«اريکاهورت » استاد پيانودر مدرسه عالی موسيقي وين با مادر سلطه طلبش زندگی سرد و يکنواختی را می گذراند. او تمايلات جنسی و روحی سرکوب شده اش را از راه های غير متعارف ارضا می کند و بعضا شيوه هایي را به كار مي گيرد که« فرويد» در تقسيم بندی خود آنها را شيوه های غير طبيعی و انحرافی** می نامد.بطور مثال لذت بردن از طريق مجروح کردن آلت تناسلی با تيغ ( کردار مازوخيستی )، و يا تماشا ی فيلم های پورنوگرافيک وهمزمان استشمام دستمالهاي کاغذی آغشته به ترشحات جنسی بينندگان سالن های نمايش اينگونه فيلم ها و به آرامش دست يافتن از اين راه، اوج به تصوير كشيدن چنين حالات و رفتارهای انحرافی« اريکا» ست. از سوي ديگر زندگی بی روح با مادری خود محور و خشن، اثر خود را برکار و زندگی خصوصی او گذاشته است. رفتار غيرانسانی و بی رحمانه با شاگردانش وفرارهرروزه به دنيای مخفی خود ساخته، بازتاب چنين محيطي است. زندگی اريکا اما، با دل بستن يكي ازهمين شاگردان به او رنگ ديگری می گيرد.
شباهت های فراوان بين زندگی خصوصی« الفريد يلنک*» و« اريکا»، در نوازنده پيانو( اقامت ودرگذشت پدر اريکا و الفريد در بيمارستان روانی و همچنين ارتباط هر دو با موزيک، شوبرت ومدرسه عالی موسيقی وين و...)، به اين اثر حالتی شبه بيوگرافيک داده است. «الفريد يلنک» درون انسان را بی رحمانه می کاود و خويشتن خويش را موشکافانه حلاجی می کند. او فروپاشي و به منجلاب غلتيدن انسان فاقد رويا را به نمايش می گذارد و اينچنين ضعف ها و رفتارهای جنسی وروحی پنهان وآشکاراو را مورد نقد قرار می دهد، بي آنکه به کليشه های پيش پا افتاده روانشناسی بسنده کند. در کار يلنک آشکارا پيدا و قابل تحسين مي باشد و اين همان شاخصه ای است که ادبيات ايران به كلي فاقد آن است. * Elfride Jelinek ** Perversionen Freud teilt die sexuellen Abirrungen in zwei Breiche:
انسان برای شناخت لايه های پنهان ضمير ناخودآگاه، نياز به دانش دارد. اما برای دروغ نگفتن به خود، شناخت خويشتن و آشکار کردن واقعيت وجود، درانظار ديگران، علاوه بردانش، به از خود گذشتگی، صداقت و شجاعت نيز نيازمند است و اين همان چيزی است که
به استثناي بوف کور، مي توان گفت شايد اثربا اهميت ديگری درادبیات داستانی ايران يافت نشود که از منظر روانشناختی به پيچيدگی انسان در سايه پرداخته و نقبی به لايه های درونی او زده باشد. اثري كه جانانه ازتن واز من گذشته، ازخودباوری دست برداشته، نفاب از چهره دريده و روي ديگرخود را دربرابرچشمان ديگران به نمايش بگذارد. اصولا در سيستم های بسته به اين خاطر که هنرمند امکان مطرح کردن خود را ندارد و از جامعه تاييد لازم را نمی گيرد برای مطرح کردن خود به دام رفتار های غير متعارف می افتد که در سير رشد خود تماما بوی مَنيّت، خود کيشی و خود محوری می گيرد. بزرگ ديدن خود و کوچک کردن رقيب، عمدتا با شيوه های مزورانه و با ظاهری فروتنانه و حتی خود فريبانه ، تلاش مدبوحانه برای دست يافتن به نوبل "کوجک" دغدغه اصلی هنرمند می شود، امری که مانع بزرگی برای توليد خلاقانه هنر وهمچنين دست يافتن به" خود ديگر"اوست. مختصر و به زبان ديگر و می توان گفت که نويسنده "آن جهانی" بر خلاف نويسنده متفکر "جهان باز" برای شناخت خود و نماياندن آن به ديگران، يا فاقد دانش کافی است وياعاری از شجاعت وصداقت لازم.
