دریاروندگان: August 2005 Archives

August 30, 2005

Shape Of My Heart*

بی نام

دیشب دوباره آمد در ذهنم، بعد سالی، دوزانو روی زمین کنار شوفاژ نشست. خیلی لاغر شده بود و موهای طلایی اش سفید .
نگاهم کرد. نشستم روبرویش. پرسید: «باز خوردی زمین؟»
_ پرت شدم.
_ آدمی که خودش رو دست باد می سپاره ، باید انتظار همه چیز رو داشته باشه، حتی خوردن به دیوار .
گفتم: «آره، تا سرعت باد چقدر باشه. من خیلی سبک شده بودم. با یک نسیم از زمین بلند شدم. نسیم منو سپرد دست طوفان.»

سکوت کرد، طولاتی. بعد گفت: « من هنوزدوستت دارم.»
پرسیدم: «مگه هنوز دوست داشتن یادته؟»
گفت: «تو یادم می آری.»
گفتم: «کاش می شد لمست کرد.
سری تکان داد. پرسیدم: « این مدت کجا بودی؟»
گفت: « توی سکوت.»
خوابم گرفته بود. چشمهام داشتند بسته می شدند. گرسنه ام بود. فهمید که گرسنه ام اما چیزی نگفت. گفتم: «می ری؟»
گفت: «نه. همین جام. تو بخواب.» و بعد روی زمین دراز کشید.
گفتم: «سردت نشه؟!»
جواب داد: «نه. از خاک گور که سرد تر نیست!»

کشتی شکستگان

دعا

ميرم بالاي سرش داره به خودش مي پيچه
- چي شده؟
- درد دارم
پانسمانش بر می دارم روده هاش از شكمش بيرونه داره ازش مدفوع خارج ميشه
- الان بهت مورفين مي زنم
-تا حالا مريض به ا ين بدي داشتين؟
- خيلي
-زنده مي مونم؟
شروع مي كنه به گريه كردن
- حتما
- با چاقو زدنت؟
- شوهرم با چاقو زدم
وقتي دارم مي رم دستم ميگيره
- برام دعا كن
دوباره اشكش سرازير مي شه
از اتاق كه بيرون ميام با خودم فكر مي كنم خيلي وقته اين كار نكردم
شايد از اون روزي كه خدا مرد....

آواز های مرد مرده

اخبار جهان

پشت درخت های بلند آن سوی خیابان باریک، ویترین کتاب فروشی ای که از قدیم ها دوست داشتم پدیدار شد
و این نوشته روی شیشه:
اخبار جهان را در شعر نمی توان یافت
اما هر روز صدها تن در گوشه و کنار جهان به طرزهای فجیع ویران می شوند
به خاطر فقدان آنچه در شعر می توان یافت

ناشناخته ها

تنگ‌چشمی

اگر از من بپرسند بيشترِ ايرانی‌ها، بيشتر، مستعد ورزيدنِ چه رذيلتی هستند، می‌گويم تنگ‌چشمی. تنگ‌چشمی يعنی دل خنک کردن از بدگويی بی‌بهانه‌ی کسی؛ پوشاندن حس ناکامی خود با خشم‌گرفتن و تلخ‌گفتن بر ديگری, يعنی همان حسادت؛ يعنی کوشيدنِ بی‌سبب برای نابود کردن کسی که هيچ تضادِ منافعی با من ندارد؛ يعنی در جهان، من باشم و بس؛ يعنی ديگی که برای من نمی‌جوشد، کله‌ی سگ درآن بجوشد. اين تنگ‌چشمی خانه‌ی بيشينه‌ی دشمنی‌هايی است که ما ايرانی‌ها در حق هم می‌کنيم؛ مادر بيشينه‌ی خودبزرگ‌بينی‌های بيمارانه‌ای است که داريم؛ نمود آشکار حقارت‌های و عقده‌های درهم‌تنيده‌فردی و اجتماعی است که از تاريخ به ارث برده‌ايم؛ بُنِ خلق و خيمِ فردگرايانه‌ی منفی ماست که خصمِ کارِ جمعی هستيم و کمتر گروهی داريم که ازهم‌پاشی و ويرانی تقدير نزديک آن نباشد. شايد همين خوی و خصلت يکی از موانع روان‌شناختیِ اجتماعیِ پيدايشِ دولت در ايران باشد. تنگ‌چشمی، تنبلی روح و جسم، زودبينی و عجول‌منشی، توطئه‌انگاری و توطئه‌سازی است. دخالت در زندگی شخصی ديگران و فضولی که رسمِ رايج خانه، خانواده، کوچه، بازار، اداره و حکومت ماست، در همين نظرتنگی مايه دارد. اين نظرتنگی چيزی نيست جز خودآزاری و ديگرآزاری به بهای هيچ، حتا از اين هم فاجعه‌تر، زيستن و تعذيه‌کردن از ويران‌گری خود و ديگری؛ منطق طاعت از دست نيايد، گنهی بايد کرد؛ حال که نمی‌توان ساخت، يا به مايه و سرمايه‌ی مادی يا معنوی ديگری رسيد، پس از او بگيريم. شايد اگر آسيب‌شناسی اخلاقی جامعه‌ی ايرانی ممکن باشد، گام‌ نخستِ آن پژوهشی همه‌سويه در ريشه‌های اين پست‌نظری فراگير است.

