November 20, 2004

درياروندگان، برگِ آخر

عمر درياروندگان، امروز، به پايان رسيد.
برای من توجيه و تعديل جنايت، به هر دليل و به هر شکل، همانقدر زشت و ناپسند است که تحريک به جنايت و اصل جنايت.

وب‌لاگ‌نويسیِ من، در حلقه ملکوت  
به همين دليل ساده و از آنرو که هم حلقه  بودن با مدافعان اينگونه نظريات مايه سرافرازيم نيست، با اين نوشته به پايان می رسد.
کلمه‌ی آخر،
سپاسِ بی‌کران ازدوست عزيزم عباس معروفی که  مرا مهربانانه به نوشتن تشويق کرد، داريوش م.  که ميزبانی مرا در حلقه ملکوت به عهده داشت وخواننده‌های اين صفحه که وامدار محبت يک‌يک آنان هستم.


 

Posted by darya at November 20, 2004 12:53 PM
Comments

وحید عزیز :
منم با هاله موافقم
راستی
پاراگراف اول منطقی هست اما می شه جواب نظر اونا رو با یه مقاله محکم داد نه اینکه ننویسی
می دونی اگر همه ی آدمایی که می نویسین می خواستن با این جور چیزا دست بکشن احتمالا هیچ نویسنده ای تا حالا وجود نداشت .
منظورم رو می فهمی !!!؟
من به تو به عنوان استاد خودم در نوشتن پیشنهاد می دم که کارتو ترک نکن و حداقل در یه جای دیگه ادامه بده
هدف ما اونقدر مقدس و زیباست که حرف هایی اینچنینی نمی تونه از پا درمون بیاره
موافقی ؟

Posted by: هزار حرف نگفته at November 23, 2004 11:08 PM

ناراحت کننده است اين ماجرا و تاسف برانگيز. اما تو را می فهمم و فقط اين افسوس مانده برايم که توی اين چند وقت، به دلايلی روشن، پنجره چند همسايه مجازی ام بسته شده. پس اکنون دل من شکسته و خسته است، زيرا يک دريچه ديگر نيز بسته شد.
اما وحيد جان، اميدوارم در بيرون از اين دنيای مجازی، دريچه های گفت و گو و رابطه بسته نشود.
به اميد ديدار

Posted by: جمشيد at November 24, 2004 10:41 AM

دوباره دلتنگي و ...

Posted by: Toranj at November 24, 2004 12:06 PM

وحيد عزيزم ببخش كه باعث ملالت مي شوم ولي واجب است كه بپرسم: استاد مهدی خلجی عزیز سلام. آیا راست است که شما در حلقه ملکوت همه مستاجرهای داریوش میم هستید و در ابتدای ورود به این حلقه اساسنامه ای را امضا کرده اید که شروط نوشتن در اين فضاي استيجاري را به آگاهی تان رسانده بود؟
آیا راست است که داریوش میم هر زمان بخواهد می تواند شما را بیرون بیاندازد همانطور که خانم حمیرا طاری (خيال تشنه) را بیرون انداخت؟ همه این حرفها را خود آقای داریوش میم در لینک زیر زده:

http://tari.malakut.org/archives/006427.html

Posted by: مشکوة at November 25, 2004 06:27 AM

کامنت زیر را در وبلاگ کتابچه نهاده بودم. فکر کردم بهتر است شما در جریان قرار بگیرید.

Posted by: مشکوة at November 25, 2004 06:30 AM

آآآه!ديگه حالم از اينجا هم به هم مي خوره.تمام ذوقم اين بود كه يه سري هر از چند گاهي به اينجا بزنم.

Posted by: katibe_nevis at November 26, 2004 11:06 AM

سلام وحير عزيز :مردم سرگذر چه كسي را نبينند و اگر چه جدا ببينند او را نفي مي كنند يا كه او را مي ستاييند اما شما را از روي نوشته هايتان ميشناسم و مي ستايم

Posted by: mahnaz at November 28, 2004 11:12 AM

وحید جان به شجاعت اخلاقی و مرام انسانی ات احسن می گویم. ای کاش در این جهان چون تو بسیار بود. امید است در جایی دیگر شاهد درخشانی هر چه بیشتر تو باشم.

