دریاروندگان: June 2004 Archives

June 30, 2004

ای كاش.....

نمي دونم  تو شب  كدوم  جاده   پشت كدوم كامیون خوندم كه نوشته بود:
" ای كاش زند گی هم دنده عقبی داشت! "

                                   .

                                                            من و برادرم

                          تقد یم به تمام  كسانی كه بي صبرانه منتظر رؤیت جمال نگارنده بودند!

 

Posted by darya at 08:11 AM | Comments (12)

June 20, 2004

سفر به روايت چند تصوير: تقديم به مهربانانی که درسفرهمراهم بودنند: احسان، محمد، علی ن، صالح، عرفان، مجيد وعلی

                                .

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

.

 

.

 

 

 

 

 

                       .

Posted by darya at 01:01 PM | Comments (6)

June 10, 2004

يک داستان کوتاه در باره يک اتفاق کاملا معمولی

 د    ديشب از برن زنگ زد. 

گفت شماره تلفنم را گم کرده بوده و آن را چند ساعت پيش اتفاقا در بين ورق پاره هايش پيدا کرده است. مثل هميشه پر حرف بود. شروع که می کرد فرصت پاسخ دادن باقی نمی گذاشت. از زندگی جديدش گفت. از سويس گفت، از برن، و اينکه ديگر تاب ماندن درآنجا را ندارد. گفت که ديگر نه قصد برگشتن به برلين را دارد، ونه ماندن در آنجا را و اينکه درجستجوی محل ديگری برای زندگی کردن می گردد. گفت دلش هوای تازه می خواهد، شهری ديگر با آدم های ديگر . ازکار و تحقيقات رو به پايانش در دانشگاه گفت. از خودش و سرگرمی هايش، از اينکه هنوز گياهخوارست و همچنان علاقه مند به رنگ سرخ. سرخ فکر می کند ، سرخ می پوشد وحتی برای موهايش هم هنوز اين رنگ را انتخاب می کند. بعد حالم را پرسيد ، از کارم پرسيد، واز زندگيم. پرسيد که آيا به او فکر می کنم ، دلم برايش تنگ می شود،آيا گردنش را به خاطر می آورم، آيا...؟ گردنش را فراموش کرده باشم؟ نه، مگر می توانستم آن را فراموش کنم؟ حرف هايش را ديگر نمی شنيدم . ذهنم تنها به يک نقطه متمرکز بود، به يک تصوير که روی حلقه فيلمی خاک خورده جايی در گوشه کنار مغزم پيدا کردم، تصويری که جان گرفت ، به حرکت در آمد و به گذشته ای دور بازگشت. او را اولين بار در خانه برشت ديدم. دريک جلسه سخنرانی. مدتی زيادی از شروع سخنرانی نگذشته بود که کلافه از گرمای هوابه اين فکر می کردم که به جای آنجا می توانستم روی چمن های يک پارک درسايه دراز کشيده باشم و پشيمان از آمدن، به پايان جلسه فکر می کردم. بی حوصله به حرف های سخنران گوش می دادم که کلافه تر ازمن بنظر می آمد ولی با جديت در پی اثبات نقش موثر ادبيات تبعيد در فروپاشی سيستم های توتاليتر بود. مدام در صندلی ام جابجا می شدم، باعصبيت پايم را تکان می دادم و به تدريج برايم ماندن يا سرنگونی رژيم های ديکتاتور بی اهميت شده بود. دراوج عذاب کشيدن بودم که چشمم به او افتاد. نمی دانم چرا اورا تا آنموقع نديده بودم. يک رديف جلوتر از من نشسته بود و آن لحظه که چشمم به او افتاد در حال در آوردن بلوزش بود. احتمالا گرمش بود. اولين چيزی که نظرم را گرفت موی قرمز جمع شده بالای سرش بود، ويک گر دن که چند تار موی پيچ خورده بروی آن رها شده بود وزنجيرطلای نازکی که در کناره کرک های پشت گردنش خودنمايی دلپذيری می کرد. با ديدن او گرمای هوا را