دریاروندگان: March 2005 Archives

March 30, 2005

انتظار

ساعت چه دور باطلی می زند.
امروز کشدارترین زمان نبودن را
قلبی در افق دستگاه کنار تخت رژه می رود
خطی -------------------------------ممتد--------------------------------- را

اما مغز بیمار
انتظار رسیدن تو را
سِقط نمی کند!
از يک نامه

Posted by darya at 09:27 PM

March 22, 2005

نوروز نامه

باز خواهند گشت می دانم در قسمت بار بی بارنامه در بازگشت در کناربسته های بزرگ لوازم خانگی، قطعات يدکی، جعبه های موز بازگشتی پر طمطراق به سرزمين تلخی که روزی نام وطن بر آن بود در بازگشت مرزهای کنترل خواب اند کاسه های خالی سر بی کابوس در بازگشت گذرنامه برگ باطل شده ای است که هيچ دلال انسانی برای آن صناری نمی پردازد دربازگشت انبار دار اداره گمرک به باور های جعبه های سياه می خندد و تابوت ها در گرمای گوشه تنهايی در انتظار ترخيص بو خواهند گرفت می دانم ما روزی در جعبه های چوبين باز خواهيم گشت می دانم

Posted by darya at 01:16 PM | Comments (15)

March 20, 2005

نوروزنامه

سيصد گل سرخ ، يک گل ش نصرانی
ما را ز سر بريده می ترسانی
گر ما ز سر بريده می ترسيديم
در مجلس عاشقان نمی رقصيديم

Posted by darya at 10:08 AM

March 18, 2005

کتاب هرگز


امروز شاعر مهربانی کرد و کتاب هرگزش را که جديدا در ايران منتشر شده است، برايم به ارمغان آورد. سال نو در راه بود، آنرا به نيت
عيدی بر چشم دل گذاشتم.
شعر های شهروز رشيد را دوست دارم شايد به خاطر مهربانی و صميميت شاعر و شايد به خاطر نابی شعر ها و شايد هم به خاطر همه چيز های خوب و پاک

مرثيه های برلنی

تندر چه گفت
که آهوان هوايی نرميدند
و طبل آبی
سکوت را در دايره زندانی کرد
وحشت
از کدام دريای مرده می وزد
که گنگ سوآل می کند
چشم تماشا را؟

من خطبه ی لکنت ام
سکوی خطيبان نيستم

سرودی برای تو

در ساحل نمک
آب تشنه است
چه در دريا باشد چه بر ناودان برگ

در غياب يک مکالمه، يک تو
جهان لال است
چه در سايه ی سرو ايستاده باشی
چه در زخم خاطره

Posted by darya at 05:08 PM

می زند باران به شيشه....

