نشست روی صندلي. خودش را فرو كرد در گودی دل آن. همانقدر راحت كه روز اول توي دل من! سرش را چرخاند به طرفم و مثل هميشه خيره نگاهم كرد. نمی دانم عمر نگاهش چقدر طول کشيد ولی زنگ صدايش که برخاست، نگاهش ترک برداشت.پرسيد: "فكر می كنی اگه چند سالم بود نمي تونستم خودم رو كنترل كنم؟"
نگاهش كردم. انگار از يك امتحان بر گشته بود و خودش را محك می زد. از خودم پرسيدم: "اگه چند ساله بود؟ سي؟ چهل؟ بيست؟"
منتظر جواب من نشد. گفت:" اگه بيست ساله بودم كه قطعا نمي تونستم."
فکر کردم:" پس اي كاش بيست ساله بودی. اما اگه بيست ساله بودی عاشقت مي شدم؟"
صورتش توی ذهنم جوان شد: يک عکس وسط يک آلبوم خالی با ريش و سبيل بلند كه صورتش راپوشانده بود. روي يك تخته سنگ نشسته بود. زير رنگ لنز، نگاهش بازتاب نور را درست پخش نمي كرد. چشمهايش مثل حالا به جايی خيره شده بودند.
***
خيره نگاهش کردم. به چشمهايش که به من دوخته شده بودند وامتداد نگاهش در جای ديگري گم. کجا؟ نمی دانستم ولی هر كجا بود، اينجا نبود. اين را مطمئن بودم. نگاهش می کنم که چه طور نوک موهايش را لای انگشتانش می پيچاند وآنها را بطرف دهانش می برد. با اين كار بچه تر از چيزي که بود به نظر مي آيد. نگاهم از روي صورتش سر می خورد به طرف پايين: روي گردنش و روی تن نيمه لختش. نگاهم روی سينه هایش يخ مي بندد: سينه بندی سفيد با هزار گل کوچک که سطحش را پوشانده است. پاهايش را روی هم انداخته است . نگاهم روی رانهای کشيد ه اش جايی در ميان راه، همانجا که چاک دامنش کور می شود، مکث می کند .حسی مثل درد در تنم تير می کشد، فکر می کنم : "چه زيبای تو!" مي گويم:" وقتشه كه بريم !".
***
گفتم: "خسته ام يه كم صبر كن."
چه خوب بود اگر رگ مثبت بودنش الان راست مي شد، دلش برايم مي سوخت و با خودش مي گفت "خسته است، بشينم تا خستگيش در بره. سارا هم كه امشب دير مي ياد و..."
اما نه. انگاردلش برای چيزی شور می زد؟ می ترسيد؟ يا شايد بي حوصلگی هميشه، به سراغش آمده بود؟ بی حوصله از اينجا بودن ، بی حوصله از آمدن، بی حوصله از تراشيدن علت براي بيرون رفتن هر روزه ، بي حوصله از...
كاش بيست ساله بود. آنوقت مي فهميد كه زياد فرصت نداريم. آنوقت اين ثانيه ها برايش ارزش داشت. حالا شكسته شده بود. پير؟ پير كه نه، اما ديگر بيست ساله هم نبود. بيست ساله نبود و احساس مي كرد كه خيلي وقت داريم. به قول خودش من درست به اين خاطر كه خيلي جوان بودم و او به خاطر اينكه...
***
چقدر فرصتم کم بود. اين را از روز اول می دانستم. می دانستم كه سر ميز اين بازی تنها يک بار می توان نشست. می دانستم که دست پر از خالی را هميشه با لاف نمی توان پنهان کرد. می دانستم که دير يا زود از پای ميز اين «قمار ديگر» بايد بلند شوم و چشمهايم را باز کنم. می دانستم که وقت زيادی ندارم و فرصتم تنها به اندازه ي يك باز كردن چشم است. با نارضايتی از خواب بيدار شدن و پی بردن به اين واقعيت که همه چيز يك رويا و بی شرمانه كوتاه بود. پی بردن به اين حقيقت که او هرگز چيزي خارج از ذهن من نبوده است.
