مسير را اشتباه آمده بودم!
نه
اين درخت
همان درخت هميشگی نبود
درختی که پای آن
به انتظار تو بودم
What a wonderfull world
Luis Armstrong
I see trees of green, red roses too I see them bloom for me and you And I think to myself What a wonderful world
=============================================
لويس آرمسترانگ در چهارم آگوست هزار نهصد و يک درمحله ای فقير نشين، معروف به ميدان جنگ در New-Orleans بدنيا آمد.
satchmo معروف به پدر جاز ، به نوعی از کلام و شيوه نواختن دست پيدا کرد که تا مدتها تاثير زيادی بر تحول موزيک داشت. آرمسترانگ تا زمان مرگش در سال 1971 با وجود بر خورداری از معروفيت جهانی زندگی ساده ای داشت.
يکی از زیباترین قطعات او اثر فوق است که شايد بتوان آنرا سرود زندگی دانست.
I see skies of blues and clouds of white
The bright blessed day
The dark sacred night.
And I think to myself
What a wonderful world
The colors of the rainbow
So pretty in the sky
Are also on the faces of people goin' by
I see friends shakin' hands
Sayin' "How do you do?"
They're really sayin', "I love you."
I hear babies cry
Observo como crecen
I watch them grow
They'll learn much more than I'll ever know
And I think to myself
What a wonderful world
Yes, I think to myself
What a wonderful world
Uh~~~~ YEAH~~~~
نوشته بودی:
"در انتظارم
تا تو
دوباره بيايی و عريانم کنی"
Blowin' in the Wind Lyrics
by Bob Dylan
How many roads must a man walk down Before you call him a man? Yes, 'n' how many seas must a white dove sail Before she sleeps in the sand? Yes, 'n' how many times must the cannon balls fly Before they're forever banned? The answer, my friend, is blowin' in the wind, The answer is blowin' in the wind.
How many times must a man look up Before he can see the sky? Yes, 'n' how many ears must one man have Before he can hear people cry? Yes, 'n' how many deaths will it take till he knows That too many people have died? The answer, my friend, is blowin' in the wind, The answer is blowin' in the wind.
How many years can a mountain exist Before it's washed to the sea? Yes, 'n' how many years can some people exist Before they're allowed to be free? Yes, 'n' how many times can a man turn his head, Pretending he just doesn't see? The answer, my friend, is blowin' in the wind, The answer is blowin' in the wind.
Four Dead In Ohio* Lyrics
Crosby , Young
Tin soldiers and Nixon's comin'.
We're finally on our own.
This summer I hear the drummin'.
Four dead in Ohio.
Gotta get down to it. Soldiers are gunning us down. Should have been done long ago. What if you knew her and Found her dead on the ground? How can you run when you know?
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*در چهارم ماه مه سال 1970 بدنبال دستور نيکسون برای حمله به کامبوج در پی تظاهرات ضد جنگ چهاردانشجو بر اثر تيراندازی گارد ملی اوهايو به قتل می رسند.
Na, na, na, na, na, na, na, na. Na, na, na, na, na, na, na, na. Na, na, na, na, na, na, na, na. Na, na, na, na, na, na, na, na.
Gotta get down to it. Soldiers are cutting us down. Should have been done long ago. What if you knew her and Found her dead on the ground? How can you run when you know?
Tin soldiers and Nixon's comin'. We're finally on our own. This summer I hear the drummin'. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio. Four dead in Ohio.
THE TIMES THEY ARE A CHANGING Lyrics
Bob Dylan
Come gather round people wherever you roam
And admit that the waters around you have grown
And accept it that soon you’ll be drenched to the bone
If your time to you is worth saving
Then you’d better start swimming or you’ll sink like a stone
For the times, they are a changing

Come writers and critics who prophesize with your pens And keep your eyes open, the chance won’t come again And don’t speak too soon, the wheel’s still in spin And there’s no telling who that it’s naming Oh the loser will be later to win For the times, they are a changing
Come senators, congressmen, please head the call Don’t stand in the doorway, don’t block up the hall For he that gets hurt will be her that has stalled The battle outside ragging will soon shake your windows And rattle your hall For the times, they are a changing
Come mothers and fathers all over this land And don’t criticize what you can’t understand Your sons and your daughter are beyond your command Your old role is rapidly aging Please get out of the new one if you can’t lend a hand For the times they are a changing
The line, it is drawn, the curse, it is cast The slow one will later be fast And the present now will soon be the past The order is rapidly fading The first one now will later be last For the times, they are a changing

روز 24 آپريل 2005 نود سال از شروع کشتار ارمنيان در ترکيه می گذرد. درسالهای 1915 تا 1916 بيشتر
از يک ميليون نفر ارمنيان ساکن ترکيه در حين مهاجرت اجباری از آناتولی بطرف خاور ميانه توسط کوماندوهای مرگ تحت فرمان دولت عثمانی بطور وحشيانه ای به قتل رسيدند.