بيکباره فراموش کردم. چشمانم را به آرامی بستم وعکس هايی را که پی در پی روی پرده پلک های بسته ام نقش می بست وبعد ازمدتی کم رنگ می شد ديدم. زنجيرديدم، گردن ديدم و موی رها شده در باد ديدم موی که به آن آويزان شدم و با آن خودم را از چاه خسته کننده آن جلسه نجات دادم. قبل از ديدن او در انتظار گذشت ثانيه ها بودم ولی بعد ازآن دوست داشتم که زمان در آن لحظه منجمد می شد و از حرکت باز می ايستاد. نمی دانم چه مدت در اين افکار غوطه ور، به نمای بسته ای که در برابرم نقش بسته بود، خيره شده و تنها چيزی که می ديدم و حس می کردم "کلوز آپ" گردن او بود. چند بار قصد کردم به جلو خم شوم، زير گوشش چيزی زمزمه کنم. فکر کنم اما شرم حضور ديگران بود که مانعم شد درهمان لحظه در باره گردنش اظهار نظری بکنم. سخنرانی که تمام شد از جايش برخاست. مثل آدم های در خلسه به تصوير تماما باز و"اسلوموشن" او بر زمينه پرده ای که مقابلم آويزان بود خيره شده بودم . با قدم های نرم وسبک به طرف ميز کتاب گوشه سالن راه افتاد و در کنار آن ايستاد. ديگر نمی دانم درآن مدت بر من چه گذشت و چه مدت چشم هايم بر روی او، که برای من تنها تصوير واضح گوشه سالن بود، "زوم" شده بود و همه چيز را، هر چيزبه غير او را مات می ديدم. بی دليل و به يک باره بی حوصلگی سر شب به سراغم بر گشت، بلند شدم ، و بدون خداحافظی از کسی آنجا را ترک کردم. برای لحظه ای و به عبث فکر کرده بودم چند تار موی رها شده بر گردنی درون هميشه نا آرامم را آرام خواهد کرد و حداقل برای مدتی باعث آرامشم خواهد شد. نه اصلا، اينطور نبود و در حقيقت حس تلخ دست نيافتنی بودنش بيشتر افسرده ام کرده بود. در خيابان بطرف ماشينم به راه افتادم. در حين باز کردن در ماشين عقيده ام ناگهان عوض شد. نبايد می رفتم. بايد بر میگشتم. نبايد بی هيچ تلاشی برای دست يافتن به او می رفتم. بايداورا پيدا می کردم به طرف محل سخنرانی برگشتم، در را باز کردم و به سالن وارد شدم. قلبم به شدت می زد. هنوز کنار ميز کتاب ايستاده بود. نبايد ترديد می کردم هر لحظه امکان داشت پشيمان شوم. کنارش ايستادم. از زير چشم نگاهش کردم، با دقت مشغول نگاه کردن ترجمه آلمانی کتابی از سخنران جلسه بود. بعد از مدتی کتاب را روی ميز گذاشت . زير لب با آرامی گفتم: " کتاب خوبیه." با تعجب سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. سرم را بالا آوردم، نگاه مان به هم گره خورد.درچشمانش سوالی نپرسيده ديدم : " می شناسمت؟" بجای سوال، لبانش با لبخندی از هم باز شد. گفت: " خوب يا بد نمی دونم، در هر صورت نمی تونم بخرمش، خيلی گرونه!". به او نگاه کردم.در ذهنم به جستجوی جوابی بر خاستم. می خواستم تنها چيزی بگويم ، بهانه ای برای ادامه صحبت، اما در آن لحظه، مثل همه لحظه های مهم ديگرزندگيم، چيزی به ذهنم نرسيد. لب هايمم به هم چسبيد و به او خيره ماندم و به لب هايش، که شيطنت شيرينی آنها را شبيه توت فرنگی کرده بود. حالت عجيبی داشتم. مسخ نگاهش شده بودم. زير لب چيزی گفت وبدون آنکه انتظار جوابی داشته باشد به طرف در سالن رفت . بی حرکت مانده بودم و خودم را سرزنش می کردم. برزخی بودنم شايد ثانيه ای بيشتر طول نکشيد. تصميم راگرفتم. با عجله کتاب را از روی ميز بر داشتم. پولش را پرداختم. به دنبال او به خيابان رفتم. در