مقابلم نشسته بود. اين واقعيت نبود؟ نگاهم را برای هزارمين بار رويش می غلتانم: از بالا تا پايين. انگار فکرم را می خواند و برای اثبات وجودش به خودش تکانی می دهد. نشسته، پاهايش را جابه جا می کند. پای راستش را از زير پای چپش بر مي دارد و روی پای ديگرش می اندازد. حرکت پاهايش محتاطانه نيست و می توان تا بالای رانهايش را ديد. دلم می خواهد بلند شوم، بروم روی پايش بنشينم ودستم را دور گردنش حلقه کنم. آنوقت سرم را روي سينه هايش بگذارم و بخوابم . دلم شور می زند. نگرانم که وقت رفتن باشد واز جايش بلند شود.
***
از روي مبل بلند شدم. ژاكتم را از روي صندلي راكي برداشتم. صندلي توي هوا معلق بود، تشنه ي دستي كه از تعليق رهايش كند. راستي چرا به فكرش نرسيده بود كه از اين صندلي خالي و آن ژاكت خالي تر از تن من، عكس بگيرد؟
سارا پرسيد: چرا هميشه صندلي بي مسافر؟
گفت: نمي دونم. يه جوري متفاوته.
من مي دانستم: "صندلي بي مسافر دل آدم را هورّي مي ريزه پايين. بوي يک جور تنهايي مي ده. بوي يک جستجو. مثل وقتی که مي شينی تو خونه، تنها، منتظر اومدن كسي. عكس صندلي خالي غريبه رو تحريك مي كنه براي نشستن. غريبه به خودش جرئت مي ده. غريبه به خودش هويت می ده. می بينه كسي اينجاست. تنها و منتظر. جلو مي آد. دستهاش رو دراز مي كنه. و تاس شانس رو پرتاب...
تاق يا جفت؟
تا غريبه چه كسي باشه!"
***
ازجايش که بلند شد رفت طرف صندلی راکی و ژاکتش را از روي صندلی برداشت. صندلی خالی شد. دلم هوری ريخت پايين. شروع كرد به تن كردن ژاكت. چشمهايم را به تنش دوختم: به لباس پوشيدنش. به دستانش که در حفره ي آستين ها، يکی يکی گم مي شدند. به حرکت ملايم بالا تنه اش. چشمهايم را كه نه، خودم را به تنش دوخته بودم و با او در ژاكت گم مي شدم. دوست داشتم ساعتها بنشينم و لباس پوشيدنش را نگاه كنم. حالا بالا تنه اش را ژاکتی پوشانده و بی حرکت کنار صندلی ايستاده بود و صندلي بي حركت در هوا!
روپوشش را از همان جايی که وقت آمدن پرت کرده بود، برداشت و آنرا روی لباسهايش پوشيد. مقنعه را چند قدم آنطرف تر از روی زمين بلند كرد، به سرش انداخت و رفت جلوی آيينه و مشغول ور رفتن با آن شد.
بايد بلند می شدم، همانطور ايستاده روبه آينه، از پشت درآغوشش می گرفتم، مقنعه را از سرش برمي داشتم و... می بوسيدمش: زير گوشش، پشت گردنش!
بايد در آغوش می گرفتمش و به چشمهايش در آينه نگاه می کردم. مثل اين بود كه از توي آينه هم می توانست فکر آدم را بخواند.
مقنعه را برداشت. لحظه ای به آن خيره شد و بعد شروع کرد به ور رفتن با آن. شايد داشت صافش می کرد. جوری با جديت که اگر از دور می ديدي خيال می کردی مشغول مهمترين کار دنياست. ازاينکه در آينه بتواند فکرم را بخواند، هول شدم، بی اختيار پرسيدم:" با مقنعه راحت تر از چارقدي؟" بايد چيزی می گفتم. ساختن يك جمله، گاهی اوقات شبيه ساختن يك سنگر است. يك پناه خوب براي اينکه بتوانی خودت را در پشتش پنهان کنی.
