قبلا کارهای ديگری را ديده بودم مثلا کنسرت گروه اوهام را که با همه ضعف هايشان بعنوان اولين گروه راک ايرانی نه تنها ديدنشان که وجودشان در ايران باعث تعجبم شد. اوهام باعث تعجبم شد اما با ديدن گروه شنبه زاده وهمم نسبت به موسقيی ايرانی فرو ريخت. متحيرشدم. نه تحير وصف درستی نيست بايد بگويم هيجان زده و شايد از خود بی خود. با همين يک کار بود که فستيوال دور نزديک برايم معنی پيدا کرد.اين اجرا ديگر کوچک نبود، متوسط نبود که بزرگ بود وجهانی بود. چيز ديگری نمی نويسم که آنقدر تحت تاثير اجرای ديشب اين گروه هستم که هر چه بگويم فقط تکرار يک معنی است " شيفتگی". در انتها کوتاه در باره اين گروه :
شنبه زاده در چارچوب برخورد موزيک شرق و غرب دست به تشکيل گروهی زده است که از چهار موزيسين بوشهری و سه جازيست فرانسوی تشکيل شده است.موزيکشان مخلوطی است از موزيک سنتی بوشهری و جاز فرانسوی .استفاده از آلات موسقيی غربی در کنار آلات موسقيی شرقی بطور مثال استفاده از نی انبون در کنار ساکسيفون به اين گروه جذابيت خواصی می بخشد. تاثير موزيک آفريقايی – عربی بر موزيک اين گروه آنها را به يک گروه پر انرژی تبديل کرده است که اثز خود را در حرکات نمايشی و رقص بر روی صحنه نشان می دهد. با آرزوی موفقيت هرچه بيشتر برای آنها.