در مسير ورود
چشمم به تابلوی اعلانات افتاد
" عبور دارندگان اشيای ممنوعه ازخط سبز ممنوع"
بايد بر می گشتم
مسير را اشتباه آماده بودم
آخر
کوله باری از عشق داشتم!
برلين - فوريه 2005
بی نظیر بی نظیر بی نظیر بود دوست من.شاد باشی امیر
Posted by: امیر at February 23, 2005 02:34 PMدرين خاك
درين خاك
درين مزرعه ي پاك
به جز عشق
به جز مهر
...دگر هيچ نكاريم
تکون اخرش حرف نداشت وحید عزیز . تموم انرژی ادمو خالی میکنه
Posted by: رهايی at February 23, 2005 05:28 PMسوغاتي ما يادت نره
Posted by: saleh at February 23, 2005 07:47 PMو عشق را
کنار تیرک راه بند
تاریانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
.......
روزگار غریبی ست، نازنین
Posted by: پدرام at February 24, 2005 12:17 AMقشنگ بود مهربون. دایی وانیا رو تنها نذار
Posted by: پسری برای تمام فصول at February 24, 2005 10:45 AMخیلی لطیف هست...یاد شعر قضای نور افتادم:روی بسته نوشتم، شکستنی ست؛دلم!
Posted by: نی لبک at February 24, 2005 02:59 PMببخشید قدسی قاضی نور
Posted by: نی لبک at February 24, 2005 03:00 PMمنزل ما هم تشریف بیارید
ولی چه باری با خودت آوردی ها