دریاروندگان: December 2005 Archives

December 30, 2005

به عمق هزاران بوسه

And sometimes when the night is slow, The wretched and the meek, We gather up our hearts and go, A Thousand Kisses Deep "Leonard Cohen"

Posted by darya at 05:18 PM | Comments (4)

December 25, 2005

جيم جارموش، قصه گوی بزرگ داستان های کوچک

"ترجيح می دهم فيلمی در باره مردی که سگش را برای گردش بيرون می برد بسازم تا فيلمی در باره امپراطور چين"
جيم جارموش

jim jarmush يکی از مطرح ترين چهره های سينمای مستقل آمريکاست. او در سال 1954 در آکرون اوهايو بدنيا آمد. پدرش منتقد فيلم بود و به اين دليل با سينما خيلی زود آشنا شد. بعد از پايان دبيرستان به نيويورک و از آنجا برای يک سال به فرانسه رفت. در پاريس، رفتن به سينما تک مشغله دائمی اش بود. بعد از بازگشت به نيويورک به تحصيل زبان انگليسی پرداخت و در ادامه برای تحصيل سينما به مدرسه tisch school of the Art رفت.
او باساخت اولين فيلم خود Permanent Vacation مورد توجه منتقدان قرار گرفت و به خاطر فيلم دوم اش Stranger Than Paradise به معروفيت جهانی رسيد و جوايز متعددی را نصيب خود کرد.
فيلم های او عموما سرگذشت سرگردانی است، سرگذشت انسانهای بی وطن و در حال گذر. انسانهای بيگانه با خود که نه قادر به بيان خويش و نه درک ديگران هستند و از کنار هم آرام می گذرند
جيم جارموش بازيگر، تهيه کننده، تدوين گر، فيلم بردار، آهنگساز و قبل از هر چيز سينما گری مولف است او روايتگر اتفاق های ساده و قصه گوی داستان های کوچکی است که هر روز در کنار ما اتفاق می افتند و جريان دارند، داستان های کوچکی که برای ديدن شان تنها چشم سر کافی نيست و چشم دل يک هنرمند را می خواهد ...

(2005) Broken Flowers: Directed , Screenwriter

2003 Coffee and Cigarettes: Director, Screenwriter

1999 Ghost Dog: The Way Of The Samurai: Director, Screenplay

1997 Year Of The Horse: Director



1995 Dead Man: Director, Screenplay

1991 Night on Earth:Director, Screenplay

1989 Mystery Train Director, Screenwriter

1986 Down By Law Director

1984 Stranger Than Paradise: Director,Screenwriter,Music



1982 Permanent Vacation Producer, Director , Screenwriter , Music


Posted by darya at 09:53 PM | Comments (4)

December 24, 2005

باز هم "زندگی در پيش رو"

شروع کردند به زبان انگلیسی که من بلد نیستم، با هم حرف زدن. بعد با چای و ساندویچ پذیرایی ام کردند، که خیلی خوشمزه بود و دلی از عزا در آوردم. آنها هم گذاشتند تا یک شکم سیر بخورم، انگار که بنا نبود کار دیگری بکنم. بعد یارو با من حرف زد تا بفهمد حالم بهتر شده یا نه و من هم سعی کردم چیزی بگویم. اما آنقدر،آنقدر گفتنی داشتم که نمی توانستم راحت نفس بکشم. سکسکه هم می کردم، مثل رزا خانم تنگی نفس هم داشتم، چون تنگی نفس مسری است. مثل ماهی کپوری که به سبک جهودها پخته باشندش، نیم ساعت بی صدا ماندم و سکسکه کردم. شنیدم یارو گفت من شوکه شده ام. از این حرفش خوشم آمد، چون می رساند که توجهشان جلب شده. بعد بلند شدم، بهشان گفتم مجبورم برگردم خانه، چون آدم پیری که در حالت غیبت فرورفته به من احتیاج دارد.

