برای شناخته و ناشناخته ها به پاس مهربانی هاشان صدای گريه او که بلند شد چشم هايم را باز کردم. صدای گريه نبود. چيزی بود شبيه زوزه. چيزی بين گريه و ناله. چشم هايم را که باز کردم، او در حال پايين آمدن بود، بين زمين و هوا. پايين می آمد زوزه می کشيد و من می لرزيدم. مجتبی که بدنيا آمد پدر درسفر بود. از سفر که بازگشت، مريض بود. تب داشت. رنگ اش پريده بود. می لرزيد. تمام روز را دراز کشيده بود، ناله می کرد. گاه زير لب حرفی می زد، نامفهوم. مادر دور پدر می چرخيد، نگران. من و فاطی گوشه اطاق کز کرده بوديم. نه بازی می کرديم نه صدايی. فردايش بود که دکتر آوردند. دکتر که رفت پدر بلند شد، در بسترش نشست و به مادر رو کرد، گفت اسمش را مجتبی بگذاريد. وحشت زده به پايين آمدن او خيره مانده بودم. او پايين می آمد و صدای زوزه اش در سرم می پيچيد. کاسه سرم را می شکافت و در آنجا خانه می کرد. همان شب بود که پدر مرد. او که مرد مجتبی چهل روزش بود. با صدای گريه مادرم بود که از خواب پريديم. لباس سياه به تن کرده، نشسته بود بالای سرش. تک و تنها گوشه اطاق. همان روز پدرم را خاک کردند. عموهايم بودند که آمدند، سر تا پا لباس سياه پوشيده، او را با خود برای هميشه بردند. او رفت و ما ديگر پدر نداشتيم. صدای تلاوت قران در صحن حياط پيچيده بود. من بودم و فاطی. نفسمان بند آمده بود.همه ساکت بودند.عرق ريزان ظهر مرداد بود. دستمان سايه بان چشم مان بود. به بالا نگاه می کرديم. دسته ای کلاغ روی درخت کاج همسايه نشسته بود. او پايين می آمد. صدايش تن را می لرزاند. تا هفت پدر خانه مان سياه بود. صدای گريه بود و ناله. هفت که گذشت عمو طاهر آمد مادر را گوشه ای کشيد، چيزی به او گفت که رنگش پريد. بعد از هفت تنهايی بود و سکوت. مادر بود که با مجتبی تنها بود . او را با خودش اينسو و آنسو می کشيد، زير لب چيزی می خواند، بی صدا گريه می کرد. چادر مادر سياه بود. ما در سياهی چادر او گم بوديم. من و فاطی. آسمان يک دست آبی بود و خورشيد در ميانه آسمان.در پشت چادر مادرم گوشه حياط کز کرده بوديم. او ديگر ضجه نمی کشيد. ساکت شده بود. تنها پايين می آمد. پايين می آمد ودر سياهی چشم ما فرو می نشست. فاطی می لرزيد. چهل پدر بود که عمه ها وعموها آمدند. مرد ان سياه پوش گوشه ای ازحياط ايستادند، سوی ديگر، زنان پنهان در چادرهاشان. صدای تلاوت قران از بلند گو در گوش می پيچيد. او پايين می آمد. ديگر زوزه نمی کشيد. تيزی آفتاب ظهرمرداد در چشمم بود. چادر مادر می لرزيد. فاطی ازگريه مادر گريه می کرد. مجتبی در سينه مادر بود که پسر عمو ابوالقاسم آمد. او مجتبی را از دست مادرم گرفت، به بالای پشت بام رفت. عمه هايم در حياط چهار گوشه لحافی را گرفته بودند. صورت مادرم در کناره سياهی چادر سفيد بود. ديگر نمی لرزيد و گريه نمی کرد. آن روزکاسه چشم های مادرم فرو نشست، چشمه اشکش خشکيد بود. مجتبی که به روی لحاف افتاد چشم هايم را بستم. او را که سر دست بلند کردند. صدای تلاوت قران قطع شده بود. نفس در سينه ام ماسيده بود. صدای غار غار کلاغ ها بلند شده بود. پاييز 83 برلين
با خوشحالی گفت، سنج و صنوبر برنده بهترين رمان سال شد. با مهربانی گفت، می دونست که اين کتاب رو خيلی دوست دارم و اين خبر خوشحالم می کنه. چشمم که به اين تيتر افتاد «جايزه ادبی اصفهان در بخش رمان به سنج و صنوبر تعلق گرفت.» واقعا خوشحال هم شدم. با اين که می دونستم اين عنوان ها واسه مهناز کريمی زياد اهميتی نداره. او کارش رو در سکوت می کنه ، بی توجه به اطرافش. اين کارشه که در اون آشفته بازار ادبی خودش، راهش رو باز می کنه و جلو می ره!