Posted by: دوست at November 29, 2004 02:19 PM

وحيد عزيز ! در اين برهوت صداقت ، شهامت تو و احترامي كه به انسان مي گذاري ، به راستي ستودني است .

Posted by: کيوان at December 9, 2004 01:34 PM

وحيد جان
نمي دانم چه شده. اما هر چه هست بي گمان هولناك بوده است. به تصميم تو احترام مي گذارم و آرزوي خانه يي امن و آرامشي ژرف براي تو دارم.
با مهر
همسايه ويني تو

Posted by: قاصدك* at December 9, 2004 01:40 PM

.وحيد جان اميدوارم تو يه خونه ديگه به نوشتن ادامه بدی. 2 تا ايميل زدم برات

Posted by: خورشيد at December 9, 2004 01:52 PM

دوست عزيز: خيلي متاسفم كه ديگر نميخواهي بنويسي. من خيلي نوشته هايت را دوست داشتم. اگر باز هم خواستي بنويسي حتما خبرم كن. ولي لطفا برگرد.

Posted by: koozeh at December 9, 2004 01:55 PM

وحيد عزيز : يادگاري بزرگي از مهرباني تو دارم آن زمان كه نمي دانستم چرا بايد محاكمه شوم.....آرزوهاي خوبم را بدرقه راهت ميكنم ....موفق باشي.

Posted by: marzieh at December 9, 2004 01:57 PM

سلام وحيد عزيز! درود بر شما ... كاملا درست مي گوييد توجيه جنايت همانند انجام جنايت است... اميدوارم كه خارج از اين حلقه همچنان به نوشتن ادامه دهيد! ... سر بلند و پيروز باشيد

Posted by: Alius Maximus at December 9, 2004 02:01 PM

وحيد جان جسارت و شهامتت قابل تقدير است. از رفتنت دلم مي گيرد اما اميدوارم در خانه يي جديد باز هم نوشتن را از سر بگيري.

Posted by: فرين at December 9, 2004 02:04 PM

خيلی متاسفم اما اميدوارم که باز در جايی ديگر،
در حالی ديگر شروع به نوشتن کنيد.

Posted by: این يک زن است at December 9, 2004 02:06 PM

سلام وحید جان، صد البته که تصمیمت رو احترام قائلم ولی شخصا" هیچوقت از نوشتن به خاطر چنین چیزی نمیگذشتم چه اگه به پیرامونت نگاه کنی جهان پر است از انسانهای متفاوت و بعضا" پلید - اینکه بخواهی مسیر خودت رو عوض کنی که مبادا همسفرشان باشی قبول ندارم. با بهترین آرزوها برایت هر جا که هستی و هر چه که میکنی.

Posted by: هاله at December 9, 2004 02:08 PM

اینجا چه خبره؟تازه که میام با یه صفحه خوب آشنا بشم دفعه بعدش می بینم صاحب خونه خداحافظی کرده!؟چرا دوست من؟به تصمیمتوناحترام می ذارم و لی خیلی دوست دارم شما را در بلاگ اسپات یا جای دیگری ملاقات کنم.بنویس دوست نازنینم؛ بنویس! بزرگترین ضعف کسانی که در فرهنگ ما حرفی برای گفتن داشته اند این بوده و هست که میدان را همیشه به مخالفش واگذار کرده است و این برای من رنج آور بوده و هست...نکن اینکارو...همینکه من نوعی بدونم که دوستی و اصلا انسانی در جغرافیایی نامعلوم با اندیشه من همراه است یا من میتونم بااندیشه های او همراه باشم بزرگتریت پشتگرمی برای ادامه و تقویت اندیشه های انسانی اش و انسانی ام خواهد بود...برگرد ؛هر چند جایی دیگر...