شايد به نظر خنده دار باشد که تا به امروز تمامی دولت های حاکم در ترکيه از به عهده گرفتن اين جنايت شانه خالی کرده اند و حتی بعد از اصلاحات انجام گرفته برای ورود به اروپای مشترک از اين اقدام تا کنون سر باز زده اند. نخست وزير فعلی ترکيه "اردوآن" هفته پيش در مصاحبه ای اعلام کرد:" تا کنون در تاريخ ترکيه بخشی نيست که ما به خاطر آن شرمسار باشيم".
جالب است که بدانيم بر خلاف وعده "دمکراتيزه کردن سيستم حاکم" هنوز روشنفکران ترک قانونا اجازه صحبت علنی درباره اين مقوله را ندارند و در صورت تخطی از اين قانون بطور رسمی محاکمه و مجازات می شوند. بطور مثال جديدا برعليه اورهان پاموک نويسنده ساکن ترکیه به خاطر" اتهام های بی پایه بر عليه قوميت ترک، ارتش ترکيه و کشور ترکيه" اعلام جرم شده است به اين دليل که او خواستار شکستن سکوت در برابر اين قوم کشی شده بود...
با استفاده آزاد از اشپيگل
از يک ترانه افغانی
خواننده ظاهر هويدا
ديشب که تا سحرگه بايار قصه گفتم
او خواب و من به پايش بيدار قصه گفتم
گفتم، گفتم، بسيار قصه گفتم
بگذشت نيمه از شب
من بستم از سخن دست
گفتم به خواب جانا
بسيار قصه گفتم
ديشب که تا سحرگه بايار قصه گفتم
او خواب و من به پايش بيدار قصه گفتم
گفتم، گفتم، بسيار قصه گفتم
بگشود مژه از ناز
يعنی که قصه گو باز
من هم چو قصه پرداز تکرار قصه گفتم
ديشب که تا سحرگه بايار قصه گفتم
او خواب و من به پايش بيدار قصه گفتم
گفتم، گفتم، بسيار قصه گفتم
چون چشمه ای بجوشد در بيشه شبهنگام
آهسته گريه کردم هموار قصه گفتم
درسيزده سالگیِ مادرش، او نطفه ای يک روزه بود
در سيزده سال و نه ماه گی مادرش به دنياآمد
در يک روزه گی به پرورشگاه برده شد
در هفت ماهگی به فرزند خاندگی گرفته شد
در شب تولد سيزده سالگی حامله شد
بچه که بدنيا آمد سيزده سال و نه ماهش بود
بچه را که پرورشگاه دادنند سيزده سال و نه ماه و يک روزش بود
......
شيونی ماسيده بر تن تنهايی
در گهواره بی تابی
بی امان
تاب می خورد
و
دخترک
شير پس رفته را
از کالی نوک پستان اش
در دهان عروسکی يک چشم می چکاند
برلين بهار1384
پرسيدم : چگونه بايد بود؟
گقت: سيل باش، ويران کن!
گفتم: سيل نه، اما شايد روزی نم بارانی شوم بر گونه های تو
گفت: آتش شو، بسوزان!
گفتم: آتش نه، اما شايد روزی تصوير شعله ای گردم در چشم های تو
گفت: طوفان باش، ريشه کن کن!
گفتم: طوفان نه
اما
شايد روزی
در خروسخوان يک بهار
نسيمی شوم
و تنها در گيسوان تو بوزم
آرام
آرام
آرام

Song facts:
Words by Bono
Composer U2
Genre Rock
Released 1992

One Lyrics
Is it getting better?
Or do you feel the same?
Will it make it easier on you now?