Posted by darya at 01:17 PM

March 15, 2005

Memory of My Sad Whores

کتاب جديد Gabriel Garcia Márquez را به نام Memoria de mis putas tristes می خواندم يادم آمد که در چند سايت اينترنتی اسم کتاب را به فارسی " به یاد آن جنده ی غمگین" ترجمه کرده اند که ترجمه غلطی است.
در وهله ی اول درترجمه ی يک متن بايد ديد که نويسنده با استفاده از واژه ی مورد نظر چه قصدی داشته و لغت استفاده شده در کنتکس آن زبان خاص حاوی چه بارفرهنگی است. مترجم با استفاده از نزديک ترين واژه های مترادف، با بار اجتماعی_ فرهنگی مشابه، سعی می کند به متن مسئولانه وفادار بماند. اسم کتاب فوق به زبان انگليسی Memory of My Sad Whores و در زبان آلمانی به Errinnerung an meine traurigen Huren ترجمه شده است.
ومترجمان از اصطلاح Whore در انگليسی و Hure در آلمانی استفاده کرده اند و نه بطور مثال از اصطلاحات رايج ديگر برای ناميدن روسپيان در زبان انگليسی pro (Brit.sl)hooker (esp US sl) prostitute و معادل های ديگر آن در آلمانی Nutte و Prostituirerte .
در زبان فارسی ما عمدتا از لغات : جنده، نشمه، خانم، فاحشه و روسپی استفاده می کنيم. از نظرمن منفی ترين اين لغات جنده است که کلمه ايست در ذات خود خشن، مردانه و ارزشگذار و خنثی ترين آنها روسپی است. با خواندن کتاب فوق مشخص است که مارکز در اين اثر با استفاده از لفظ puta نه قصد درشت گويی و يا تحقيرکسی را داشته و نه قصد محکوم کردن اخلاقی روسپيان را. با نگاهی مجدد به ساخت و ترکيب تيتر اصلی کناب حس همدلانه ای نويسنده با ا ين زنان کاملا آشکار است و به اين دليل هم استفاده از يک وازه خشن و درشت از نظر استتيک و حسی به ساخت جمله صدمه می زند. غير از اين، برای نامگذاری يک اقليت جنسی، قومی، مذهبی و صنفی و برای پرهيز از تحقير و قضاوت اخلاقی اين جمع، بايد از نامی سود جست که وابستگان اين اقليت بطور رسمی برای ناميدن خود از آن بهره می جويند،، تا آنجا که من میدانم در ايران صاحبان اين صنف خود را در حالت رسمی جنده نمی نامند.
بنظر من استفاده از اصطلاح جنده در این ترجمه امری نيست که از روی سهو اتفاق افتاده باشد و از روش آگاهانه ای که مد روز است پيروی می کند.
در سال های اخیر کاربرد نابجای واژه های قبیح بعضا مد روز شده است. دلیل این امر بخشی بخاطر مبارزه با اخلاق ریاکارانه غالب و به نوعی عکس العملی غير منطقی برای شکستن سدهای فرهنگی موجود است و بخشی به دلیل ساده انگاری و کاهلی در اندیشیدن که در مبارزه با یک پدیده به ساده ترین ابزار موجود متوسل می شود.
درهر صورت استفاده نابجا و غلط از اين گونه الفاظ و بخصوص در اينجا، در ترجمه "يک اثر ادبی" نه تنها دست آوردی محسوب نمی شود که تنها باعث مخدوش شدن آن متن شده است.

ترجمه ی گوشه ای از کتاب:
« اولش از خودم پرسيدم: اولين بار کی بود که فهمیدم پير شده ام. تصورم این بود که از آن زمان خيلی نگذشته است. چهل و دوسالم که بود بخاطر درد کمر، که نمی گذاشت نفس بکشم، رفتم دکتر. دکتر گفت خطری نداره و اين درد ها برای سن ات عادیه.
گفتم:" پس سن من عادی نيست."
دکتر از روی ترحم لبخند زد و گفت:" فيلسوف بنظر میای."
اين اولين باربود که متوجه پيری خودم شدم، اما زود یادم رفت.
به اين عادت کردم که هر روزبا درد جديدی از خواب بيدار شم. دردی که در اين سالهای گذشته هر روز از یک جا و به یک شکل بیرون می زنه. گاهی اوقات بنظرم می رسید تو چنگال مرگ گرفتار شده ام اما روز بعد ازبین می رفت. زمانی شنيده بودم که اولين نشانه پيری اينه که آدم شروع کنه شبيه پدرش بشه. اما آن روزها فکر می کردم که نفرین کرده اند" به جوانی هميشگی"، چون فکر می کردم قیافه ی کله اسبی ام نه هيچوقت شباهتی به صورت خشن کارائيبی پدرم پيدا می کنه و نه شبیه قيافه درباری رومی مادرم می شه. در حقيقت اولين تغييرها آهسته و تقريبا بی خبر می آن، آدم خودش رو از درون هنوز مثل قديم می بينه، اما ديگران زوال را از بيرون می بینن. وارد پنجاه سال که شدم اختلال حواس پیدا کردم و همین بود که پیری های پدرم بیادم انداخت. دنبال عينکم تمام خونه رو زير و رو می کردم، تا اين که یادم می آمد رو چشممه. يا با عينک می رفتم زير دوش، يا اينکه عينک مطالعه ام رو می زدم رو عينک دوربين ام. يک روز صبح بخاطر حواس پرتی دو بار صبحونه خوردم. کم کم فهمیدم که وقتی حرف می زنم و دوستانم ناآرامند و جرات نمی کنن چیزی بگن معنیش اینه که عين همين داستان رو هفته پيش براشون تعريف کردم. زمانی رسید که موقع سلام و احوالپرسی با آشناها اسمشون رو با قیافه هایشون نمی تونستم تطبیق بدم. »