مهناز کريمی پاييز 2004 در گوشه ای از دنيا. عکس هم که از هنر های خودمه
وسط اتوبوسی که ما را از هواپيما به طرف ترمينال ورودی می برد ايستاده ام. عرق ريزان از گرمای هوا، خسته از راه، کلافه از ازدحام مسافران و سنگيني باری که با خود می کشم. وقتی يادم می آيد، بايد خوان کنترل پاس ها را هم پشت سر بگذارم، شقيقه هايم از درد تير می کشد. يادآوری صورتهای تلخ و بد اخلاقی که در آنجا منتظرند، شيرينی سفر را هميشه برايم تلخ کرده است. چشم هايم را برای لحظه ای می بندم تا ازهجوم فکرهای عذاب دهنده در امان بمانم که صدایي مرا به خود می آورد :"می تونين کمکم کنين؟"
چشمهايم را باز می کنم. به اطراف نگاه می کنم. کسی با من بود؟ کنار شيشه اتوبوس، دورتر ازمن و در مقابلم، دختر جوانی ايستاده است و به من نگاه می کند. به من يا به کس ديگری؟ او بود که سوال می کرد؟ حيرانی ام را که ديد، اين بار مستقيم به چشم هايم خيره شد و گفت:"پرسيدم می تونين کمکم کنين؟" به لب هايش نگاه می کنم که به آرامی باز و بسته می شوند: مثل بال زدن يک قناری کوچک.
می گويم: "حتما!" و فکر می کنم: از بين اين همه آدم چرا من؟ نمی بيند که به سر و کولم اينهمه وسيله آويزان است. پشت سرم چند جوان با هم مشغول صحبتند. همه از من قوی تر. پس چرا من؟
در پشت« پس چرا من؟» گلايه نخوابيده بود بلکه چرا منی بود که نشان از حس شيرين خود باورانه ای داشت که از ته چاه خود کم بينی خودش را با زحمت بالا می کشيد. خستگی، گرما و شلوغی از يادم می رود. به شيشه اتوبوس تکيه داده و دستش را به ميله کنار صندلی گرفته است. سعی می کند تعادلش را دربرابر تکانهای ناگهانی اتوبوس حفظ کند و در همان حال ساک هايش را با پا نگاه دارد. شيشه اتوبوس کثيف است و پر از برچسب های ريز و درشت. خوش خط ترين برچسب، نوشته ای است که با خط نستعليق بانوان گرامی را به حفظ حجاب دعوت می کند. چشمم از روی نوشته به روی او سرمی خورد: شالی باريک، قسمت کمی از موهای های لايت شده اش را پوشش داده و بدن کشيده اش را مانتوی کوتاه و نازکی ناشيانه پوشانده است. شلوار کوتاه و پاهای بدون جورابش در آديداس صورتی رنگ، خود را به رخ می کشند. اما چيزی که از همه بيشتر در او جلب توجه می کند، پستان های برجسته و بزرگش است که به دکمه های مانتو چنان فشاری وارد می کنند که فکر می کنی، همين الان است که در بروند. پاره نشدن جا دکمه ها ی مانتو اش، اگر آدم شکاکی بودم، دليل کافی بود براي اينکه به صحت کلی از قوانين فيزيک و مکانيک شک کنم. حتي با چشم بسته هم می توانستم هماهنگی کامل بين پوشش سر و بدن با آرايش صورتش را حس کنم.
« چرا من ؟» از آن «چرا من هایي» که شيرينی مطلوبی دارد و کلی باعث خشنودی ناخوداگاه فرويدی درلايه های مخفی ذهن می شود. طعم اين شيرينی مخصوصا موقعی بيشتر می شود که بدانی انتخاب شده ای هستی از بين هفت هشت جوان خوش صورت. لبخند بر لب (فکر کنم شبيه لبخند ريچاردگير، در يکی از فيلم هايش که اسمش را الان به خاطر نمی آورم) به اطرافم نگاه می کنم . با اعتماد به نفس و علم به اين که کسانی حتما شاهد اين سوال و جواب بوده اند و به نشستن پرنده خوشبختی بر روی شانه ام غبطه می خورند.
«چرا من؟» هنوز درسرم بالا پايين می شود که ترمز شديد و ناگهانی اتوبوس مرا به خود می آورد و خوشبختانه عکس العمل سريعم مانع از آن می شود که جلوی چشمان او كف اتوبوس پهن شوم. شوک وارده چند لحظه ای بيشتر طول نمی کشد. همه با عجله در حال پياده شدن هستند. دو تا از بسته هايم را به يک دست می دهم و يکی از ساک های او را که در نگاه اول سنگين به نظر نمی آمد، به دست ديگر می گيرم. حتما بيست و دو سه کيلويی وزن دارد، اما از بخت خوب چرخ دارد و می شود آنرا روی زمين کشيد. اگر نمی شد که..
