July 24, 2004

درچهارمين غروب بامداد

از تلخی تمامی درياها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم  

                                      شاملو   

                

Posted by darya at July 24, 2004 11:14 AM
Comments

دالان تنگی را که درنوشته‌ام
به وداع
فراپشت می‌نگرم:


فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود

اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.


به جان منت پذيرم و حق گزارم!

(چنين گفت بامداد خسته)


دل من سخت گرفته است

علی ن

Posted by: هزار حرف نگفته at July 25, 2004 07:14 AM

من كلاس پنجم دبستان بودم واقعا سال بدي بود مشيري و شاملو با هم رفتند.

Posted by: katibe_nevis at July 25, 2004 02:56 PM
Post a comment









Remember personal info?