کتابچه

«مطلب زير روز گذشته نوشته شده بود که به خاطر اشکالی که پیش آمد پاک شد. »

در مقابل ساختمان محل کارم نيمکت زهوار در رفته ای است که ظهرها اگر هوا بارانی نباشد، چيزی از تخت سلطنت برايم کمتر ندارد. می نشينم و زمان را با کاهلی می کشم. گاهی آفتاب دلپذيری است و گاهی سايه ی مطبوعی. می نشينم و آمد و شد آدمها را نگاه می کنم. ديروز تکرار آمدن ها و رفتن ها، تکرار گذشتن ها مرا به ياد فيلم smoke انداخت.




آگوست Harvey Keitel که مغازه سيگار فروشی دارد برای پل بنيامين،William Hurt نويسنده ای که از زمان از دست دادن همسرش در يک حادثه ديگر نمی نويسد، تعريف می کند که 4000 روز متوالی است که هرروز عکاسی می کند، از يک محل ثابت ، جلوی مغازه اش، و در يک زمان ثابت ، ساعت هشت صبح.

پل با عجله آلبوم عکس ها را ورق می زند و در جواب اعتراض آگوست که تنها با آهستگی است که می تواند مفهوم عکس ها را دريابد می گويد که آخر عکس ها تکراری هستند، همه مثل هم از يک محل و يک زمان ثابت.
آگوست در جواب می گويد، عکس ها ظاهرا به هم شبيه اند ولی اگر خوب دقت کند چنين نيست.
صبح های های تاريک وجود دارند، صبح های روشن. نور تابستانی هست نور زمستانی هست. روز های هفته، روزهای آخر هفته، آدم های با کفش، آدم ها باچکمه، با پالتو ، يا با تی شرت. نو ها پير می شوند، پير ها می روند. زمين به دور خورشيد می گردد و هر روز حتی زاويه تابش نور خورشيد با روز قبل قابل مقايسه نيست.
به آدم هایی که می گذشتند نگاه می کردم به نو هایی که پير می شوند و پير هايی که خسته، بايد می رفتم ديرم شده بود.

* = ترانه ای از Sting

Posted by darya at 11:17 AM | Comments (4)

August 28, 2005

کسی که بر اين گمانست، که قادر به دوست داشتن تنها يک نفر است، در حقيقت توانايی دوست داشتن هيچکس را ندارد

Posted by darya at 04:38 PM | Comments (6)

August 25, 2005

قارئة الفنجان

در سی دی های قديمی ام چشمم به ترانه بلندی از عبدالحليم حافظ افتاد به اسم قارئه الفنجان با شعری از نزار قبانی .
صدای سحر انگيز عبدالحليم حافظ و متن عاشقانه نزار قبانی آدم سالم را ديوانه می کنند چه برسد به آدم های معيوب.
برگردان قسمتی از شعر "قارئة الفنجان" به ترحمه محمود شاهرخی و اصل ترانه را اينجا می آورم به ياد همه آدم های معيوب و خوب، که سرنوشتی بجز عاشق شدن ندارند و همچنين به ياد دوست مهربانم کاتب کتابچه و عشق معصومش به مونا .

.

"عبدالحليم حافظ" در کنار "أم كلثوم"، تاريخ عکس مشخص نيست،احتمالا در زمان های دور، زمانی قبل از شيوع ميکرب طالبان
با کليک کردن روی عکس می توانيد "قارئة الفنجان" را بشنويد، ( با توجه به سنگينی فايل ، که زمان پخشی حدود 56 دقيقه دارد شنيدنش صبر فراوانی طلب می کند.)

......
پسرم، پسرم!
بسيار نگريسته ام و ستارگان بسيار را مرور کرده ام
اما فنجانی شبيه فتجان تو نخوانده ام
بسيار نگريسته ام و ستارگان بسيار را مرور کرده ام
اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام
سرنوشتت، بی پايان در دريای عشق راندن است
و سزاسر زندگی ات کتابی است از اشک
و تو گرفتار ميان آب و آتش

با وجود تمامی سوزش ها
با وجود تمامی پی آمد ها
و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و باوجود باد، گردباد و هوای بارانی
به زندگی سوگند
پسرم، پسرم عشق بر جای می ماند
عشق زيباترين سرگذشت هاست

در زندگی ات
زنی است با چشمانی شکوهمند
لبانش چون خوشه انگور
و خنده اش نغمه مهربانی
موی پريشان او چونان مجنون به اکناف دنيا سفر می کند

پسرم زنی را اختيار کرده ای که قلب دنيا دوستدار اوست
اماآسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته.
و محبوبه ی قلب تو
در کاخی که نگاهبانانی دارد در خواب است
هر آن کس که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود
از پرچين باغش بگذرد
وگره گيسوانش را بگشايد
ناپديد می شود
ناپديد می شود
پسرم!
......