Posted by: نی لبک at December 9, 2004 02:10 PM

سلام ... متوجه نمیشوم. من هم مخالف این هستم که گروهی (حال دولتی یا غیر دولتی) بگوید بخاطر فلان دلایل اگر من ادم بکشم (یا هر جنایت دیگری)کار خوبی کردم یا جنایت نیست اما اگر دیگران بکنند ....یعنی با پاراگراف اول مشکلی ندارم اما منظور پاراگراف دوم را نمیفهم!!؟؟؟ ... ما چه بخواهیم چه نخواهیم درین حلقه هستیم و تنها راه که بفهمانیم جنایت توجیه ندارد، سخن گفتن و نشان دادن هست .... چجوری بگم ... سکوت باعث ماندگاری مان درین حلقه خواهد بود که تنها امید سخن گفتن و توضیح دادن و آگاه کردن هست و نشان دادن چهره واقعی جنایت که عمل کرد باشد و نه دلیل عمل!!!

Posted by: آرمین گیله مرد at December 9, 2004 02:14 PM

براستي نميدانم كه چه مي گذرد در اين همه بلوا؟!
چرا؟ چرا؟ چرا؟!

Posted by: واحه at December 9, 2004 02:18 PM

نمي‌‌دانم چرا از وقتي تصادفا اينجا را پيدا كرده بودم، هر روز صبح اولين جايي بود كه چك مي‌كردم. و آخرين جايي هم بود كه هر شب دوباره قبل از خاموش كردن كامپيوتر به آن سر مي‌زدم. شايد به خاطر انسانيت ژرفي كه در اين نوشته‌ها بود. و يا شايد به خاطر نبوغ، تازگي، و وسعت تفكري كه مي‌شد در آن‌ها يافت. خصلت‌هايي سخت كمياب در فرهنگ كليشه‌اي و متظاهرانه‌ي ايراني.
و نمي‌دانم چرا وقتي اين نوشته‌ي آخري را خواندم دلم اين‌طور سخت گرفت. انگار چيزي را از دست دادم. چيزي در اين نوشته‌ها و تصاوير كه در خيلي كارهاي كساني كه نام نويسنده رويشان است نمي‌ديدم. چيزي قدرتمند و از اين رو بي‌نياز به ادعا. براي همين حيفم آمد كه ديگر ننويسيد.
شما مرا نمي‌شناسيد. مهم نيست. بايد بگويم. فقدان كساني مثل شما در اين فرهنگ كم‌بضاعت فقدان بزرگي است. مشكل دنيا صد‌ها سال است كه همين بوده. خوب‌ها ساكتند. و آن يكي ها مدام مشغول فرياد زدن. لطفا بنويسيد. حالا هر كجا.

Posted by: nashenakhteha at December 9, 2004 02:20 PM

سلام دوست!
باورت گرامی و ستودنی‌ست.
اما همان‌طور كه در خلوت انس عباس هم گفته و هشدار داده، كاش همه بكوشيد و بكوشيم كه اين آسمان مجازی ملكوت‌اش را پاره پاره نبيند _ هر چند از خيلی مسائل شايد مطلع نباشم و گفته شود دستی از دور بر آتش دارم.
به هر حال، باز هم پاس می‌دارم مرام پاك‌ات را و آرزو مي‌كنم فضاي ملكوت هم به به‌ترين نحو برقرار بماند و همه اين انديشه‌ها را كه موافق و مخالف محل تأمل‌اند بتراويد.
به‌زودی و ديگر بار باز جداگانه و اختصاصی با تو تماس خواهم گرفت. و اين پيغام ديرهنگام نه به معنی بی‌تفاوتی‌ام تا كنون بوده كه ده روزی‌ست در اين فكر و انديشه‌ام كه چه بگويم و ...

Posted by: SHEEN at December 9, 2004 02:22 PM
Post a comment









Remember personal info?