ولی نصف شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شرابهای ارغوانیش به خواب می رفت، آنوقتی که ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک می زدند، آنوقتی که مرجان با گونه های گلگونش در خواب آهسته نفس می کشید ... 
مسيری طولانی را رفتم تا به اينجا رسيدم. سلسله کوه های هزار مسجد.
از آنجا خيلی رفتم تا به اينجا رسيدم جايی آخر جهان. 




سرگردان از کوير گذشتم ، خسته . در جستجوی آرامش در پهنه آبی گمان کردم به آب رسيدم،خيالی عبث، گردابی ديگر

در سفرم! رفته بودم به دريا برسم سر از صحرا در آوردم مجالی بود شايد بيشتر نوشتم. فعلا چند عکس از کوير هميشه فارس برای خالی نبودن عريضه
بی انتها بود و روان.
تنها بود
شب کوير هراسناک بود