شاخه زير سنگينی بار پايين آمده بود.
سیب رسيده، صورتش از خجالت گل انداخته، فکر اينکه زيادی ست و روی شاخه درخت سنگینی می کند اذيتش می کرد.
امروز از صبح، کله سحر، به سرش زده بود، خودش را در جوی آبی که از پای درخت می گذشت پرت کند.
:(
che fekre nozoke ghamnaki....
یکجورایی عین من...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Posted by: mahta at November 26, 2005 07:14 PMببخش ایمیل من چرت بود ...سوال تو باید مربوط به پیغامم در اینجا باشه..قصه اش خیلی درازه...
Posted by: ني لبك at November 26, 2005 07:17 PMشاید درخت از سنگینی این بار شادمان باشد. کاشکی سیب پیش از پرت کردن خودش تو جوی آب ازش بپرسه
Posted by: saye tanha at November 27, 2005 09:55 AMسيب هست
Posted by: مردي آواز مي خواند at November 27, 2005 01:14 PMسقوط عشق است
Posted by: کولی شرقی at November 28, 2005 01:31 AMbebin...
Posted by: mahta at November 29, 2005 09:23 PMaaaaaaaaaaay dandoonam,...aya sogande boghrat mitoone aadama ro gool bezane ke mesle chegovara va barayemasooliat pazir be nazar oomadan javab bedan ke cheshoone?
Posted by: mahta at November 30, 2005 05:08 PMپرت هم نكنه بالاخره خودش ميفته
Posted by: فواد نظري at December 1, 2005 01:08 AM