گفتم زندگی آبی است ! پرسيد: آبی؟ گفتم : آبی مثل رنگ پرواز. - پرسيد:رنگ پرواز؟ - رنگ پرواز وقتی آسمان اوج پرواز است و پرواز نهايت پرنده پرنده ای آبی
پرسيد:آبی؟ آبی مثل رنگ چه؟ گفتم : آبی مثل رنگ دريا. - رنگ دريا؟ - رنگ دريا وقتی آب غرق در بی نهايت است !
پرسيد: آبی؟ گفتم : آبی مثل رنگ شب. -رنگ شب؟ - مثل رنگ شب وقتی رسيدن به نام تو راز گشودن هر قفل است و تنها راه رسيدن به نام تو ماری ست چنبره زده در دل شب شبی آبی
پرسيد: آبی؟ گفتم : آبی مثل رنگ تنهايی. -تنهايی؟ - رنگ تنهایي وقتی دل پنجره گرفته اس!
پرسيد: آبی؟ گفتم: آبی مثل رنگ خاطره. - خاطره؟ -رنگ خاطره وقتی تنها کلامی که باقی مانده بود رنگ يک خاطره داشت خاطره ای آبی!
پرسيد: آبی ؟ گفتم: آبی مثل رنگ غم. - غم؟ - مثل رنگ غمِ وقتی که تصوير قفل های چدنی بر در های چوبی کابوس های تورا غمناک تر می کند!
پرسيد: آبی مثل رنگ چه؟ گفتم : آبی مثل رنگ شادی. - شادی؟ - مثل رنگ شادی وقتی که تو می خندی!
عکس ها به غير از پنجره آبی از خودم
واقعيت اين است که هيچ يک ار دستاوردهای فرويد به اندازه اصل نا هشياری بنيادی نيست.
در عمل، روانکاوی بر اين اصل بنا شده است که انسان مهمترين تجربيات خود را سرکوب می کند. در نتيجه تعارض ميان واقعيت ناهشيار درون و انکار آن در هشياری فرد، روان نژندی عارض می شود، که راه درمان آن آوردن پديده ناهشيار به ساحت هشياری است.
فرويد دريافت که اکثريت ما برداشتی غير واقعی از واقعيت خود داريم ، و همواره خود وديگران را با اين برداشت های غير واقعی فريب می دهيم. انگيزه او شناخت واقعيت پنهان در پس اين برداشت های شخصی و و هشيارانه بود. فرويد در يافت که از مجموعه درونيات ما اغلبِ آنچه واقعی است هشيارانه نيست و اغلبِ آنچه هشيارانه است واقعی نيست. فرد نا هشيار به "پديده هشياری"، باور دارد که بيان دانسته هايش بيان حقيقت است. فرويد نشان داد که همه ما ، کما بيش ، در مبحث بيان حقيقت خود فريب هستيم. حتی زمانی که برخوردمان صادقانه است ، امکان دروغ گفتن بسيار است زيرا آگاهی ما دروغين است وتجربه واقعی پنهان در ما را آشکار نمی کند.
شوق پنهان و ناهشيار در پناه نوعی ملاحظه اخلاقی چنان واقعی می نمايد که نه تنها آشکار نمی گردد بلکه با پشتوانه موجه نمايی تشديد می گردد. چنين فردی در زندگانی روز مره خود تضاد ميان واقعيت و غير واقعی بودن توجيهاتش را تشخيص نمی دهد . اگر واقعيت را برايش فاش کنند، يعنی به او ياد آوری کنند که در ورای دليل تراشی های" معصومانه اش"اشتياق هايی کمين کرده اند، که ظاهرا از آنها بيزار است، صادقانه احساس می کند که در حق او کم لطفی شده ، و يا اينکه ديگران او را درک نمی کنند و به او تهمت می زنند.
طبعا اگر هر تجربه ای در معرض سرکوب شدن باشد، بنا بر مبانی نظری فرويد نمود های متعدد اشتياق جنسی که با هنجارهای جامعه متمدن سازگار نيست به شديدترين شکل سرکوب می شود. از ديدگاه فرويد، اشتياق های سرکوب شده، صرفنظر از مضمونشان، نمايان گر ساحت تاريک آدمی است ساحتی جامعه ستيز و والايش نيافته که روياروی باور های تکامل يافته و ارزشمند انسان می ايستد.
