شاخه زير سنگينی بار پايين آمده بود.
سیب رسيده، صورتش از خجالت گل انداخته، فکر اينکه زيادی ست و روی شاخه درخت سنگینی می کند اذيتش می کرد.
امروز از صبح، کله سحر، به سرش زده بود، خودش را در جوی آبی که از پای درخت می گذشت پرت کند.
آقای پندار را می شناسيد!؟
آقای پندار مرد خوشبختی بود، خيلی خوشبخت،
با تمام دلايل بزرگ خوشبختی.
اوشهروندی آرام و وظيفه شناس است نه با کسی دشمنی دارد و نه با هيچ سياستی مخالفت. هيچ دليل کوچکی که خاطرش را بتواند اندکی مکدر کند در زندگی اش وجود نداشت البته تا آن شب.
تا آن شب که کابوس ديدن های آقای پندارشروع شد.
هرشب، کابوسی ترسناک آرام و خزنده به سراغش می آمد ووحشتی به جانش می انداخت که لرزان و خيس عرق از خواب می پريد، در رختخواب می غلتيد، با چشمانی باز به سقف خيره می شد و تصميم می گرفت ديگر نخوابد، اما مگر میشد؟ با سنگينی پلک ها چه می توان کرد.
خودش را در کفن سفيد، زير انبوهی از خاک می ديد. صدای دور شدن عزادارن را می شنيد. می خواست برخيزد،چشم هايش را باز کند ، فرياد بزند، کمک بخواهد اما نمی توانست. خاک به قفسه سينه اش فشار می آورد. هراسان از خواب می پريد...
سرانجام به اصرارخانم به پزشک خانواده مراجعه کرد، بی نتيجه. روانپزشکان مجرب وانواع روش های درمانی فرنگی، چينی و ژاپنی را امتحان کرد اما متاسفانه همه راه ها بدون نتيجه .
یک روز، موقع ديدن فيلمی در تلويزيون فکر بکری به سرش زد. فکری که به سر هيچ طبيب ماهری خطور نمی کرد:
وصيت کرد که در تابوت و با يک موبايل خاکش کنند.
این فکر واقعا معجزه کرد. بعد از آن تا مدتها راحت می خوابید تا آن شب.
صدای پای خاکسپاران دور می شد، چشم هايش را باز و سنگينی موبايل را روی سينه اش احساس می کرد. بسختی دست می کرد تلفن را بر می داشت، شماره می گرفت ، صدايی از آنطرف به گوشش می رسید که می گفت:
_مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!
سرنوشت هجوم ملخ ها
به دشت خاطرات ما
کاسه چشم های خالی ازاعتمادمان بود
nathalie cardone : 1967-
دلم می خواهد به جای یک نفر هزار نفر بودم
و
هر روز یکی از من به سراغت می آمد
و
عاشقت می شد
پی نوشت: نه عاشق شد ه ام و نه اين نوشته از آن من است، جايی خوانده بودم و خوشم آمده بود.
ديواری از درد ديواری ازوحشت ديواری ازسکوت دری از شور دری از نور دری از مهر
سقراط می گويد:
"اين زندگی نيست که بالا ترين ارزش را دارد، خوب زندگی کردن ارزش بيشتری دارد."
يا چيزی در اين مايه ها...
آخرين باری که به" کيفيت زندگی " فکر کرديم کی بود؟
من يادم نمی آيد.
بيشتر "کميت زندگی" است که ما را به خود مشغول می کند، تا " کيفيت زندگی"، اينطور نيست؟
ديالکتيک کيفيت و کميت زندگی...
پی نوشت: شايد بتوان کيفيت زندگی را با "آرامش"، "احساس رضايت" و "شادمانی" تعريف کرد...
Twist In My Sobriety
Tanita Tikaram: August 1969 -
Twist In My Sobriety Lyrics:
All God's children need travelling shoes
Drive your problems from here
All good people read good books
Now your conscience is clear
I hear you talk girl
Now your conscience is clear
In the morning when I wipe my brow Wipe the miles away I like to think I can be so willed And never do what you say I'll never hear you And never do what you say
Look my eyes are just holograms Look your love has drawn red from my hands From my hands you know you'll never be More than twist in my sobriety More than twist in my sobriety More than twist in my sobriety
We just poked a little empty pie For the fun people had at night Late at night don't need hostility The timid smile and pause to free
I don't care about their different thoughts Different thoughts are good for me Up in arms and chaste and whole All God's children took their toll
Look my eyes are just holograms Look your love has drawn red from my hands From my hands you know you'll never be More than twist in my sobriety More than twist in my sobriety More than twist in my sobriety
Cup of tea, take time to think, yeah Time to risk a life, a life, a life Sweet and handsome Soft and porky You pig out 'til you've seen the light Pig out 'til you've seen the light
Half the people read the papers Read them good and well Pretty people, nervous people People have got to sell News you have to sell
Look my eyes are just holograms Look your love has drawn red from my hands From my hands you know you'll never be More than twist in my sobriety More than twist in my sobriety More than twist in my sobriety
مهر آمد.
برگ از شاخه جدا شد
با ناز در باد رقصيد
در هوا سريد
پايين آمد
پرسيدم: تو پايان برگی؟
سر تکان داد، به آسمان نگاهی کرد
سر خوش خنديد، گفت:
"بيا با هم پاييز را برقصيم"
پاييز 2004
Eric Clapton: 03.1945-
by Eric Clapton and Jim Gordon Based on Nizami's 12th century epic poem, "Leyli and Majnun"
What'll you do when you get lonely And no one's waiting by your side? You've been running and hiding much too long. You know it's just your foolish pride.
Chorus:
Layla, got me on my knees, Layla, Begging, darling please, Layla, Darling, won't you ease my worried mind?
I tried to give you consolation When your old man had let you down. Like a fool, I fell in love with you, Turned my whole world upside down. Let's make the best of the situation Before I finally go insane. Please don't say we'll never find a way And tell me all my love's in vain
عاشق ترين نگاه
از آن تو بود
و
غمگين ترين نگاه از آن من
وقتی
درانتهای دالان ارتباط
با ميله های سکوت
از حلقه های ثانيه زنجير می بافتيم
عمرم به صد قرن می رسد
هيج خاطره ای
اما
ندارم
موش ها
هرشب
در کاسه سر م
خاطراتم را جويده اند