اما دخترک که اسمش نادین بود، رفت توی آشپزخانه و با یک بستنی وانیلی برگشت که خوشگلترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتی ام خورده بودم. فکرم را همانطور که هست بهتان می گویم. تعریف کردم که آن یک پیرزن جهود است که در حالت غیبت فرو رفته و بعید نیست که در تمام رده ها رکورد دنیا را بشکند، و وقتی گفتم دکتر کاتز از گیاهان برایم تعریف کرده، آنها چیزهایی گفتند که قبلا شنیده بودم. مثل ضعف پیری و فرسودگی سلولهای مغزی، و خوش حال بودم از اینکه داشتم از رزا خانم حرف می زدم. همیشه از اینکار خوشم می آید. برایشان تعریف کردم که رزا خانم یک جنده ی بازنشسته بوده که از خانه های یهودی آلمانی ها آمده بوده و بعد یک پرورشگاه غیرقانونی برای بچه جنده ها ساخته بود. چون جنده ها مجبور بودند بچه هایشان را از جلوی چشم همسایه های بی شرف قایم کنند تا مبادا به مددکاران اجتماعی لوشان دهند. نمی دانم چرا یکدفعه از حرف زدن با آنها احساس راحتی می کردم. راحت توی یک مبل نشسته بودم و حتی یارو سیگار هم تعارفم کرد و فندکش را هم برایم روشن کرد، و انگار که آدم مهمی باشم به حرفهایم گوش می داد. نمی خواهم از خودم تعریف کنم، اما خوب می دیدم که رویشان اثر گذاشته ام. حتی دور هم برداشته بودم. از بس که می خواستم هر چه را که توی دلم بود بریزم بیرون، دیگر نمی توانستم جلوی حرف زدنم را بگیرم. اما ممکن نبود، چون من که آقای ویکتورهوگو نبودم. برای اینکار هنوز آمادگی نداشتم. هول شده بودم و همینطور حرف از دهانم بیرون می ریخت، چون همه اش از آخر و عاقبت ناخوش کارها شروع می کردم. از رزا خانم می گفتم که تو حالت غیبت فرورفته بود و از پدرم که مادرم را کشته بود چون بیمار روانی بود، اما این را بهتان بگویم که هرگز نفهمیدم کار از کجا شروع می شود و کجا به آخر می رسد، چون به نظر من فقط ادامه پیدا می کند. مادرم، اسمش عایشه بود و با پایین تنه اش زندگی اش را می چرخاند و قبل از اینکه پدرم او را در یک حالت جنون بکشد، تا روز ی بیست نفر مشتری را راه می انداخت. اما هیچ معلوم نبود که من هم از آن بیماری چیزی به ارث برده باشم. آقای قادر یوسف نمی توانست قسم بخورد که پدرم بود. یاروی نادین خانم، اسمش رامون بود، به من گفت که یک کمی طبیب است و زیاد به موروثی بودن بیماری ها اعتقاد ندارد و من نباید این قضیه ی ارث را جدی بگیرم. سیگارم را دوباره با فندکش روشن کرد و گفت که بچه جنده ها خوش شانس تر از بقیه هستند، چون می توانند هر پدری که بخواهند انتخاب کنند و مجبور به قبول کردن یک پدر معین نیستند.
گفت که خیلی از توله های تصادفی پایان خوشی داشته اند و آدم های قابلی شده اند. به او گفتم موافقم. وقتی هستیم دیگر هستیم. مثل اتاق نمایش فیلم نادین خانم نیست که بشود همه چیز را عقبکی برد و آدم برگردد توی شکم مادرش. اما چیزی که خیلی بد است، این است که حق نداریم آدمهای پیری مثل رزا خانم را که حوصله شان سررفته سقط کنیم. از حرف زدن با آنها واقعا لذت می بردم چون وقتی همه چیز را از دلم می ریختم بیرون، احساس می کردم اتفاقاتی که برایم افتاده به آن بدی هم که فکر می کرده ام، نبوده. یارو اسمش رامون بود و اصلا هم قیافه ی بدی نداشت. وقتی حرف می زدم خیلی به پیپش ور می رفت. اما می دیدم که توجه اش را جلب کرده ام. فقط می ترسیدم مبادا دخترک، نادین، تنهایمان بگذارد چون بدون او نمی توانست مثل حالا جورمان جور باشد. او لبخندی به لب داشت که همه اش برای من بود. وقتی بهشان گفتم که چطوری یک دفعه چهارده ساله شدم، در حالیکه صبح همان روز فقط ده سال داشتم، باز یک ورق برنده به زمین زدم. از بس که توجهشان را جلب کرده بودم، دیگر نمی توانستم جلوی حرف زدن خودم را بگیرم. همه کاری برای جلب توجهشان می کردم و همه اش هم سعی می کردم حس کنند دارند با من معامله ی پر منفعتی می کنند.