ياد پروين می افتم، و آنهمه غر ی که به خاطر چهاربسته دوای مادرش زده بودم. " مگه نمی بينی که نمی تونم؟!"، "به فکر سلامتی من اصلا نيستی!"، "آرتروز گردنم واست مهم نيست!" و اين جور بهانه ها. دلم به حال او می سوزد اما افکار تلخ عمر کوتاهی دارند و وقتی دوباره چشمم به طاووس خرامانی که در چند قدمی ام می رود،می افتد، همه آنها را بدست فراموشی می سپارم.
بدنم زير سنگيني ساک ها در دو محور طولی وعرضی کج شده است. با وجود اين تلاش می کنم تا آنجايی که می توانم، قامت خميده ام را صاف کنم و به سرعت پاهايم بيفزايم تا فاصله پيش آمده با او را از بين ببرم. در حين سعی و کوشش برای رسيدن به او، با اين فکر کلنجار می روم كه چه گونه سر صحبت را باز کنم و با چه سوالی سر اصل قضيه بروم.
نفس زنان، به او نرسيده، دل به دريا می زنم و می پرسم :"از کجا می آيی؟" گويي با طنين صدای خودم در گوشم بيگانه ام و اين صدای من نيست که از گلویم خارج می شود. اگرجلوی آينه بودم حتما با تعجب به خودم نگاه می کردم.
از نگاه غريبه ای که به من می كند جا می خورم. بلافاصله اما متوجه جا خوردنم می شود. لبخندی، غريبگی نگاهش را کم رنگ می کند. می گويد" نيويورک". کوتاه، خلاصه و موجز. ادامه نمی دهد.
براي آنكه صحبت را ادامه دهم بايد اول می ايستادم، عرق رویم را می گرفتم و نفسی تازه می کردم حتم داشتم كه در زير سنگينی بار و گرمای هوا صورتم حسابی برافروخته است. شايد به خاطر وضيعت اسف بارم، از سرعت پاهايش کم می کند. نگاهی از سر ملاطفت به من می اندازد ومی گويد:" از ديشب تو راهم."
کلامش آبی است که بر آتش خستگيم می ريزد و چه به موقع! بعيد نبود که ساک را همانجا روی زمين می گذاشتم، اگر با صدای بلند نه، در دلم حتما می گفتم:" گور بابات!" و به راهم می رفتم.
خنده ي اميدوارانه اي روی لبهايم نقش می بندد و با همدردی اي خودشيرين کنانه می گويم:"نيويورک!؟ اينهمه راه! حتما خيلی خسته ای!؟"
اين بار از صدای ريز و چاپلوس خودم تعجب می کنم. ناز صدايش مرا با خود به دنيای ديگری می برد:" آره خيلی خسته ام."
با جوابش خستگی راه به يکباره از جانم رخت می بندد. شانه هايم صاف می شود. قدم بلندتر از روز اول.
کجا بريم؟ هتلی؟ جایي؟
مثل اينکه تازه يادم می آيد که توي اين خراب شده اين طرف و آنطرف رفتن به اين سادگی ها هم نيست. اما اميد را نبايد از دست داد!
_آخرين بار كي اينجا بودی؟
با جوابش حالت چشمايش هم عوض می شود و نگاهش دوباره گويی رنگ غريبه گی به خود می گيرد:" چهار سال پيش."
«چهار سال پيش» را با چنان قطعيتی می گويد که در تن صدايش نهی خوابيده :" ديگه نپرس که جواب نمیدم."
باز دوباره می روم توي فکر: ساكش را همانجا زمين بگذارم و بروم. به من چه اصلا؟ كه ابريشم صدايش درهياهوی ترمينال گوشم را می نوازد:
_ هنوز اينا خيلی گير می دن؟
بايد مسير نگاهش را نگاه می کردم تا متوجه بشوم به کسانی که پاس ها را کنترل می کنند اشاره می کند. با لحنی که گويی می خواهم حساب خودم را از آنها جدا کنم می گويم:" نه" و لبخند بی ربطی، همراه نه، در صورتم پخش می شود. حالم از خودم به هم مي خورد:" بابای من که نيستن؟ به من چه که چيکار می کنن؟ گير می دن يا نه، چه ربطی به من داره؟"
به ته صف کنترل گذرنامه می رسيم. ده دوازه نفری جلوی ما در صف هستند و مامور کنترل، ظاهرا در حال گير دادن است. صف با کندی به جلو می رود.
