September 26, 2004

جشن تولد


يک اطاق، چهل وشش شمع ، يک پنجره بسته، ابر های تيره، آسمانی خاکستری و بارانی که  گويی سر ايستادن ندارد. يک اطاق، چهل وشش شمع، بوی نم، سرهای بی چشم بادهان های باز  و مردی که تنها درگوشه تاريک اطاق خف کرده است.
بوی کافور، بوی شاش، بوی نم، چهل وشش شمع خاموش،  دو شمع روشن و مردی که غرق در صدای يک نواخت خوردن قطره های سمج باران به  شيشه ، به پنجره ای تاريک خيره شده است.

Posted by darya at September 26, 2004 04:08 PM
Comments

سلام
به آسمان بگو ببارد
شمع های خاموش را روشن کن
به پنجره بنگر
و کبوتری که زیر باران
به پنجره ات پناه آورده
به تو نگاه می کند
به اطلسی ها نگاه کن
و زیر لب نجوا کن
تولدم مبارک
آسمان را ببوس
شمع ها را فوت کن
کبوتر را امان بده
اطلسی ها را آب بده
به زندگی بگو :
تولدم مبارک

Posted by: هزار حرف نگفته at September 26, 2004 07:23 PM

يك اتاق با سقف كوتاه و مردي در ميان ان مست غرق در زندگي
با چشمان خمار دارد شمع ها را مي شمارد
...
اين متن را چند سال پيش جايي خواندم
نوشته هاي من به كارهاي شما شباهت دارد

Posted by: NoBody at September 26, 2004 08:54 PM

نشسته ام
زیر باران
و کنارم دو شمع
که روشن مانده است
تا روشن نگهدارد
هر سال وهر سال فروغ روز افزون دیدگانش را به امید
و در اين آيينه چه انعكاسي دارد اين اميد

Posted by: Toranj at September 26, 2004 10:52 PM

تولدتان مبارک ولی این نوشته حس خیلی بدی به آدم می دهد.

Posted by: دختر بس at September 26, 2004 10:53 PM

سلام دوست عزيز:
تولدت مبارك...

Posted by: marzieh at September 27, 2004 01:56 PM

چنين جشن بر پا داشتني را به سختي مي‌توانم تاب آورم ...
باري، تولد را بايد گرامي داشت
...
...
...
:)

Posted by: Sheen at September 27, 2004 10:34 PM

صداي خوردن قطره هاي سمج بارون به شيشه اگر چه يكنواخته ولي خسته كننده نيست. راستي خوشحالم كه دوباره مي تونم اينجا كامنت بذارم.

Posted by: katibe_nevis at September 28, 2004 03:20 PM

قطره هاي بارون شايد به پنجره مي خورند تا كسي دريچه اي به رويشان بگشايد.
چتر ها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را
خاطره را
زير باران بايد برد...

Posted by: ... at September 28, 2004 04:28 PM

اگر تولدت است، پس هزار بار مبارک! ضمناً آدم دلگيری روز تولدش را اين طور به عيان نمی‌کند. بگذار ديگران توهم کنند که تو شادی، دست‌کم اين روز!

Posted by: مسيحا at September 29, 2004 07:41 AM

سلام و صد سلام
تولدتان مبارک. آفرین بر سلیقه خوبتان. موزیک به یادماندنی...

Posted by: خیال تشنه at September 29, 2004 02:52 PM

اين شعر عاليه...تولدتون مبارك

Posted by: mahtab at September 29, 2004 05:59 PM

سلام و ممنون ...بخش اما اینجوری که نوشتی من خجالت میکشم تبریک بگم ...

Posted by: آرمین گیله مرد at September 30, 2004 04:13 PM

وحید عزیز سلام. از وبلاگ علی نون مهربون به منزل شما پرتاب شدم. اول اینکه از یادداشتهاتون خوشم اومد خصوصا" مطلبی که در ارتباط با همجنس گرایی نوشته اید. دقیقا" تفکر خودم رو به قلم آوردید ولی خیلی خیلی بهتر. موفق باشید.

Posted by: هاله at October 1, 2004 05:12 PM

عجیبه که من با خواند نوشته شما و فضای یک مقبره در ذهنم تداعی شد...ببخشید که نمی شناسمتان و نمی دونم واقعا تولدتان هست یا نه و اگر هست که نمی دونم تبریک گفتن من با وجود نوشته شما چه معنی می تونه داشته باشه و چرا که فکر میکنم اولین کسی که به آدم باید تبریک بگه خود خودشه ؛ اما دوست ناشناخته من؛ اینجا چه خبره ...

Posted by: نی لبک at October 5, 2004 04:59 PM

سلام وحيد..من از آدم و عالم به دور بوده ام اين روزها...اينترنت كه جاي خود دارد...اگر چهل و ششمي ست كه خوب خدايش صبرت عنايت كناد....اگر چهل و ششمي ديگر كس است كه ايضآ همين. من اين پنج شنبه كه برسد دوباره همسايه آبي دانوب مي شوم. گفتم كه خبري داده باشم كه يعني من نفس مي كشم به گمانم. خوب و خوش باشي. ارادت كيشيم...قاصدك×

Posted by: GhAsedak* at October 8, 2004 01:39 AM

سلام خوبي تــــــــــــــولـــــــدت مبارك اميدوارم خوبو خوش باشي و غمي در دل نداشته باشي

Posted by: محمد at September 5, 2005 05:32 PM
Post a comment









Remember personal info?