در تعبير فرويد از نا هشيار ، نه خودِ" تکانه" ، بلکه آگاهی "تکانه" ، پس رانده می شود.
مثلا در مورد "تکانه "دگر آزار ، هر چند فرد به اين تکانه آگاهی ندارد، اما به ديگران آسيب می رساند چرا که می تواند اين کار را توجيه کند. در عين حال اين موجه نمايی مانع از آن نيست که از تاثير ناگوار کارهايش بر ديگران آگاه نباشد . گاه نيز پيش می آيد که پاسخی مناسب به تکانه داده نمی شود زيرا فرد به آن آگاه نبوده ، و يا قادر به يافتن توجيه شايسته ای برای آن نيست. در اين مورد تکانه باقی می ماند اما سرکوب آگاهی آن بازداشت می شود. به هر تقدير، سرکوب به معنای انحراف از هشياری انسان است و هر گز به اين معنا نيست که تکانه های منع شده امکان حيات نمی يابند . به عبارت ديگر نيرو های نا هشيار پس می نشينند و از پنهانگاهشان اعمال انسان را رقم می زنند.
به نقل از فراسوی زنجير های پندار، نوشته " اريک فروم " ترجمه بهزاد برکت
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
....
....
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهی ديگر است؟
-آره.
....
روباه آهکشان گفت: ...!
زندگی يکنواختی دارم .....
اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
...
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود اين کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
Ne Me quitte pas
Jacques Brel
Ne me quitte pas Il faut oublier
Tout peut s'oublier Qui s'enfuit déjà
Oublier le temps Des malentendus
Et le temps perdu A savoir comment
Oublier ces heures Qui tuaient parfois A coups de pourquoi Le cœur du bonheur
Ne me quitte pas
با فعال کردن عکس می تونين صدا ی برل رو هم بشنويد
Moi je t'offrirai Des perles de pluie Venues de pays Où il ne pleut pas Je creuserai la terre Jusqu'après ma mort Pour couvrir ton corps D'or et de lumière Je ferai un domaine Où l'amour sera roi Où l'amour sera loi Où tu seras une reine
Ne me quitte pas
Je t'inventerai Des mots insensés Que tu comprendras je te parlerai De ces amants-la Qui ont vu deux fois Leurs cœurs s'embraser Je te raconterai L'histoire de ce roi Mort de n'avoir pas Pu te rencontrer
Ne me quitte pas
On a vu souvent Rejaillir le feu De l'ancien volcan Qu'on croyait trop vieux Il est parait-il Des terres brûlées donnant plus de blé Qu'un meilleur avril Et quand vient le soir Pour qu'un ciel flamboie Le rouge et le noir Ne s' épousent-ils pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas Je ne vais plus pleurer Je ne vais plus parler Je me cacherai la A te regarder Danser et sourire Et a t' écouter Chanter et puis rire Laisse-moi devenir L'ombre de ton ombre L'ombre de ta main L'ombre de ton chien
Ne me quitte pas
تقريباهمه ما بنوعی از نظر روانی بيماريم! 
من مخالف نامه سرگشاده خورشيد خانوم، هاله سرزمين آفتاب، پينک فلويديش و جمعی ديگر از وبلاگ نویسان به قاضی مرتضوی هستم!
Mad World
by Gary Jules
All around me are familiar faces Worn out places, worn out faces Bright and early for their daily races Going nowhere, going nowhere Their tears are filling up their glasses No expression, no expression Hide my head I want to drown my sorrow No tomorrow, no tomorrow
And I find it kinda funny I find it kinda sad The dreams in which I'm dying Are the best I've ever had I find it hard to tell you I find it hard to take When people run in circles It's a very, very mad world mad world
Children waiting for the day they feel good Happy Birthday, Happy Birthday Made to feel the way that every child should Sit and listen, sit and listen Went to school and I was very nervous No one knew me, no one knew me Hello teacher tell me what's my lesson Look right through me, look right through me
And I find it kinda funny I find it kinda sad The dreams in which I'm dying Are the best I've ever had I find it hard to tell you I find it hard to take When people run in circles It's a very, very mad world ... world Enlarge your world Mad world
زمين لرزيد و
بغض تن تو در نگاه من شکست