You got someone to blame
You say
One love One life When it's one need In the night One love We get to share it Leaves you baby if you Don't care for it
Did I disappoint you? Or leave a bad taste in your mouth? You act like you never had love And you want me to go without Well it's
Too late Tonight To drag the past out into the light We're one, but we're not the same We get to Carry each other Carry each other One
Have you come here for forgiveness? Have you come to raise the dead? Have you come here to play Jesus? To the lepers in your head
Did I ask too much? More than a lot. You gave me nothing, Now it's all I got We're one But we're not the same Well we Hurt each other Then we do it again You say Love is a temple Love a higher law Love is a temple Love the higher law You ask me to enter But then you make me crawl And I can't be holding on To what you got When all you got is hurt
One love One blood One life You got to do what you should One life With each other Sisters Brothers One life But we're not the same We get to Carry each other Carry each other
One
One
.... هيچ اتفاق قابل ذکری نيفتاده است. دريغ از نگاهی عاشقانه و يا حتی انتظار يک خبر. سال نو شد و اما مثل سالهای پيش چيزی عوض نشد. ما اما هنوز رويا داريم و به همين رويا دلخوشيم...
توت فرنگی های وحشی شاهکار اينگمار برگمن در نسخه اصلی اش به زبان سوئدی نام"Smultronstället" دارد. "توت فرنگی های وحشی" نمادی است از تابستان، طعبيت وحشی، خواستن وگناه، در صورتی که "Smultronstället" نام محلی است که در آن اين توت فرنگی ها يافت می شوند، جای پنهان در جنگل. از آنجايی که اين ميوه ها کميابند، کسی که آن ها را می يابد، محل آن را برای ديگران فاش نمی کند و هرکسی برای يافتن آن خود بايد بجستجو بپردازد.
موضوع فيلم برگمان هوس نيست وبه اين خاطر توت فرنگی های وحشی شايد نامی نا مناسب برای اين فيلم باشد. تم اصلی اين فيلم جستجو است. جستجو بدنبال چيزی که کم ياب و دست نايفتنی است" آرامش" و "مفهوم خوشبختی" ، و در کنار آن جستجو برای يافتن پاسخی به سوال "جگونگی رابطه انسان و اخلاق" ...
بر گرفته از نقد ی در باره فيلم
ُSüddeutsche Zeitung
امتحان پاتولوژی داشتم. امتحانات پايان تحصيلی بود. همه شفاهی وزمان بين دو امتحان خيلی وقتها آنقدر کوتاه، که وقتی برای آماده شدن باقی نمی ماند.وقت کم قبل از امتحان مشکل بزرگی بود بخصوص برای من که علاوه بر نقص های ديگر عيب بزرگم داشتن يک مغز ليز بود ه است. و چون هر چه سطح دو جسم صافتر باشد اصطکاک بين آن دو شیء کمترمی شود، هر چه را ياد می گرفتم و می گيرم دو روز بعد فراموش می کنم و به زبان ساده تر چون به خنگی مادر زادی مبتلا هستم بايد هر درسی راکوتاه قبل از امتحان مرور می کردم و اگر امکان آن نبود، کلمه ای از آن درس را ولو اینکه در آن خوب هم می بودم، به خاطر نمی آوردم.
فاصله امتحان آخر با امتحان پاتولوژی دو روز و حجم مطالبی که برای خواندن لازم بود حدود هفتصد صفحه. از آن جايی که دانشم در اين رشته برابر با صفر بود، از پيش می دانستم که شانس قبول شدنم از راه های متعارف غيرممکن است و تنها راهی که دراين مواقع باقی می ماند استفاده غير مجاز از راههای غير معمول بود.
در سالهای طولانی تحصيل، اين را خوب ياد گرفته بودم که تنها خود درس خواندن نيست که پايه موفقيت را می سازد بلکه چگونگی درس خواندن و امتحان دادن است که رمز پيشرفت است. بخصوص برای کسانی که برای کسب مدرک آمده بودند و نه برای درک مطلب.
اين را هم خوب ياد گرفته بودم که هر درسی قانون مخصوص به خودش را دارد. برای مثال اجباری بودن حضور سر کلاس یک درس يا خوش اخلاق يا بد اخلاق بودن استاد مربوطه و يا جدی بودن امتحان های آخر سال در اين رشته، از پارامتر های تعيين کننده واستراتژيک برای تعيين ميزان اهمیت يک درس بود.
