چند روز پيش کتاب سنج وصنوبر را خواندم و لذت بردم. سنج وصنوبر برای من روايت نوستالژيک يک بازگشت بود. بازگشت زنی مهاجر به وطنش. وطنی که برای او اکنون مجموعه ايست از رنگ ها و بوها وخاطرات، خاطراتی اما مرده. داستان روايت تلخی است از جامعه ای روبه زوال و در حال فروپاشی. فروپاشی همه چيز، هر چيز که روزگاری نام ارزش را با خود حمل می کرده است. فروپاشی اشرافيتی ورشکسته، فروپاشی فرهنگی مرده و متحجر و رو به پايان. فروپاشی معيار ها وباورهای يک نسل. نسلی که بی امان نابود می کند، فرو می پاشد و فرو می پاشاند. نسلی ويرانگر که نازا به دنيا آمده است، خراب می کند ولی نمی سازد زيرا که توانايی ساختن ندارد. نسلی که سرنوشتش اينگونه رقم خورده است که بيايد تا قربانی شود. قربانی باورهای پوچ و توخالی خود، قربانی پوسيدن معيار های ارزش.
سنج وصنوبر همچنين يک داستان عشقی است. داستان پا برجايی در عشق، عشق های ناکام و در حقيقت داستانی است از نرسيدن. عشق های توخالی و بی رنگ که به ظاهرارزشش، تنهادررنگ بوی افلاطوني اش است و ديگر هيچ و در يک کلام عشق های با معشوقه های فسيلی. نويسنده با مهارت سرنوشت عشق هايش را رقم می زند، سرنوشتی که چيزی نيست بجز پوسيدن و پژمردگی .
نويسنده از قلمی قوی و هوشيار برخوردارست. جهانی که او تصوير می کند آنچنان بزرگ است که گاه نيمی از جهان را در بر می گيرد، از کافه ای شلوغ در برکلی تا زير زمينی مرطوب و مسلول دردهی به اسم دلخواست، نزديک کاشان. او در تشريح جزئياتی که به حتم خود شاهد آن نبوده استادانه عمل کرده است. سبک کار او را نمی توان رآ ليسم جادويی دانست اما با وجود اين گاهی تشخيص مرز تخيل و واقعيت در کار او به آسانی ممکن نيست.
مهناز کريمی قصه گوی خوبی است( گاهی البته زياده گو هم هست که البته اين تقريبا عيب ملی تمام نويسندگان ماست)اما من در جمبندی کارش، او را نقاش خوبی هم می دانم زيرا که او با قلم اش قبل از هر چيزرويا هايش را و کابوس هايش را به زيبايی نقاشی کرده است.