Posted by darya at 08:25 AM

December 23, 2005

بعد خوابم رفت.

بعد خواب ديدم. بعد تو خوابم همه عکس ها لغزان بودنند . محو بودنند. خانه ها و درخت هايی که می آمدند و می گذشتند، اما محو. دست هايی که آهسته برای نوازش به هم نزديک می شدند و با شرم از هم دور. در جستجو و در گريز اما محو مثل ديدن تصوير از پشت ششيشه عينکی بخار گرفته . بعد خواب دودکش های بلند دردامنه تپه ها را ديدم و سری که از پنجره ماشين بيرون بود و مو هاي بلند که در خلاف حرکت ماشين از دست تقدير می گريختند.دستی که با باد بالا و پايين می شد و لبخندی که بر ماشين هايی درهم فرو رفته ماسيده بود و باريکه ای از خون که با خاک يکی شد. تصوير هايی مات. تصوير تن های داغ که بر هم عمود می شدند و شرمی که محو و پلاسيده می شد، از هم دور و به هم نزديک، محو،محو، مثل ديدن تصوير از پشت يک پرده اشک ومثل عکس های بی پايان.

Posted by darya at 10:31 AM

December 22, 2005

می گذرد کاروان

چند روزی است پشت سر هم هوا ابری است. چند دقيقه پيش ناگهان خورشيد از زير ابر برای لحظه ای بيرون آمد، شمردم: يک، دو، سه، چهار.... درست بيست و پنج ثانيه و دوباره زير انبوه ابر های خاکستری گم شد. فکر کردم، من مسئول اين لحظه بوده ام، مسئول لذت بردن از لحظه ای که رنگ طلايی خورشيد به اطاقی نيمه تاريک جان می دهد. اگر نتوانستم آن لحظه را در دست هايم بگيرم و با تمام وجود از آن لذت ببرم، مسئول از دست دادن آن تنها خودم هستم ....

Posted by darya at 03:04 PM | Comments (7)

December 20, 2005

رومن گاری


فکر مي کنم هرگز به قدر آن روز که روي چهارپايه نشسته بودم و دست او را در دستم گرفته بودم، دلم نخواسته بود پليس باشم،از بس که خودم را ناتوان حس مي کردم.
بعد روبدوشامبر صورتي رنگش را خواست، اما نتوانستيم رزا خانم را توي آن بکنيم. چون روبدوشامبر مال زمان جندگي اش بود و در زمان پانزده سالگي اش هنوز خيلي چاق نشده بود. به عقيده ي من، جنده هاي پير را خوب تحويل نمي گيرند، در جواني هم که کلي زجرشان مي دهند.اگر مي توانستم، فقط به جنده هاي پير رسيدگي مي کردم چون جوانترها که جاکش دارند اما پيرها هيچ کس را ندارند
آنهايي را انتخاب مي کردم که پير و زشت باشند و ديگر به درد هيچي نخورند، جاکششان مي شدم، بهشان مي رسيدم و عدالت را برقرار مي کردم.
بزرگترين پليس و جاکش دنيا مي شدم و با اين کارم، ديگر کسي جنده ي پير تنهايي را نمي ديد که در طبقه ي ششم يک عمارت بي آسانسور،
گريه کند.
زندگی در پيش رو، ترجمه "ليلی گلستان"