پاتولوژی برای من رشته مهمی نبود و در عرض تمام سال هایی که اين درس راداشتم، يکبار هم سر کلاس نرفته بودم. استادها بی آزار بودند، حضور سر جلسه ی درس اجباری نبود و امتحانات کتبی هم بستگی داشت که در چه سالنی برگزار می شد: در سالن ميکروسکپی و يا در سالن درس.
در سالن ميکروسکپی امکان تقلب وجود نداشت و معمولا خالی بود چون همه به سالن درس هجوم می آوردند که تقلب رسما، در آن سابقه ی تاریخی داشت. تنها مشکل قضيه پيدا کردن يک بچه درس خوان یا به اصطلاح رایج خرخوان بود.
سوالها چهار جوابی بودند و روند معمول این بود که يکی می زد، ديگری از روی او و همينطور جوابها بصورت زنجيره ا ی به ديگران منتقل می شد. نمرات پاتولوژی من از بهترين نمرات درسی ام در تمام اين سالها بود و همین هم می توانست دليل محکمی برای غلط بودن فرضيه ی نابرده رنج گنج ميسر نمی شود، با شد.
خوب، از موضوع پرت نیفتم، امتحان پاتولوژی دوروز ديگر بود. اطلاعات درسی ام درحد صفر و وقت تنگ. چه بايد می کردم با هفتصد صفحه مرگ ومرض ؟
به سرعت شروع به تحقيق در مورد محل امتحان و شيوه ی امتحان استاد مربوط کردم. نتيجه ی تحقيقات این بود که خانم دستياری که در سالن پاتولورژی کارش جمع آوری و بايگانی قطعات قابل مصرف اجساد بی کس وکار بعد از تشريح است، مسئول تعيين سوالات امتحانی است .
تحقيقات نصف روز از وقتم را گرفت و تنها يک روز و نيم بيشتر برايم فرصت باقی نمانده بود. تنها راه استفاده از شرم وجذابيت خدا دادی بود که به جای هر استعداد ديگری به ارث برده بودم. روز قبل از بعد از کلی به خود رسيدن به محل امتحان رفتم.
سالن تشريح در زير زمينی نمور و نيمه تاريک قرار داشت که فکر نمی کنم هيچ آدم عاقلی داوطلبانه و با پای خود به آنجا می رفت، ظاهرا کسی هم به آنجا نمی آمد بلکه آورده می شد.
در آن زيرزمين ترسناک، در کنار سالن تشريح، پستوی ترسناکتری بود که از لای در نيمه بازش نور زرد چراغ کم نوری همراه با بوی تيز فرمالين بيرون می آمد.
به آرامی از لای شکاف در بداخل نگاه کردم. دور تا دور پستو قفسه بندی شده و پر از شيشه بود. شيشه هایی که در مايع درونشان اعضای مختلفی از بدن شناور بودند. در گوشه ی پستو، بر روی ميز نامرتبی، چند شيشه ی پر و خالی ، یک دفتر، ترازو، تلفن واشياء ريز و درشت ديگری به چشم می خورد.
در جلوی ميز زن لاغر کوتاه قدی در روپوشی سفيد ايستاده بود و پشت به من مشغول کاری بود.نمی دانم به خاطر صدا ويا سنگينی نگاهم بود که بطرفم برگشت. احساس غافلگير شدن، رنگ زردچهره، مو های آشفته و قلبی که در دست داشت و فضای دل گير پستو چنان وحشتناک بود که داشتم پشيمان می شدم، فکر می کردم، برمی گردم و خودم را مريض می نويسم و سر فرصت خود را برای امتحان آماده می کنم. او همچنان و بدون کلامی نگاهم می کرد. دودل مانده بودم چه کنم؟ حرفی بزنم يا نه؟
تصميم را گرفتم. در نيمه باز را به داخل هل دادم، تو رفتم، لبخند زدم وسلام کردم، کوتاه گفتم: فردا امتحان دارم!
نگاه سردی کرد و گفت: خوب؟
متوجه معنی خوب نشدم. سوالی بود یا که معنی به من چه می داد و يا اصلا معنی ديگری داشت.
دل به دريا زدم وبی هيچ مقدمه چينی گفتم: می خواستم ببينم شما می تونين کمکی بکنين و حدود سوالات استاد رو بگين؟
سرد و بی هيچ نشانه ای از دلسوزی گفت: چه حدودی؟ مگه حد داره، تو تمام اين شيشه ها سوال امتحان خوابيده.