طولانی شدن انتظار دوباره مرا به صرافت او می اندازد، می گويم که اگر پاچه های شلوارش چند سانتی پايين تر بيايد و روسری اش چند سانتی جلوتر، شايد برای سلامتی بد نباشد. شيرين می خندد و شالش را با زحمت به جلو می کشد و دست هايش را زير مانتويش می کند. فکر می کنم دکمه ي شلوارش را باز و تلاشش را برای چند سانت پايين آوردن آن آغاز می کند. بعد از شلوار نوبت صورت است، با دستمال کاغذی اي که به او می دهم زهر آرايش صورتش را می گيرد.
ازکنترل می گذرم. منتظر من ايستاده است. احساس خوبی می کنم. با وجود اينکه نميدانم منتظر ساکش است يا بخاطر قدردانی ازمحبت های من. هرچه هست همينکه منتظر است را بايد به فال نيک گرفت و باز ذهن هوسباز را در پی جای مناسبي فرستاد.
چرخ خودم را کنار چرخی که برای او آورده بودم، می گذارم و منتظر آمدن چمدانها به او نگاه می کنم: در آينه ي کوچکی که دردست دارد به صورتش ور می رود. چند دقيقه ای با سوالی در ذهنم بازی می کنم و مانند مهندس عمليات در حين طراحی حمله به اين فکر می کنم که چگونه آنرا بيان کنم. سوال استراتژبکی که بر اساس تجربياتم پيروزی و شکست به آن بستگی دارد.
دست آخر دل به دريا می زنم و می پرسم : "كسی می آد دنبالت؟"
_نه.
ادامه نداد. « نه» اش از يک طرف مرا به هدف نزديکتر می کرد و از طرف ديگر کوتاهی و قاطعيت در« نه» گفتنش به نوعی باعث دلسردی می شد.
گويی نگاهم را می خواند. سردی«نه» گفتنش جای خودش را با دلبری در آهنگ صدايش عوض می کند و می گويد:" هميشه تو سفر در عذابم. همه چی با هم قاطی می شه. می فهمی؟"
متوجه معنی تاکيد بر روی " ی" «می فهمی» نمی شوم! البته گاو نيستم و می فهمم ولی منظور او را از تاکيد بر اين کلمه متوجه نمی شوم. شايد هم منظوری جز قصد برانگيختن حس همدردی ام ندارد. هرچه بود، می خواهم بگويم:" خوب می فهمم!" که صدای گوش خراش به حرکت درآمدن ريل نشان از آمدن چمدان ها داد.
اين بار برای اينکه صداي مخملين اش، صدای چرخ چاه مانند ريل را تحت الشعاع قرار بدهد و آنرا بگوشم برساند، خودش را به طرفم می کشاند، دهانش را زير گوشم می گيرد و بلند می گويد:" سه تاست، قرمزن."
بوی چه بود؟ بايد کمی فکر می کردم. "شانل پنج!" در دلم گفتم:" فقط سه تا؟" و صورت پروين جلوی چشمم می آيد که با عذاب وجدان از سنگين کردن بارم، تاکيد به مواظبت از گردنم می کرد. تصوير پروين وعکس رونتگن مهره های ضايع گردن، جای خود را با هم عوض می کنند.
"آره شانل پنج، حتما همينه!"
_می بخشين، اونه.
صدايش مرا به خود می آورد.
با عجله و قبل ازاينکه چمدان از دسترس خارج شود دسته ي آنرا می چسبم و با يک ضرب چمدان را از روی ريل بر می دارم. حرکتم آنقدر سريع و فرز است که مايه ي تعجب خودم هم می شود، به صدای که در گردنم می پيچد توجهی نمي كنم. فقط دوست دارم که می توانستم برگردم و تحسين نگاهش را ببينم. تحسينی در نگاهش بود؟ وقتی برای کشف اين مطلب نداشتم چون هنوز چمدان اول را روی چرخ نگذاشته بودم که دوباره صدايش در گوشم پيچيد:" اونم هست!"
باز تر و فرز بر می گردم. دستم به دسته ي چمدان می چسبد و يک حرکت! اين بار نزديک است، با چمدان بر روی ريل پخش شوم.
"چی توشه؟ مردم آهن از امريکا وارد می کنن؟"
خوشبختانه تعادل خودم را حفظ می کنم و چمدان را از عرض درکنار چمدان قبلی می گذارم . اميدوارم که ساك بعدی با فاصله بيايد تا کمرم را صاف کنم.
چمدان خودم به كلي يادم رفته بود. نگاهی سرسری به طول ريل می اندازم. دوباره صدايش گوشهايم را نوازش می كند:" اينم سوميش."
چمدان سوم را از پهنا بر روی آن دو تای ديگر می گذارم و کمک می کنم که بقيه ساک ها هم روی چمدان ها تلنبار شوند. هنوز نفس تازه نکرده ام، او پشت چرخ قرار می گيرد. ضامن چرخ را پايين می آورد، لبخند شيرينش را بطرفم می فرستد و قبل از حرکت با مهربانی می گويد:
_دستت درد نکنه پدر جان!