Posted by darya at 05:31 PM | Comments (8)

March 11, 2005

محض اطلاع

نمی دونم چه بلايی سر اين صفحه اومده که مدام اذيت می کنه، باز نمی شه و... دوست داشتم شما هم بدونيد، که اگه درياروندگان دارفانی رو وداع بگه، واسه نفت نيست، که هنوز يه عالم نفت توشه...

Posted by darya at 11:21 AM

March 10, 2005

کابوس

در ها بسته شد و مترو به حرکت در آمد. تنها جای خالی کنار او بود. می نشينم و کتابم را باز می کنم. به ايستگاه بعدی نرسيده ايم که شروع به حرف زدن می کند، انگارکه با خودش:
_ دندون های دخترم به شوهرم رفته.
زير لب کلمات را می جود.
سرم را از روی کتاب بلند می کنم. از گوشه چشم نگاهم می کند.
بی اعتنا سرم را بر می گردانم. حواسم را اما با همين جمله پرت کرده است ، نمی دانم کجای صفحه بودم. سعی می کنم خط گمشده را دوباره پيدا کنم و به خواندن ادامه دهم.
_ دندون های پسرم به خودم رفته..
نگاهش می کنم. چهل و پنج- شش ساله به نظر می آيد. گذر زمان را می توان برچروکهای نيمرخ صورتش ديد، بقايای زيبايی از دست رفته.
لباس پوشيدن و آرايشش از مد افتاده است، مد اواخر دهه ی هفتاد و اوائل سالهای هشتاد. سالهایی که جوان بوده. فکر می کنم از آن سالها نتوانسته هرگز عبور کند، سالهایی که احتمالا در آنها گم شده است.
نگاهش که می کنم ساکت می شود. بی آنکه چیزی بگویم منتظر می مانم، شايد ادامه بدهد. اما او کاملا مات به روبرویش نگاه می کند. فکر می کنم که از حرف زدن منصرف شده است. دوباره چشمم را به کتاب می دوزم، به کلماتی که حالا بی قرار از زیر چشمم فرار می کنند. با نا اميدی سعی می کنم که ذهنم را متمرکز کنم.
_ بيچاره دخترم به شوهرم رفته...
منتظر ادامه ی صحبتش نمی شوم. به سرعت سرم را از روی کتاب بلند می کنم.
ساکت می شود و خیره به روبرو. انگار اصلا چیزی نگفته است.
از خير خواندن کتاب می گذرم ولی برای اينکه خيال او را راحت کنم نگاهم را روی کتاب می اندازم، ادامه می دهد:
_ جنس دندون های خانواده شوهرم بده. همشون دندون مصنوعی دارن. می دونين من اگه می دونستم که شوهرم اينطوریه زنش نمی شدم. گولم زدن. هيچوقت شب زفافمون يادم نمی ره. بيست وسه سالم بود، با هزار تا آرزو، وقتی دندوناشو درآورد گذاشت تو ليوان بالای سرش.....
به مقصد رسيده ام، باید پیاده شوم. او دارد حرف می زد. از جايم بلند می شوم. لحظه ای فکر می کنم چيزی بگويم يا خداحافظی کنم ولی به سرعت منصرف می شوم. با بلند شدن من او هم سکوت می کند و باز به روبرويش خيره می ماند. به طرف در واگن می روم. درحين رد شدن بی اختيار بطرفش برمی گردم. سرش را بالا می گيرد. برای لحظه ای نگاهم به چشمش می افتد. تنم به يک باره می لرزد. وحشت می کنم.
مردمکان چشمش سفيد بودند. نگاهش يخ زده بود. مرده بود.
چيزی در دلم فرو می ريزد. می خواهم که نگاهم را برگردانم، ناگهان شروع به خنديدن می کند. خنده ای قهقه وار، چندش آور و تلخ!
دهانش که به خنده بازمی شود، تصوير دندان هايش در چشم هايم منجمد می شوند: همه سياه ، کرم خورده و خراب.
رويم رابرمی گردانم و از مترو بيرون می آيم.