جمله اش را تمام کرد، سرش را بی تفاوت برگرداند و بی توجه به من به کارش ادامه داد. بنظر نمی آمد که هيچگونه احساسی در وجودش باشد. بيشتر شبيه مرده بود تا يک آدم زنده با رگ و پوست و حس. ظاهرا جذابيت خدا دادی نتوانسته بود به دادم برسد. فايده ای نداشت و ادامه صحبت هم بی نتيجه بود. خداحافظ کوتاهی گفتم و بی آنکه منتظر جواب بمانم،برگشتم ووبه طرف در رفتم. بيکباره نه ديگر اضطرابی داشتم و نه ترسی از امتحان فردا. دلسوزانه با اواحساس همدردی می کردم. فکرمی کردم که اوچه گونه اينجا تاب می آرد؟ دراينجا آدم سالم هم مريض می شد.
در حين بيرون رفتن داشتم با اين افکار بازی می کردم که از صدایش سر جا ميخکوب شدم: اجبار!
بطرفش برگشتم. از جوابش جا خوردم. چگونه فکرم را خونده بود؟ باز ناخواسته بلند فکر کرده بودم؟
گفتم: اجبار؟! کی مجبورتون کرده؟
جواب داد: شايد هم عادت.
خوشحال از اينکه سد سرد سکوت او درآخرين لحظه شکسته شده بود، خواستم فلسفه بافی کنم ودر مورد نقش کار در زندگی انسان کنونی و مسخ شدن انسان در جوامع صنعتی اظهار فضل کنم، که مجالم نداد و همانطور که مشغول اندازه گرفتن قلب بود، حرفم را قطع کرد و گفت: گفتی چی می خوای؟
کمی دل خورازقطع شدن رشته ی کلامم و لحن صحبتش، جواب دادم: قبلا که گفتم حدود سوالات استاد رو.
_من هم که گفتم در تمام اين شيشه ها سوال استاده، بگو در چه زمينه ای بهتری.
در همان حال قلب را در شيشه ای گذاشت و درآن را با دقت بست.
_راستش رو بخوايد در هيچ زمينه ای.
_يعنی چی؟!
_ديروز امتحان ديگه ام تموم شد. اصلا وقت نکردم.
دست هايش را ازدستکش ها بیرون کشید و سيگاری از جعبه سيگارش درآورد. نگاهی به من کرد و گفت: می کشی؟
نگاهم روی شيشه های پراز قلب های از کار افتاده و شُش های سرطانی سکته کرد. با ترديد گفتم: مرسی . و از جعبه سيگاری که بطرفم دراز کرده بود سيگاری بر داشتم.
نشست روی صندلی و گفت: بشين.
نشستم.
پک عميقی به سيگار زد و با نگاهش سر تا پایم را ورانداز کرد. فکر می کنم نگاه غمگين ام دلش را به رحم آورد و گفت: از دست شماها!
وادامه داد: با زخم معده موافقی؟
گفتم: وقتی مجبور باشم يه کاريش می کنم.
حرفش خيالم رو آسوده کرد و با آرامش سيگارم رو تا انتها کشيدم.
بعد از تمام شدن سيگارش در حالی که از جايش بلند میشد گفت: پس تا فردا نيم ساعت قبل از امتحان.
فردا نيم ساعت قبل از امتحان آنجا بودم: پشت در بانک قطعات انسانی.
در بسته بود. در زدم و داخل شدم. سلام کردم و منتظرايستادم . شيشه ای که دستش بود زمين گذاشت، نگاهش ناآشنا بود. زير لب جواب سلامم را داد. احساس کردم فراموشم کرده است، ويا همينطورحرفی زده است. رنگم پريد، پاهايم سست شد.
_اگر قولش را فراموش کرده باشد...
ديگرحتی نمی توانستم فکرم را جمع و جور کنم. برای مريض نوشتن هم ديرشده بود. درهمين افکار بودم که کوتاه گفت: سر ميز دست چپ.
تشکر کردم و به اطاق انتظار رفتم. هم گروهی هايم در سالن بودند. هر گروه امتحانی از چهار نفر تشکيل می شد. همه مشغول استفاده از لحظه ی آخر.