پياده رو مشغول باز کردن قفل دوچرخه اش بود که خودم را به او رساندم. با شرمی پنهان که خودم آنرا حس می کردم، گفتم: "می بخشی!" دست از باز کردن قفل دوچرخه اش کشيد. تبسم کرد و پرسيد: " چی رو؟" لبخند زدم: " که مزاحمت می شم." توت فرنگی لب هايش حالت جرات بخشی به خود گرفت: " نيستی." کتاب را بطرفش گرفتم و گفتم: " چون بهانه بهتری در اين لحظه به ذهنم خطور نکرد، اينو واست خريدم." ادامه دادم: "برای من هديه دادن کتاب هميشه بهانه خوبی واسه آشنايی بوده." خنده بلند و از ته دلش شک و ترديدم رااز بين برد: " در عوضش؟" با قاطعيتی که باعث تعجب خودم شد گفتم: " شماره تلفنت، از اون بهتر يه فنجون شيرقهوه." چشمانش خنديدند:" حتما هم پيش تو؟" با سرخوشی که قابل پوشاندن نبود جواب دادم: " نه حتما! پيش تو هم می تونه باشه." وقتی آن شب در تاريکی روی پله های سنگی کليسا نشستيم، من خيلی خسته بودم. آن روز خيلی راه رفته بوديم. او خسته نبود، فکر کنم می توانست تا صبح راه برود. عصرآن روز برای اولين بار همديگر را ديديم. روز قبلش به او تلفن کرده و پرسيده بودم که آيا او آن کتاب را خوانده، يا نه؟ در جوابم نه گفته بود و اضافه کرده بود که نخواندن کتاب مانعی برای ديدارمان نمی تواند باشد. با ميل قبول کرده بودم که جلوی خانه برشت با هم قرار بگذاريم. دوچرخه اش را همان جای قبل قفل کرد. با هم راه افتاديم. درپياده رو جلوی کافه ای، ميزی را در زير آفتاب انتخاب کرديم ونشستيم، شير وقهوه نوشيديم و به آدمهای که بی خيال ازکنارمان می گذشتند نگاه کرديم و حرف زديم، در حقيقت او حرف زد و من گوش کردم. در همان ساعت اول تمام زندگيش را برايم تعريف کرد. گفت که در"درزدن" شهری در آلمان شرقی سابق بدنيا آمده است. پدر و مادرش سالها بود از هم جدا شده بودند. چپ و عضو حزب سوسياليست بود.گفت دامپزشکی خوانده و برای ادامه تحصيل قصد رفتن به سويس را دارد. نزديک غروب به او پيشنهاد کردم که برای خوردن شام به محله ديگری در غرب برلين برويم. گفت که محله های برلين غربی را خوب نمی شناسد و برای آمدن دو شرط دارد يکی اينکه غذا بايد حتما گياهی باشد و ديگر اينکه سوار ماشين نمی شود. گفت مدتها ست به خاطر حفظ محيط زيست گياهخوار شده و بجزماشين های حمل ونقل عمومی سوار ماشين ديگری نمی شود. وقتی در رستوران برای خوردن شام پشت ميز نشستيم خيلی خسته بودم. مدتها بود که مسافتی اينچنين طولانی را پياده نرفته بودم. به خاطر او غذای گياهی خوردم وبه او گوش دادم که با شوق زياد در باره خواص گياهخواری و ارتباط آن با صلح صحبت می کرد. به غذا خوردن او نگاه کردم و احساس کردم که سالهاست اورا می شناسم. بعد از غذا باز هوس پياده روی کرد. باز بی هدف راه افتاديم و در کوچه پس کوچه های آن اطراف پرسه زديم. بی خيال به آدم ها نگاه می کرديم به اجناس پشت شيشه های مغازه ها و به در ها و ديوار ها. حرف می زديم، می خنديديم وباز راه می رفتيم. به او پيشنهاد کردم به قبرستانی که در آن نزديکی بود برويم. قبرستان تاريک تعطيل بود و تقريبا خالی از آدم، تنها تک وتوکی شمع بر سر قبری روشن بود.