داستان کوتاه آغازی ديگر برای سوسن گرافيست مقيم برلين الهام بخش مجموعه عکسی بوده است. او می گويد شروع داستان پايان يک ماجراست. سوسن سعی کرده است گره های ديده نشده در داستان را با عکس پر کند. تجربه ای زيبا و آبستراکت...

علی هزار حرف نگفته آب در خوابگه مورچگان ريخته است. او می نويسد، که از ياران انتظار ياری دارد. خواستم صدايش را بی جواب بگذارم، که بداند، سالهاست در دل من همه کورند و کرند، اما نتوانستم. گشتم اين عکس ها را يافتم و آنها را به او، برای قلب مهربانش هديه می کنم.




چشمم که به او افتاد ماتم برد. مات شايد نه، بهتر بگم، جا خورده بودم. چيزی که شوکه ام کرده بود شکل نشستنش بود. شبيه همه چيز و هر کسی می تونست باشه. حتی می تونست مرده باشه. از دور بی حرکت به نظر می آمد. نزديکتر که شدم خيالم راحت شد. زنده بود و هر از چند گاهی در زير چادر تکون می خورد.
روزها از اون روز گذشته، ولی هنور عکس او در ذهنم نقش بسته، و با خودم فکر می کنم روزی ما هم ...عادت می کنيم اما
در ترافيک بدی گير کرده بودم که چشمم به او افتاد. در گيرودار روزمرگی وسط خيابون، هر چه تلاش کردم دوربينم رو روش زوم کنم موفق نشدم، او مدام از کادر خارج می شد. نتيجه کار شد چهار تا عکس بدرد نخور که ازشون نتونستم بگذرم.

تقديم به خورشيد خانوم که گفت از ايران بنويسم و از آدم هاش، البته او حتما منظورش زنده ها بود ولی... حال زنده ها رو نداشتم. گفتيم بريم سر وقت مرده ها. رفتيم ظهيرالدوله، سر خاک فروغ. تا اون موقع فکر می کردم اونجا، تنها فقط فروغه که سر راحت گذاشته، ديدم نه... دوربين رو دستم گرفتم و راه افتادم!

نشست روی صندلي. خودش را فرو كرد در گودی دل آن. همانقدر راحت كه روز اول توي دل من! سرش را چرخاند به طرفم و مثل هميشه خيره نگاهم كرد. نمی دانم عمر نگاهش چقدر طول کشيد ولی زنگ صدايش که برخاست، نگاهش ترک برداشت.پرسيد: "فكر می كنی اگه چند سالم بود نمي تونستم خودم رو كنترل كنم؟"
نگاهش كردم. انگار از يك امتحان بر گشته بود و خودش را محك می زد. از خودم پرسيدم: "اگه چند ساله بود؟ سي؟ چهل؟ بيست؟"
منتظر جواب من نشد. گفت:" اگه بيست ساله بودم كه قطعا نمي تونستم."
فکر کردم:" پس اي كاش بيست ساله بودی. اما اگه بيست ساله بودی عاشقت مي شدم؟"
صورتش توی ذهنم جوان شد: يک عکس وسط يک آلبوم خالی با ريش و سبيل بلند كه صورتش راپوشانده بود. روي يك تخته سنگ نشسته بود. زير رنگ لنز، نگاهش بازتاب نور را درست پخش نمي كرد. چشمهايش مثل حالا به جايی خيره شده بودند.
***
خيره نگاهش کردم. به چشمهايش که به من دوخته شده بودند وامتداد نگاهش در جای ديگري گم. کجا؟ نمی دانستم ولی هر كجا بود، اينجا نبود. اين را مطمئن بودم. نگاهش می کنم که چه طور نوک موهايش را لای انگشتانش می پيچاند وآنها را بطرف دهانش می برد. با اين كار بچه تر از چيزي که بود به نظر مي آيد. نگاهم از روي صورتش سر می خورد به طرف پايين: روي گردنش و روی تن نيمه لختش. نگاهم روی سينه هایش يخ مي بندد: سينه بندی سفيد با هزار گل کوچک که سطحش را پوشانده است. پاهايش را روی هم انداخته است . نگاهم روی رانهای کشيد ه اش جايی در ميان راه، همانجا که چاک دامنش کور می شود، مکث می کند .حسی مثل درد در تنم تير می کشد، فکر می کنم : "چه زيبای تو!" مي گويم:" وقتشه كه بريم !".
***
گفتم: "خسته ام يه كم صبر كن."