Posted by darya at 05:37 PM

December 19, 2005

هولوکاست

...
يادم رفت بگويم، که رزا خانم زير تحتخوابش تصوير بزرگی از هيتلر را گذاشته بود و وقتی که خيلی احساس بدبختی می کرد و نمی دانست دست به دامن کدام قديس بشود، تصوير را از زير تخت بيرون می آورد، نگاهش می کرد و يک دفعه حالش بهتر می شد....
زندگی در پيش رو "رومن گاری"
رزا پيرزن يهودی بازمانده آشويتس، به دسته آدم های خوشبختی تعلق دارد که از کوره های آدم سوزی نازی ها جان سالم بدر برده اند و با اينکه سالها از اين فاجعه می گذرد هنوز برای فرار از کابوس هايش به دخمه ای مخفی در زير زمين خانه پناه می برد...

Posted by darya at 07:28 PM

ترديد

زمان احساس تنبلی می کرد. با کاهلی پايش را روی زمين می کشيدو آهسته جلو می رفت.

Posted by darya at 02:44 PM

December 18, 2005

نياز

پنجره بسته بود. نسيم محبوس، لبالب از حس رفتن نفسش گرفته بود.

Posted by darya at 09:06 AM | Comments (5)

December 16, 2005

بوسه های باران

باران می آمد. در ايستگاه خالی، گوشه ای زير درخت کاج سرانگشتانی مست در طلب جرعه ی دیگر روی سيم های گيتاری شکسته بند بازی می کردند و آنسو تر شاعری سر مست بوسه های باران، غرق دريای واژه ها در جستجوی قافيه دست و پايی مذبوحانه می زد.

Posted by darya at 12:17 PM | Comments (3)

December 14, 2005

بوسه های باد

باد می آمد. در ايستگاه خالی مترو، گوشه ای زير درخت کاج راهبه ای پير زير لب بيضه های مسيح را با آرامش به تسبيح می کشيد. ريل ها خسته زير بار واگن ها روی زمين دراز کشيده و در انتظار آمدن کريسمس به خواب رفته بودند.

Posted by darya at 04:43 PM | Comments (6)

December 13, 2005

اميد

امروز کنار برکه کوچک سر راهم قورباغه ها به انتظار بوسه ی تو درصف سبز شده بودند، آنهاهم رويای شاهزاده شدن در سر داشتند؟

Posted by darya at 12:46 PM

December 10, 2005

سينه ريز

می دانستم که برای تو تنها سنگی هستم در ميان صد ها سنگ
آويخته از گردنت
اما نمی دانستی که برای من
تو
تنها آويزگاه جهان هستی

Posted by darya at 06:02 PM

December 09, 2005

علت عاشق زعلت ها جداست

در تو غرق شدم و دانستم که
تردست ترين غواص ها هم نفس رسيدن به عمق تو را نخواهندداشت دريای من

می دانستی؟

Posted by darya at 08:46 AM | Comments (10)

December 06, 2005

شادی

Posted by darya at 09:40 AM | Comments (3)

رنج

Posted by darya at 09:13 AM | Comments (6)

December 01, 2005

رنگ ها را بايد عوض کرد

چه خوب می شد که اگر می توانستی رنگ ذهنت را هر روز عوض کنی
يک روز سرد، يک روز گرم ، يک روز تند
يک روز مونه
يک روز رامبراند
يک روز شاگال
يک روز، آبی مثل آسمانی خالی از ستاره
يک روز، قرمز مثل شالی از ابريشم، تابيده دور پيکری برهنه
يک روز، سياه مثل شنيدن صدای پاشنه کفش های تو زير پنجره
يک روز...
چه خوب بود که آدم خواب خودش را می ديد...

Posted by darya at 09:20 AM | Comments (11)