1. Abweichungen in Bezug auf das Sexualobjekt (Inversion oder Homosexualität, Pädophilie, Sodomie)
2. Abweichungen in Bezug auf das Sexualziel (Perversionen, Fetischismus, Sadismus, Masochismus, Nekrophilie, Exhibitionismus und Neurosen)
او را آوردند پائين. پايش كه به زمين رسيد پخش زمين شد. مثل يك فانوس له شده. صورتش كبود بود. كسی با حجاب و مقنعهای كه به سرش كشيده بودند ديگر كاری نداشت. چارقدش را بسته بودند دور چشمهايش. پشت سرش گره زده بودند. موهايش رفته بود لای دو گره. وقتی گره را باز كردند يك دسته از موهايش هم كنده شد. نه جيغ زد و نه سرش را كنار كشيد. چشم هايش از زير چارقد آمد بيرون. كجا را نگاه میكرد؟ حالت نداشت. نمی شد فهميد كجا را نگاه میكند. او رفته بود ونگاهش هم با او.
بعد از اعدام رفتيم جواز دفن بگيريم. گفتند بايد شناسنامه بيآوريد. پدرش شناسنامه او را گذاشته بود پيش يك فروشنده دوره گرد امانت، برای گرفتن جنس. دست فروش هم جن شده بود و ما بسم الله. جسد روی دستمان مانده بود. رفتيم ثبت احوال. المثنی گرفتيم. كاش زودتر به اين فكر افتاده بودم. او متولد هزار سيصد وسی وشش بود، شانزده سال. اين را توی المثنی نوشته بودند. رونوشت برابر اصل. نقل آزاد ازيک سايت خبری
راننده که گفت رد شديم، چشم هايم را بازکردم، خسته ونگران به اطرافم نگاه کردم. بيرون هوا در حال تاريک شدن بود. همه چيز غريب و بيگانه. افکارم را نمی توانستم متمرکز کنم، درکم را از زمان و مکان از دست داده بودم نمی دانستم کجايم، کجا بوده ام و به کجا می روم.
در مرز بی مرزی به پشت سرم نگاه کردم. در دورها خورشيد در سرزمينی که خاک آنرا پشت سر می گذاشتم در حال فرو رفتن بود سرزمينی که برايم يک عمر زندگی، يک زندگی خاطره، يک دنيا کودکی و يک کف دست رويا بود.
در انتهای وطنم بودم در ابتدای بی وطنی. هوا تاريک شده بود و در تاريکی غربت هيچ چير برايم آشنا نبود. بار ديگر برای آخرين بار به پشت سرم تگاه کردم به حفره سياهی که چندی پيش خورشيد را بلعيده بود. می لرزيدم، عرق سردی بر تنم نشسته بود می ترسيدم. همه چيز در اطرافم سياه بود و تيرگی مطلق، تاريکی بود و وحشت، ترس بود و کابوس.
به کجا می رفتم؟ نمی دانستم. اهميتی نداشت به کجا. مهم تنها رفتن بود. مهم نماندن بود، مهم برايم خيانت نکردن به خاطراتم بود.
امروز از آن روز يک عمر زندگی گذشته است اما از يک زندگی خاطره، هيچ چيز باقی نمانده است، بجز خاطره گنگ تصوير زنی که در ميانه طوفان شن بر پلکانی ويران نشسته است ودر فاب خيس چشمهايش گم شدن مردی را بدرقه می کند.

مهر که آمد، برگی از شاخه جدا شد. با ناز در باد رقصيد پايين آمد بر خاک نشست. از او پرسيدم تو پايان برگی؟
سر تکان داد، نگاهی به آسمان کرد به برگی ديگر که سر خوش در هوا می سريد، خنديد و گقت: بيا با هم پاييز را برفصيم.