چه خوب بود اگر رگ مثبت بودنش الان راست مي شد، دلش برايم مي سوخت و با خودش مي گفت "خسته است، بشينم تا خستگيش در بره. سارا هم كه امشب دير مي ياد و..."
اما نه. انگاردلش برای چيزی شور می زد؟ می ترسيد؟ يا شايد بي حوصلگی هميشه، به سراغش آمده بود؟ بی حوصله از اينجا بودن ، بی حوصله از آمدن، بی حوصله از تراشيدن علت براي بيرون رفتن هر روزه ، بي حوصله از...
كاش بيست ساله بود. آنوقت مي فهميد كه زياد فرصت نداريم. آنوقت اين ثانيه ها برايش ارزش داشت. حالا شكسته شده بود. پير؟ پير كه نه، اما ديگر بيست ساله هم نبود. بيست ساله نبود و احساس مي كرد كه خيلي وقت داريم. به قول خودش من درست به اين خاطر كه خيلي جوان بودم و او به خاطر اينكه...
***
چقدر فرصتم کم بود. اين را از روز اول می دانستم. می دانستم كه سر ميز اين بازی تنها يک بار می توان نشست. می دانستم که دست پر از خالی را هميشه با لاف نمی توان پنهان کرد. می دانستم که دير يا زود از پای ميز اين «قمار ديگر» بايد بلند شوم و چشمهايم را باز کنم. می دانستم که وقت زيادی ندارم و فرصتم تنها به اندازه ي يك باز كردن چشم است. با نارضايتی از خواب بيدار شدن و پی بردن به اين واقعيت که همه چيز يك رويا و بی شرمانه كوتاه بود. پی بردن به اين حقيقت که او هرگز چيزي خارج از ذهن من نبوده است.
مقابلم نشسته بود. اين واقعيت نبود؟ نگاهم را برای هزارمين بار رويش می غلتانم: از بالا تا پايين. انگار فکرم را می خواند و برای اثبات وجودش به خودش تکانی می دهد. نشسته، پاهايش را جابه جا می کند. پای راستش را از زير پای چپش بر مي دارد و روی پای ديگرش می اندازد. حرکت پاهايش محتاطانه نيست و می توان تا بالای رانهايش را ديد. دلم می خواهد بلند شوم، بروم روی پايش بنشينم ودستم را دور گردنش حلقه کنم. آنوقت سرم را روي سينه هايش بگذارم و بخوابم . دلم شور می زند. نگرانم که وقت رفتن باشد واز جايش بلند شود.
***
از روي مبل بلند شدم. ژاكتم را از روي صندلي راكي برداشتم. صندلي توي هوا معلق بود، تشنه ي دستي كه از تعليق رهايش كند. راستي چرا به فكرش نرسيده بود كه از اين صندلي خالي و آن ژاكت خالي تر از تن من، عكس بگيرد؟
سارا پرسيد: چرا هميشه صندلي بي مسافر؟
گفت: نمي دونم. يه جوري متفاوته.
من مي دانستم: "صندلي بي مسافر دل آدم را هورّي مي ريزه پايين. بوي يک جور تنهايي مي ده. بوي يک جستجو. مثل وقتی که مي شينی تو خونه، تنها، منتظر اومدن كسي. عكس صندلي خالي غريبه رو تحريك مي كنه براي نشستن. غريبه به خودش جرئت مي ده. غريبه به خودش هويت می ده. می بينه كسي اينجاست. تنها و منتظر. جلو مي آد. دستهاش رو دراز مي كنه. و تاس شانس رو پرتاب...
تاق يا جفت؟
تا غريبه چه كسي باشه!"
***
ازجايش که بلند شد رفت طرف صندلی راکی و ژاکتش را از روي صندلی برداشت. صندلی خالی شد. دلم هوری ريخت پايين. شروع كرد به تن كردن ژاكت. چشمهايم را به تنش دوختم: به لباس پوشيدنش. به دستانش که در حفره ي آستين ها، يکی يکی گم مي شدند. به حرکت ملايم بالا تنه اش. چشمهايم را كه نه، خودم را به تنش دوخته بودم و با او در ژاكت گم مي شدم. دوست داشتم ساعتها بنشينم و لباس پوشيدنش را نگاه كنم. حالا بالا تنه اش را ژاکتی پوشانده و بی حرکت کنار صندلی ايستاده بود و صندلي بي حركت در هوا!
روپوشش را از همان جايی که وقت آمدن پرت کرده بود، برداشت و آنرا روی لباسهايش پوشيد. مقنعه را چند قدم آنطرف تر از روی زمين بلند كرد، به سرش انداخت و رفت جلوی آيينه و مشغول ور رفتن با آن شد.
بايد بلند می شدم، همانطور ايستاده روبه آينه، از پشت درآغوشش می گرفتم، مقنعه را از سرش برمي داشتم و... می بوسيدمش: زير گوشش، پشت گردنش!