پی نوشت

مدت هاست که اين جا هوا سرد و برفيه، شايد چند هفته ای هست. برف و سرما يکطرف، ابری بودن هوا يکطرف. آدم به مرز جنون می رسه. هوای ابری يکطرف وقتی زخم خنجر هم بهش اضافه بشه که ديگه هيچی.
آدم تو موقعيتی گير می کنه که هيچ چيزی جز حرف" لنی" در "خداحافظ گاری کوپر" حالش رو بيان نمی کنه، " در ارتفاع صفر متری از سطح گه"
اونوقته که آدم می شه اسير خاک و می افته به نوشتن کابوساش.
اين ها رو که می نوشتم آدامو داشت می خوند Tombe la neige از لای ابرها هم يک پرتو نور خورشيد افتاد تو اطاق، چشمم هم افتاد به دانه های برفی که روی بام خانه همسايه زير نور آفتاب شروع به درخشيدن کردند. روی صفحه مونيتور کتابچه مسيحا ، رو می بينم ، از اينکه نوشته آخرش رو به من تقديم کرده احساس خوبی می کنم. بهانه های کوچک خوشبختی چقدر ساده ان...

Posted by darya at 11:42 AM | Comments (7)

March 08, 2005

آن سبو بشکست و ...

نمیدونم به مجازات کدوم گناه نکرده امروز اين بلا سرم اومد. با چشمان خواب آلود داشتم با ماشين نون بری نون می بريدم ، مطابق معمول که موقع کار حواسم به هرجايی هست جز به اون کاری که می کنم ، چشمتون روز بد نبينه انگشت شست راستم رفت زیر تيغ گيوتين وار ماشين و وقتی به خودم اومدم ديدم يک تيکه بزرگ از انگشت شستم رو هوا آويزونه و هی خون مياد و خون مياد. چون بدون دست راست ارزش مادی ام صفره مجبور شدم بشينم خونه و از بيکاری عکاسی کنم .

Posted by darya at 01:14 PM | Comments (10)

March 07, 2005

عاشقانه

آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را ازدست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود.

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود
.

آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است
که مه تابش را می جوید.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود
.

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان سخن بود...


الف_ بامداد

Posted by darya at 04:17 PM

March 06, 2005

هذيان

به آسمان نگاه می کرد، گفت:
ازشبِ شهر متنفرم.
گفتم: چرا؟
گفت:
درآسمان آن ستاره نمی بينم.
نگاهش کردم، گفتم:
من اما، يکی می بينم.

Posted by darya at 12:13 PM

March 05, 2005

هجو

غذای روز
در طبّاخ خانه ی ملی
"زبان بريده"
_ ببخشيد آقا!
لطفا با دو چشم اضافه

Posted by darya at 02:46 PM

کتابچه، آغازی ديگر

شايد هيچ چيز اينقدر خوشحالم نمی کرد ، که کاتب کتابچه شدن دوباره مسيحا .

...شهر را دوست دارم، با همه پيچيدگی‌ها و وسوسه‌ها و رنجی که دارد. شايد سه چيز باشد که بدون آن زندگی نمی‌توانم کرد: زن و شهر و کتاب. و جادوی هر سه، همان رازآلودگی بی‌پايان و اغواگری مدام آن‌هاست که از عقل سر می‌ريزد. آزادی، بی‌کرانه‌گی و جنونی در هر سه هست که بهانه‌ی زيستن است. من اما امشب نظاره‌گر دور روشنايی و رونق شهرم. شب از نيمه گذشته و من مشغولِ کارم...
خود بخوانيد...

Posted by darya at 10:59 AM

March 01, 2005

هذيان

پای عقربه ها در هم پيچيده بود
و
زمان
بر روی
نمناکی چشم های شيشه ای
سکندری می خورد
کسی نمی آمد
قلب ساعت يخ زده بود

Posted by darya at 11:20 AM | Comments (8)

ارزان

قلب يخ زده فروشی !

Posted by darya at 10:58 AM