***
مقنعه صاف بود. بايد يك جوري وقت تلف مي كردم. جلوي آينه ايستادم. دوباره مقنعه را برداشتم. با دست به آن ور رفتم انگار كه دارم صافش مي كنم. پرسيد: "با مقنعه راحت تر از چارقدي؟"
به روسري مي گفت چارقد. كه چه؟ كه تحقيرش كند؟ كارش اما به نظرم زننده نيامد. واقعا راحت تر بودم؟ نمی دانم. فکر می کنم که فرقي برايم نداشت. شايد روسری بهتر بود.
گفتم:" آره."
گفتم كه فكر نكند تعصبی به پوشيدگی دارم. يا شايد آنقدر محدودم كه... محدود بودم. صبحها بي مقنعه از خانه بيرون زدن دست آدم را رو مي كند. نمي خواستم دروغ گفته باشم. براي اينكه دروغم را بي رنگ كنم ادامه دادم:" صبح گفتم يه سر هم برم دانشگاه."
_ رفتي؟
_ نه. مستقيم اومدم سراغ تو.
***
خيلی زود آمده بودم. حس بدی بود. نشانه ي پيری. آنوقت که هراس دير رسيدن به جان آدم مي افتد. انتظار کلافه ام می کرد. از يك مغازه به مغازه اي ديگر. سراغ هر چيز ممکن را گرفتم ولی زمان قصد گذشتن نداشت. دنبال بهانه می گشتم برای تلف کردن وقت.
دستم را پشت دست خاليم می کشم، حدس می زنم که ساعت حدود يازده است. دقيقش را نمی دانم. وحشت دارم. زير چشم به آدم هایي که در حال آمد و شد هستند، نگاه مي کنم. بر خلاف تصورم کسی به من توجه ندارد. هر کس به دنبال بد بختی خودش است. از اين فکر که همه به من نگاه می کنند و می دانند كه براي چه اينجا منتظرم، خنده ام می گيرد.
جلوی کتاب فروشی برای هزارمين بار می ايستم و به نوارها و سی دی های پشت پنجره خيره می شوم. تصويرش را که در شيشه از بين سی دی ها می بينم يکه می خورم. از کی پشت سرم ايستاده؟ می خواهم برگردم به طرفش اما جرئت نمی کنم.
گفت: "سلام."
برگشتم. خنديدم.
***
توي دهنه ي بازارچه ايستاده بود و داشت به سي دي هاي چيده شده پشت شيشه نگاه مي كرد. حواسم نبود كه اگر او روزی نباشد، ديگر هيچوقت نمي توانم اينجا بيايم. حواسم نبود كه الان اگر سلام نكنم، مي توانم از اين فاصله، براي چند لحظه به گيجي و كنجكاويش خيره شوم. حواسم نبود كه نقاش نيستم: تصويرش در ذهنم ثبت شد!
سلام كه كردم ترسيد و فاصله گرفت. خنديد و...
چرا مي ترسيد؟ حكايت مارگزيده بود؟ اگر از فرارش ، از نفرتش، وحشت نداشتم همان جا بغلش مي كردم تا ترسش بريزد. همان جا مي چسباندمش به شيشه آن مغازه و مي بوسيدمش. نگاهش می كردم و بعد تنش را حريصانه در آغوش مي گرفتم. زير نگاه همه!
***
دست از بازی با مقنعه اش کشيد. از توی آينه نگاهی به من انداخت و گفت: "بريم ؟"
نگاهش می کنم. در حال بلند شدن فکر می کنم كه:"حالا حتما بايد بريم؟"
خم می شوم. کفشم را بر می دارم. صدايم در گوش خودم زنگ خفه ای دارد:" يک نفر تو راهروست."
دنبال بهانه می گردم براي کش دادن وقت. سرم را پايين می اندازم وخودم را با پوشيدن کفش سرگرم می کنم. می ترسم. می ترسم توي چشمهايم نگاه کند وبفهمد. نگاه كند وهر چه دروغ است از آنها حفاری کند . چقدر دوست داشتم جلو می آمد، تاي کفش را از دستم می گرفت و آن را به گوشه ای پرتاب می کرد. آنوقت روی زمين می خواباندم، می نشست رويم و دو تا کشيده به گوشم می زد. شايد هم نه. شايد بهتر اين بود که می خواباندم روي زمين، می نشست رويم و خم می شد و لبهايم را می بوسيد.