بايد در آغوش می گرفتمش و به چشمهايش در آينه نگاه می کردم. مثل اين بود كه از توي آينه هم می توانست فکر آدم را بخواند.
مقنعه را برداشت. لحظه ای به آن خيره شد و بعد شروع کرد به ور رفتن با آن. شايد داشت صافش می کرد. جوری با جديت که اگر از دور می ديدي خيال می کردی مشغول مهمترين کار دنياست. ازاينکه در آينه بتواند فکرم را بخواند، هول شدم، بی اختيار پرسيدم:" با مقنعه راحت تر از چارقدي؟" بايد چيزی می گفتم. ساختن يك جمله، گاهی اوقات شبيه ساختن يك سنگر است. يك پناه خوب براي اينکه بتوانی خودت را در پشتش پنهان کنی.
***
مقنعه صاف بود. بايد يك جوري وقت تلف مي كردم. جلوي آينه ايستادم. دوباره مقنعه را برداشتم. با دست به آن ور رفتم انگار كه دارم صافش مي كنم. پرسيد: "با مقنعه راحت تر از چارقدي؟"
به روسري مي گفت چارقد. كه چه؟ كه تحقيرش كند؟ كارش اما به نظرم زننده نيامد. واقعا راحت تر بودم؟ نمی دانم. فکر می کنم که فرقي برايم نداشت. شايد روسری بهتر بود.
گفتم:" آره."
گفتم كه فكر نكند تعصبی به پوشيدگی دارم. يا شايد آنقدر محدودم كه... محدود بودم. صبحها بي مقنعه از خانه بيرون زدن دست آدم را رو مي كند. نمي خواستم دروغ گفته باشم. براي اينكه دروغم را بي رنگ كنم ادامه دادم:" صبح گفتم يه سر هم برم دانشگاه."
_ رفتي؟
_ نه. مستقيم اومدم سراغ تو.
***
خيلی زود آمده بودم. حس بدی بود. نشانه ي پيری. آنوقت که هراس دير رسيدن به جان آدم مي افتد. انتظار کلافه ام می کرد. از يك مغازه به مغازه اي ديگر. سراغ هر چيز ممکن را گرفتم ولی زمان قصد گذشتن نداشت. دنبال بهانه می گشتم برای تلف کردن وقت.
دستم را پشت دست خاليم می کشم، حدس می زنم که ساعت حدود يازده است. دقيقش را نمی دانم. وحشت دارم. زير چشم به آدم هایي که در حال آمد و شد هستند، نگاه مي کنم. بر خلاف تصورم کسی به من توجه ندارد. هر کس به دنبال بد بختی خودش است. از اين فکر که همه به من نگاه می کنند و می دانند كه براي چه اينجا منتظرم، خنده ام می گيرد.
جلوی کتاب فروشی برای هزارمين بار می ايستم و به نوارها و سی دی های پشت پنجره خيره می شوم. تصويرش را که در شيشه از بين سی دی ها می بينم يکه می خورم. از کی پشت سرم ايستاده؟ می خواهم برگردم به طرفش اما جرئت نمی کنم.
گفت: "سلام."
برگشتم. خنديدم.
***
توي دهنه ي بازارچه ايستاده بود و داشت به سي دي هاي چيده شده پشت شيشه نگاه مي كرد. حواسم نبود كه اگر او روزی نباشد، ديگر هيچوقت نمي توانم اينجا بيايم. حواسم نبود كه الان اگر سلام نكنم، مي توانم از اين فاصله، براي چند لحظه به گيجي و كنجكاويش خيره شوم. حواسم نبود كه نقاش نيستم: تصويرش در ذهنم ثبت شد!
سلام كه كردم ترسيد و فاصله گرفت. خنديد و...
چرا مي ترسيد؟ حكايت مارگزيده بود؟ اگر از فرارش ، از نفرتش، وحشت نداشتم همان جا بغلش مي كردم تا ترسش بريزد. همان جا مي چسباندمش به شيشه آن مغازه و مي بوسيدمش. نگاهش می كردم و بعد تنش را حريصانه در آغوش مي گرفتم. زير نگاه همه!
***
دست از بازی با مقنعه اش کشيد. از توی آينه نگاهی به من انداخت و گفت: "بريم ؟"
نگاهش می کنم. در حال بلند شدن فکر می کنم كه:"حالا حتما بايد بريم؟"
خم می شوم. کفشم را بر می دارم. صدايم در گوش خودم زنگ خفه ای دارد:" يک نفر تو راهروست."