از بين قبر ها راه رفتيم، گاه اينجا و آنجاايستاديم. نوشته های روی سنگ قبر ها را خوانديم وسعی کرديم زنده آن مردها را پيش خود مجسم کنيم. وقتی به آن کليسا رسيديم ديگرنای نفس کشيدن نداشتم، از او خواهش کردم که همانجا بشينيم. او قبول کرد ونشستيم. پله های سنگی کليسا خنکای خوبی داشت. جلوی پله های کليسا زمين خاکی هلالی شکلی بود که اطرافش را بوته های سرونسبتا بلندی محصور کرده بودند و پشت آن بوته ها درخت های "کاستانين" سر به هوا کشيده بودند. او نشست سر بالاترين پله ومن خودم را ولو کردم روی سنگ سرد ايوان جلوی کليسا. روی سنگ سرد دراز کشيدم، دست هايم را زير سرم گذاشتم و به تصوير تاريک او درقاب درخت ها خيره شدم. برای اولين بار ساکت بود و به جايی آن بالا ها نگاه می کرد. فکر می کنم که اگر مسير نگاهش را از لای درخت ها تعقيب می کردم حتما به ستاره ها منتهی می شد. موهايش را باز کرده و روی شانه هاش ريخته بود. با موی باز، حالت کسی رو داشت که سری را پنهان کرده است. صدای شکستن سکوت شب را با طنين صدايم می شنوم:" چرا موهاتو بالا سرت جمع نمی کنی؟" نمی گذارد که حرفم تمام شود سرش را بطرفم برمی گرداند:" چرا اينو می پرسی؟" گفتم: "همينطور! نه... راست بگم، واسم مهمه." درلرزش صدايش طنازی ناخود آگاهانه ای را حس کردم: " چرا؟" دست هايم را در حالی که به جلو نيمخيزمی شدم، از زير سرم بر داشتم واز دو طرف ستون تنم کردم و به جای جواب دادن ازاو پرسيدم: "میدونی؟" همان طور که نشسته بود، به طرفم نيم چرخی خورد دست هايش را زير چانه اش زد و پرسيد:"چی رو ؟" جواب دادم: "دليل دنبالت اومدنمو؟" طرح کمرنگی ازحس خود باوری زنانه در خطوط صورتش جان گرفت، چيزی شبيه غرور، هيجان و يا کنجکاوی ، پرسيد:" اون دليل مهم چی بود؟" گفتم:" گردنت." پرسيد :" چی ... ، گردنم؟" گفتم:" بله گردنت، اون روز سنگينی نگاهم رو روی گردنت حس نمی کردی؟" بی جواب خنديد. از آن روز گرم خسته کننده برايش می گويم از گردبند نازکش، از طره موی سرگردان روی گردنش، از او گفتم و گفتم که آمده بودم که تنها اين را بگويم، که اگر نمی گفتم، غده ای می شد در گلويم و باری بر دوشم. گفتم که اگر نمی گفتم ، نمی توانستم با خودم و با آن حس غريب نديدن وديده نشدن کنار بيايم. حس غريب نگفتن، از دست رفتن و از دست دادن و گفتم.... در حين گفتن دست چپش روی زمين تکيه داد و يک پهلو کنارم دراز کشيد . چشم هايش را به چشمانم دوخت و آرام به حرف هايم گوش کرد. آبشار موهايش از بغل صورتش روی صورتم می ريخت و با باد تکان می خورد و صورتم را نوازش می کرد. ساکت که شدم لبانش را بی حرفی جلو آورد و لب هايم را بوسيد. بعد بلند شد وبی صدا سر پله ها نشست . ازهم که جدا شديم او بطرف در ورودی مترو، ته خيابان راه افتاد، ومن سر جايم مردد ايستاده بودم و دور شدنش را نگاه می کردم. درگير با خودم ، به اين فکر می کردم که شايد بهترآن بود که با او می رفتم. شبح اش درتاريکی ته خيابان که گم می شد، وسوسه شدم صدايش کنم. دهانم را باز کردم. اما... دهانم بازماند. بايد چه نامی را صدا می کردم؟ اسم او چه بود؟ تازه متوجه شدم که اسم او را هيچگاه نمی دانسته ام. مدتها از گم شدن او درانتهای خيابان گذشته بود که تصويربی نامش هم بتدريج از پرده ذهنم "ديزالو" شد. بايد به خانه می رفتم. عاقبت راه افتادم به طرف ايستگاه مترو سر خيابان و زير لب با خودم خواندم: يادم باشد تو را بار ديگر اگر ديدم قبل از هر چيز اسمت را بپرسم. برلين 2004
Posted by darya at 07:00 AM | Comments (11)