بيست دقيقه وقت داشتم . نگاهی سرسری به کتاب پاتولوژی، بيماریهای رايج معده و رد وبدل چندکلامی با ديگران، ماندم به انتظار شروع امتحان.
پنج دقيقه قبل از شروع امتحان، در سالن تشريح پاتولوژی را باز کردند و ما داخل شديم. بوی درماندگی و مردگی توی سالن پيچيده بود. نگاهی سريع به ميز تشريح کردم و سر ميز ايستادم. ديگران هم هر کدام کنار يک قطعه ديگر. چند دقيقه ای بايد صبر می کرديم تا استاد می آمد.
نوبت من که شد شروع کردم به صحبت کردن درباره ساختمان ماکروسکپی و ميکروسکپی معده و بيماری های رايج و خلاصه اينکه بيمار زخم معده داشته و ...
در تمام مدتی که داد سخن داده بودم ديگران همراه استاد در سکوت کامل به حرف هايم گوش می دادند. استاد چند سوال کرد که به همه ی آنها با قاطعيت يک آدم بی دانش جواب دادم.
در طول مدت پاسخگويی خنده کجی که گوشه لب استاد را بالا کشيده بود، اذيتم می کرد ولی مانع حرف زدنم نمی شد. حرف هايم که تمام شد گفت: خوب بود.
با شنيدن اين حرف نفس راحتی کشيدم.
اما اوادامه داد: با يک ده موافقی؟
پاهايم سست شد و چيزی در سرم شروع به چرخيدن کرد.
آب دهنم رو قورت دادم. نفس عميقی کشيدم و با احتياط پرسيدم: اگر خوب بود چرا پس ده؟
در حالی که می خنديد گفت: خوب بودن، خوب بود اما اگر معده بود. اون چيزی که جلوی تو بود معده نبود!
انگار آب سردی رويم پاشيده بودند. به اطرافم نگاه کردم. جايی که ايستاده بودم سر ميز سمت راست بود.
هيکل صد و هفتاد ، هشتادکيلويی اش رو روی صندلی جابجا کرد و غشغه ی بی خيالانه ی خنده اش در فضا پیچید.
خنده ها ی از ته دلش، بوی خوش شادی رو در اطاق پخش می کردند . هوا آفتابی بود و بهاری. هوای خوب، بعد از هفته ها ابر و سرما می تونست دليل کافی برای اين همه سر خوشی باشه، آنهم برای زن مسنی که تمام وقتش در خانه سالمندان می گذشت و برای جابجایی احتياج به صندلی چرخ دار و کمک ديگران داشت . همين که باريکه ای نورآفتاب اطاق تاريکش را گرم می کرد دليل ساده ای می تونست باشه برای خوشبختی آن روز.
همانقدر که به زحمت تکان می خورد به زحمت هم حرف می زد، گفت:" پنج ساله هم رو می شناسيم تازه ديروز گفت که دوست دارم."
گفتم:"پس که اينطور! چه خوب! شما چی؟"
شادمان گفت:"بله که دوسش دارم، واسش می ميرم، ثانيه شماری می کنم که بياد. سه هفته ديگه."
پرسيدم:" مگه اينجايی نيست؟"
با افتخار گفت:" نه تگزاسیه"
پرسيدم:" پس آمريکايیه؟"
با شوق گفت:" بله از تگزاس می آد اسمش ادوارد نلسونه"
گفتم :"پس دليل اين همه سرخوشی اين بود خوب عالیه، بعد از اين همه سال از تنهايی در می آيید."
دستی با ناز به چند موی باقی مانده ولی آراسته سرش کشيد با دهان بازی که تک و توک دندان های باقی مانده اش رو نشون می داد با صدای بلند خنديد:" تنهايی اش يک طرف، از فکر سکسش آب می شم. به همين خاطر می خوام خوشگل بشم به هر قيمتی با هر دردی می خوام فقط خوشگل بشم."
دريا.......... را در اغوشم مي تكاني
...تا ......................................................دريا ........................................باشم
حرف دل به
دريا
گفتن
ساده تر
از نگاه غمگيني است
كه نميتواند دهانت را مست كند
تا ....................صدايم ...............................كني
چشم مي بندم
تا .....................به ........رسم......................................... باد
در گيسوانم بوزی
شايد همين
شاهكار من باشد.
از يک نامه
سال نوتان به غشغش خنده بگذرد و پر شدن سبدتان از آرزوها ی رسیده .
از يک نامه