November 23, 2005

زنده بگور

آقای پندار را می شناسيد!؟
آقای پندار مرد خوشبختی بود، خيلی خوشبخت،
با تمام دلايل بزرگ خوشبختی.
اوشهروندی آرام و وظيفه شناس است نه با کسی دشمنی دارد و نه با هيچ سياستی مخالفت. هيچ دليل کوچکی که خاطرش را بتواند اندکی مکدر کند در زندگی اش وجود نداشت البته تا آن شب.
تا آن شب که کابوس ديدن های آقای پندارشروع شد.
هرشب، کابوسی ترسناک آرام و خزنده به سراغش می آمد ووحشتی به جانش می انداخت که لرزان و خيس عرق از خواب می پريد، در رختخواب می غلتيد، با چشمانی باز به سقف خيره می شد و تصميم می گرفت ديگر نخوابد، اما مگر میشد؟ با سنگينی پلک ها چه می توان کرد.
خودش را در کفن سفيد، زير انبوهی از خاک می ديد. صدای دور شدن عزادارن را می شنيد. می خواست برخيزد،چشم هايش را باز کند ، فرياد بزند، کمک بخواهد اما نمی توانست. خاک به قفسه سينه اش فشار می آورد. هراسان از خواب می پريد...

سرانجام به اصرارخانم به پزشک خانواده مراجعه کرد، بی نتيجه. روانپزشکان مجرب وانواع روش های درمانی فرنگی، چينی و ژاپنی را امتحان کرد اما متاسفانه همه راه ها بدون نتيجه .
یک روز، موقع ديدن فيلمی در تلويزيون فکر بکری به سرش زد. فکری که به سر هيچ طبيب ماهری خطور نمی کرد:
وصيت کرد که در تابوت و با يک موبايل خاکش کنند.
این فکر واقعا معجزه کرد. بعد از آن تا مدتها راحت می خوابید تا آن شب.
صدای پای خاکسپاران دور می شد، چشم هايش را باز و سنگينی موبايل را روی سينه اش احساس می کرد. بسختی دست می کرد تلفن را بر می داشت، شماره می گرفت ، صدايی از آنطرف به گوشش می رسید که می گفت:
_مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

Posted by darya at November 23, 2005 01:33 AM
Comments

می گم که این اقای زنده بگور،ببخشید آقای پندار!!!، حیوونی اصلاوجود داشته که بخواد بمیره هم؟!
...
آقای پندار ما ، بزرگترین دلیل خوشبختی را اما نداشت؛ حس خوشبختی از درون! و بدون واسطه زن نجیب و خانه دار،بچه های سربزیر، خانه ،ماشین و...
مشترک مورد نظر او هیچگاه در دسترسش نبوده ؛
...
مشترک نگو،جوهره حیات بگو...

Posted by: ني لبك at November 23, 2005 01:51 PM

سلام ....کی نمیشناسد!!! همه جا پلک میزنند!!!

Posted by: آرمین گیله مرد at November 23, 2005 07:21 PM

به آقای پندارتان بگویید تا کوسه ای در مخزن آرام زندگی اش بی اندازد

شاد زید

Posted by: pooneh at November 23, 2005 07:59 PM

بابا وحيد تو هم ما رو از اون دنيا مي ترسوني؟؟....ميگن اونجا همه چي در دسترس هست..همههههههه چيييييييييييي....به خدا خودم تو كتاب خوندم
...

Posted by: رهايي at November 24, 2005 12:01 AM
Post a comment









Remember personal info?