دنبال بهانه می گردم براي کش دادن وقت. سرم را پايين می اندازم وخودم را با پوشيدن کفش سرگرم می کنم. می ترسم. می ترسم توي چشمهايم نگاه کند وبفهمد. نگاه كند وهر چه دروغ است از آنها حفاری کند . چقدر دوست داشتم جلو می آمد، تاي کفش را از دستم می گرفت و آن را به گوشه ای پرتاب می کرد. آنوقت روی زمين می خواباندم، می نشست رويم و دو تا کشيده به گوشم می زد. شايد هم نه. شايد بهتر اين بود که می خواباندم روي زمين، می نشست رويم و خم می شد و لبهايم را می بوسيد.
صدايش در گوشم مثل به صدا در آمدن زنگ خطر بود:
_ می خوای من برم بعد تو بيايی؟
***
مقنعه صاف شده بود.
_ بريم؟
_ يه نفر توي راهروه.
_ پس صبر كنيم تا بره. ديرمون كه نمي شه؟
گفت نه اما بلند شد. داشت كفش مي پوشيد.
_ صبر كنيم. عجله كه نداريم!؟
دوباره گفت نه اما تاي ديگر كفش را از زمين برداشت و شروع كرد به پوشيدن. ديگر اميدي به پيدا كردن بهانه براي تلف كردن وقت نداشتم.
_ مي خواي من برم بعد تو بياي؟
_ آره. خوبه.
نگاهم را در سالن می چرخانم. آخرين چرخش. چشمهايم روي عكسهايي كه دور اتاق چيده شده اند، مکث می کند. همه تصوير زن صاحبخانه. در تمام اين مدتي که اينجا بودم نمی دانم چرا هميشه از يک زوايه و هميشه با نفرت نگاهم مي كرد. نگاهش اما، انگار در خانه ی خودش هم غريبه بود.
به عکس ها برای لحظه ای خيره می مانم. انتقام جويانه شايد.
بلند فکر می کنم:" شرط مي بندم هرگز اون لذتي رو كه من تو اين چند ساعت از خونه ات بردم، خودت در تمام مدت زندگيت در اينجا نبرده باشي!"
می پرسد: "چی می گی؟"
می گويم:" هيچی!"
بيرون می آيم. در را می بندم. دكمه ي آسانسور را فشار می دهم.
در حياط، قبل از بيرون رفتن، بر مي گردم و براي آخرين بار به خانه نگاه مي كنم. خانه ساكت است و توی تاريکی دارد در بغض خودش خفه مي شود. دوست داشتم بدون اينکه منتظر او مي شدم مي رفتم. هميشه از اين لحظه متنفر بودم. بايد می رفتم و خودم را در تاريکی کوچه براي هميشه پنهان می کردم.
كوچه تاريك بود. مثل هميشه خميده از در بيرون آمد. درست مثل خودش قدّم را خم كردم و شانه به شانه اش، راه افتادم. باز هم وقت داشتيم. شايد تا جايي كه چراغهاي بلوار به چشم مي خورد. تا آخر تاريكي كوچه. تا آخر سوز سردي كه گونه هايم را سيلي مي زد تا از خواب بيدار شوم.
سر اولين پيچ، پيكان كرم رنگ در تاريكي ترمز كرد. هر دو عقب ماشين سوار شديم. او با هدف و من بي هدف.
سرش را جلو آورد و گفت: بايد قول بدي اصلا غصه نخوري.
بايد مي گفتم" باشه".
_ توي چشمام نگاه كن و قول بده.
***
چرا می گفتم؟ می گفتم که درد رفتن را کاهش دهم و يا وجدانم را راحت کنم؟ توی بغلم چرخيد. سرش را روي شانه ام قايم کرد و شانه هايش به لرزه در آمدند.
سرش را توي دستهام گرفتم و با سر انگشتانم موهايش را به بازی. می دانستم که بايد بروم. بايد می رفتم. بايد می رفتم، که رفته باشم.
از ماشين پايين آمد و در را بست. نگاهم کرد و گفت:" تا بعد."
فکر می کنم: "کدوم بعد؟ بعدی در کارهست؟"
به او خيره شدم. برق چشمانش را در تاريکی خيابان توي چشمهايم خالي كرد. بعد چرخی زد و در تاريکی کوچه پنهان شد.
فکر می کنم:" چشماش هنوز خيس بود."
***
همه جا تاريك بود. خيال كردم چيزی در تاريكي پيدا نيست. بطرفش برگشتم، نگاهش همه جا را روشن كرده بود. دستم را روي دستگيره گذاشتم و آن را به سمت خودم كشيدم. در باز شد. هواي سرد محكم به آدم تنه مي زد. با عجله پياده شدم، نمی خواستم برگردم اما چيزی مرا به سمت او بر گرداند. چشمهايش خيس بودند؟
ماشين حرکت کرد و او در تاريكي گم شد.
من ماندم.
تهران _ برلين، پاييز 2004