Posted by darya at 10:34 AM | Comments (7)

August 24, 2005

آهستگی

زنی آمريکايی را به ياد می‌آورم، از آن رهبران اروتيسم، که سی سال پيش با حالتی جدی و پر از شور و حرارت (‌البته تئوری صرف‌) برای من در باره آزادی جنسی داد سخن سر داده بود. لغتی که در کلامش بيشتر از همه به کار می‌رفت ‌، کلمه ارگاسم بود. شمردم‌، چهل و سه بار شد‌. پرستش ارگاسم‌. سودا‌گرايی تبلور يافته در زندگی جنسی‌. کار‌آئی به جای کاهلی و سر خوشی. هم آغوشی را تا حد يک مانع تنزل دادن، مانعی که با حداکثر سرعت ممکنه از آن عبور بايد کرد، تا به آن انفجار خلسه آور رسيد‌،خلسه ای که تنها هدف عشق و حيات است.
چرا لذت آهستگی از دست رفته است؟ آه، کجا هستند آسودگان پيشين، کجا هستند بی کاره گان تراته های مردمی، آواره گانی که از آسيابی به آسياب ديگر سر می کشيدند و زير سقف آسمان می خوابيدند...
میلان کوندرا، آهستگی
ترجمه از آلمانی

Posted by darya at 03:44 PM

August 23, 2005

تلخ

"انسان در رنج است ، اما نمی داند چرا ، دلم می خواست نشان دهم که انسان می تواند با تجدید پیمان با خود و سرچشمه های معنوی اش ، رابطه اش را با زندگی عوض کند، یک راه بازیابی کمال اخلاقی، یافتن توان برای ایثار است ."
تارکوفسکی

امروز سر کار دو تا فيلم ديدم و تمام وقت جايی بين جارموش و تارکوفسکی گم شده بودم وغرق در تلخی نگاه شون به زندگی. هر کدوم يک جوری تلخ،اما تلخ، تلخ تر از اين فنجون قهوه



Posted by darya at 06:18 PM

August 20, 2005

لبخند

انبوه خيارها ی بساط ميوه فروشی را برای سوا کردن چند تايی بدرد خور، زير و رو می کردم که زير گوشم کسی پرسيد: « اينا چین؟»
نگاهم از روی صورت صاحب صدا لغزيد و روی چيزهایی که اسمش را می خواست بداند توقف کرد.
گفتم: « کدو» و به کند وکاوم در ميان انبوه خيارها ادامه دادم و گاهی زير چشم بازی مرد را با کدوهای زرد دنبال می کردم، بنظرمی آمد که بيشتر رنگ کدوها توجه اش را جلب کرده است، تا خود کدو ها. سر و وضعی به هم ريخته داشت. موهای بلند درهم، صورتی چهار گوش، فک تو رفته ، دهان بی دندان و سر و گردنی که بيش از حد به جلو و سمت چپ خمیده بود آشفته گی اش را بيشتر از آنچه بود، به رخ می کشيد.
بازی با کدوها ظاهرا چند لحظه ای بيشتر نتوانست سرگرمش کند. سرش را بلند کرد و پرسيد: « همينجوری می شه خوردش؟»
به چشمانش نگاه کردم و گفتم: « نه، بايد آب پزش کنی.»
می خواستم ادامه ندهم که دهان بدون دندانش چيزی شبيه خباثت و يا رذالت را، جايی در درونم بيدار کرد، ادامه دادم: « البته اگه می تونی گاز بزنی، همينطور هم می تونی بخوری!»
اين بار مستفيم به چشمانم برای لحظه ای خيره شد لبخند کجی بر لبانش ظاهر شد، به حرکت درآمد و از کنار آدم هایی که با سرعت و با عجله در حال آمد وشد بودند به راهش ادامه داد و در ميان آنها گم شد.
پنچ دقيقه بعد در ايستگاه، منتظر آمدن مترو بودم که دوباره هيبتش در تاريکی روشن ايستگاه پيدا شد. داشت بطرفم می آمد. آرام آرام و بدون هيچ عجله ای. نزديک تر که شد، ديدم که با لثه های بی دندانش به شيرينی خامه ای بزرگی گاز می زند. به من که رسيد لحظه ای ايستاد. لبخندی بر لب داشت و لذت در صورتش موج می زد. خواستم با لبخندی ويا اشاره ای جوابش را بدهم که منتظر نماند، تلو تلو خوران به راهش ادامه داد و بطرف خروجی ايستگاه رفت.
نمی دانم چقدر منتظر ماندم که مترو آمد و دهانش را باز کرد و مرا در خود بلعيد و من در انبوه سايه ها گم شدم.

Posted by darya at 05:53 PM | Comments (4)