صدايش در گوشم مثل به صدا در آمدن زنگ خطر بود:
_ می خوای من برم بعد تو بيايی؟
***
مقنعه صاف شده بود.
_ بريم؟
_ يه نفر توي راهروه.
_ پس صبر كنيم تا بره. ديرمون كه نمي شه؟
گفت نه اما بلند شد. داشت كفش مي پوشيد.
_ صبر كنيم. عجله كه نداريم!؟
دوباره گفت نه اما تاي ديگر كفش را از زمين برداشت و شروع كرد به پوشيدن. ديگر اميدي به پيدا كردن بهانه براي تلف كردن وقت نداشتم.
_ مي خواي من برم بعد تو بياي؟
_ آره. خوبه.
نگاهم را در سالن می چرخانم. آخرين چرخش. چشمهايم روي عكسهايي كه دور اتاق چيده شده اند، مکث می کند. همه تصوير زن صاحبخانه. در تمام اين مدتي که اينجا بودم نمی دانم چرا هميشه از يک زوايه و هميشه با نفرت نگاهم مي كرد. نگاهش اما، انگار در خانه ی خودش هم غريبه بود.
به عکس ها برای لحظه ای خيره می مانم. انتقام جويانه شايد.
بلند فکر می کنم:" شرط مي بندم هرگز اون لذتي رو كه من تو اين چند ساعت از خونه ات بردم، خودت در تمام مدت زندگيت در اينجا نبرده باشي!"
می پرسد: "چی می گی؟"
می گويم:" هيچی!"
بيرون می آيم. در را می بندم. دكمه ي آسانسور را فشار می دهم.
در حياط، قبل از بيرون رفتن، بر مي گردم و براي آخرين بار به خانه نگاه مي كنم. خانه ساكت است و توی تاريکی دارد در بغض خودش خفه مي شود. دوست داشتم بدون اينکه منتظر او مي شدم مي رفتم. هميشه از اين لحظه متنفر بودم. بايد می رفتم و خودم را در تاريکی کوچه براي هميشه پنهان می کردم.
كوچه تاريك بود. مثل هميشه خميده از در بيرون آمد. درست مثل خودش قدّم را خم كردم و شانه به شانه اش، راه افتادم. باز هم وقت داشتيم. شايد تا جايي كه چراغهاي بلوار به چشم مي خورد. تا آخر تاريكي كوچه. تا آخر سوز سردي كه گونه هايم را سيلي مي زد تا از خواب بيدار شوم.
سر اولين پيچ، پيكان كرم رنگ در تاريكي ترمز كرد. هر دو عقب ماشين سوار شديم. او با هدف و من بي هدف.
سرش را جلو آورد و گفت: بايد قول بدي اصلا غصه نخوري.
بايد مي گفتم" باشه".
_ توي چشمام نگاه كن و قول بده.
***
چرا می گفتم؟ می گفتم که درد رفتن را کاهش دهم و يا وجدانم را راحت کنم؟ توی بغلم چرخيد. سرش را روي شانه ام قايم کرد و شانه هايش به لرزه در آمدند.
سرش را توي دستهام گرفتم و با سر انگشتانم موهايش را به بازی. می دانستم که بايد بروم. بايد می رفتم. بايد می رفتم، که رفته باشم.
از ماشين پايين آمد و در را بست. نگاهم کرد و گفت:" تا بعد."
فکر می کنم: "کدوم بعد؟ بعدی در کارهست؟"
به او خيره شدم. برق چشمانش را در تاريکی خيابان توي چشمهايم خالي كرد. بعد چرخی زد و در تاريکی کوچه پنهان شد.
فکر می کنم:" چشماش هنوز خيس بود."
***
همه جا تاريك بود. خيال كردم چيزی در تاريكي پيدا نيست. بطرفش برگشتم، نگاهش همه جا را روشن كرده بود. دستم را روي دستگيره گذاشتم و آن را به سمت خودم كشيدم. در باز شد. هواي سرد محكم به آدم تنه مي زد. با عجله پياده شدم، نمی خواستم برگردم اما چيزی مرا به سمت او بر گرداند. چشمهايش خيس بودند؟
ماشين حرکت کرد و او در تاريكي گم شد.
