در ها بسته شد و مترو به حرکت در آمد. تنها جای خالی کنار او بود. می نشينم و کتابم را باز می کنم. به ايستگاه بعدی نرسيده ايم که شروع به حرف زدن می کند، انگارکه با خودش:
_ دندون های دخترم به شوهرم رفته.
زير لب کلمات را می جود.
سرم را از روی کتاب بلند می کنم. از گوشه چشم نگاهم می کند.
بی اعتنا سرم را بر می گردانم. حواسم را اما با همين جمله پرت کرده است ، نمی دانم کجای صفحه بودم. سعی می کنم خط گمشده را دوباره پيدا کنم و به خواندن ادامه دهم.
_ دندون های پسرم به خودم رفته..
نگاهش می کنم. چهل و پنج- شش ساله به نظر می آيد. گذر زمان را می توان برچروکهای نيمرخ صورتش ديد، بقايای زيبايی از دست رفته.
لباس پوشيدن و آرايشش از مد افتاده است، مد اواخر دهه ی هفتاد و اوائل سالهای هشتاد. سالهایی که جوان بوده. فکر می کنم از آن سالها نتوانسته هرگز عبور کند، سالهایی که احتمالا در آنها گم شده است.
نگاهش که می کنم ساکت می شود. بی آنکه چیزی بگویم منتظر می مانم، شايد ادامه بدهد. اما او کاملا مات به روبرویش نگاه می کند. فکر می کنم که از حرف زدن منصرف شده است. دوباره چشمم را به کتاب می دوزم، به کلماتی که حالا بی قرار از زیر چشمم فرار می کنند. با نا اميدی سعی می کنم که ذهنم را متمرکز کنم.
_ بيچاره دخترم به شوهرم رفته...
منتظر ادامه ی صحبتش نمی شوم. به سرعت سرم را از روی کتاب بلند می کنم.
ساکت می شود و خیره به روبرو. انگار اصلا چیزی نگفته است.
از خير خواندن کتاب می گذرم ولی برای اينکه خيال او را راحت کنم نگاهم را روی کتاب می اندازم، ادامه می دهد:
_ جنس دندون های خانواده شوهرم بده. همشون دندون مصنوعی دارن. می دونين من اگه می دونستم که شوهرم اينطوریه زنش نمی شدم. گولم زدن. هيچوقت شب زفافمون يادم نمی ره. بيست وسه سالم بود، با هزار تا آرزو، وقتی دندوناشو درآورد گذاشت تو ليوان بالای سرش.....
به مقصد رسيده ام، باید پیاده شوم. او دارد حرف می زد. از جايم بلند می شوم. لحظه ای فکر می کنم چيزی بگويم يا خداحافظی کنم ولی به سرعت منصرف می شوم. با بلند شدن من او هم سکوت می کند و باز به روبرويش خيره می ماند. به طرف در واگن می روم. درحين رد شدن بی اختيار بطرفش برمی گردم. سرش را بالا می گيرد. برای لحظه ای نگاهم به چشمش می افتد. تنم به يک باره می لرزد. وحشت می کنم.
مردمکان چشمش سفيد بودند. نگاهش يخ زده بود. مرده بود.
چيزی در دلم فرو می ريزد. می خواهم که نگاهم را برگردانم، ناگهان شروع به خنديدن می کند. خنده ای قهقه وار، چندش آور و تلخ!
دهانش که به خنده بازمی شود، تصوير دندان هايش در چشم هايم منجمد می شوند: همه سياه ، کرم خورده و خراب.
رويم رابرمی گردانم و از مترو بيرون می آيم.
پی نوشت
مدت هاست که اين جا هوا سرد و برفيه، شايد چند هفته ای هست. برف و سرما يکطرف، ابری بودن هوا يکطرف. آدم به مرز جنون می رسه. هوای ابری يکطرف وقتی زخم خنجر هم بهش اضافه بشه که ديگه هيچی.
آدم تو موقعيتی گير می کنه که هيچ چيزی جز حرف" لنی" در "خداحافظ گاری کوپر" حالش رو بيان نمی کنه، " در ارتفاع صفر متری از سطح گه"
اونوقته که آدم می شه اسير خاک و می افته به نوشتن کابوساش.
اين ها رو که می نوشتم آدامو داشت می خوند Tombe la neige از لای ابرها هم يک پرتو نور خورشيد افتاد تو اطاق، چشمم هم افتاد به دانه های برفی که روی بام خانه همسايه زير نور آفتاب شروع به درخشيدن کردند. روی صفحه مونيتور کتابچه مسيحا ، رو می بينم ، از اينکه نوشته آخرش رو به من تقديم کرده احساس خوبی می کنم. بهانه های کوچک خوشبختی چقدر ساده ان...
سلام ... در متروی شهرهای بزرگ هرروز پر ازین کابوسها هست و حتی اگر هم حرف نزنند میشود توی چشماشون دید ...
Posted by: آرمین گیله مرد at March 10, 2005 06:38 PMسلام، بهانه های کوچک خوشبختی...! واقعاً ساده ان! شاد و پیروز باشید
Posted by: پدرام - یه شب مهتاب at March 11, 2005 01:42 AMدريا درا فاني نيست كه بشه بدرودش گفت...رگ خواب دريا رو پرنده دريايي ميدونه...بدقلقي ميكنه...گاهي جذر و مدهاش طولاني ميشه...اما دائمي نيست
Posted by: رهايی at March 11, 2005 06:44 PMکابوس رو بايد گفت. نگفتنش دليل نبودنش نيست.
Posted by: نادر at March 12, 2005 10:14 AMسلام دریاروند! من فکر می کنم این «کابوس معنای خاصی داره .خودت اینطور فکرنمی کنی؟ (بیزاری وکسالت ازحرفه ات و شوروعلاقه به چیزی دیگری چیزی که دل به آن داری!
Posted by: سلام at March 12, 2005 07:45 PMوحید! می تونستی ازش یه داستان خوب بسازی. خراب اش کردی با آن قهقه و نمی دانم چه. راستی این کی هست که اسم اش سلام است؟
Posted by: رهگذر at March 14, 2005 06:29 AMرهگذر جان
در مورد کابوس احتمالا حق با توست . اما بايد در نظر گرفت که کابوس داستان نيست و تنها نوشته ایست وبلاگی .قبل از اينکه سوال دومت را جواب بدهم خوب بود که می دانستم خود تو که هستی!
دريارونده