من ماندم.
تهران _ برلين، پاييز 2004
و آغاز تو
سر آغاز تمام بودنهاست...
وحيد عزيز
اميدوارم در خانهی نو مجالی داشته باشی تا چنان که میخواهی باشی و بنويسی. از اين که باز هم مینويسی خرسندم. ريشهی بسياری از ماجراهای اخير ملکوت از فتنههای سخنچينان بود و باعث سوء تفاهمات بعدی. با تمام اينها به عقايدت احترام میگذارد و میدانم که اهل غرضورزی نيستی. عشق و مهر میماند و ارباب محبت يکدیگر را پيدا میکنند.
پاينده باشی و پرتوان
Posted by: داريوش at December 9, 2004 10:18 PMghabl azine nevshte ra bekhanam inja minevisam besyar khoshhal shodam azinke hozurat ra mitavanam inja lams konam , ba sepas va ta bad . payedar bashi ,Alireza
Posted by: Alireza at December 9, 2004 10:19 PMوحید عزیز بسیار خوشحال هستم از حضور مجددت.برم مطلبت را بخوانم..با آرزوی موفقیت
Posted by: نی لبک at December 9, 2004 10:40 PMیک دنیا درود
یه بغل خنده
یک سلام پاینده
وحید نازنین :
بسیار خرسندم و شادمان
از اینکه هستی
در کنارمان باش
که احساس خوبی از وجودت داریم
قربانت
---------------
علی
وحيد عزيز، از حضور دوباره ات شادمان شدم. ننوشتن، نبودن است و غياب؛ فاصله است. در اين فاصله دلتنگ حضورت شده بودم.خوشحالم که بازگشتی
Posted by: جمشيد at December 10, 2004 12:53 AMسلام دکتر جان
منزل جدید مبارک. یک مثل سوئدی می گوید:" دور بودن و پیش دوستان بودن خوب است اما خانه خود آدم یک چیز دیگراست".
خوشحالم که روح ناب و مدرنیته در تو شعله می کشد. منتظر خواندن زیباترینهای تو هستم.
وحيدجان سلام
با آرزوي شادي و خرسندي
22
وحيدِ عزيرم
مسافرم و کالمجنون. داستانات را چاپ میکنم و رفيقِ راه. میخوانم و مینويسم برايت. اما چه شادم که موجی تازه برآمد بر اين دريا که تو روندهاش هستی
اولین نوشته ی اینجا را خواندم بسیار زیبا بود
Posted by: علیرضا at December 10, 2004 02:46 PMخوشحالم كه هستي خواندنت لذت بخش است يك جور حس آرام اما اين داستان به يادم آورد دليل دور شدنت را
Posted by: ترنج at December 10, 2004 05:54 PMاز حضور دوباره ات خرسندم و منتظر .
Posted by: پرنيان at December 10, 2004 09:48 PMوحيد عزيز سلام
خانه نو مبارك
با آرزوي موفقيت براي شما
Posted by: mina at December 11, 2004 06:53 AMوحید عزیز ،از دوباره نوشتنت خیلی خوشحالم...این اولین نوشته ات حسابی بهم چسبید
Posted by: marzieh at December 11, 2004 02:02 PMوحید عزیز :
از اینکه دوباره می نویسی خیلی خوشحالم. داستانت خیلی زیبا بود مثل همیشه. وقتی می خواندمش انگار بودی و مثل همیشه که داستان هایت را آرام می خوانی ، صدایت در گوشم بود.از مهمان نوازی ات هم ممنونم. امیدوارم به زودی در پراگ ببینمت.
ye jooraee zogh margam az inke baz minevic. ostovar bashi.
Posted by: katibe_nevis at December 12, 2004 03:27 PMبلدی دندون داستانتو خوب پر کنی، مسواک بزنی، بخندی، جوری که وقتی می خندی دندونات برق بزنه، ولی دندونای منو نه.
Posted by: عباس معروفی at December 12, 2004 04:05 PMاستاد!
خوشحالم كه دوباره مي نويسيد!
عاشق باشيد و استوار