باران می آمد. در ايستگاه خالی، گوشه ای زير درخت کاج سرانگشتانی مست در طلب جرعه ی دیگر روی سيم های گيتاری شکسته بند بازی می کردند و آنسو تر شاعری سر مست بوسه های باران، غرق دريای واژه ها در جستجوی قافيه دست و پايی مذبوحانه می زد.
buseh haye zendegist
Posted by: alireza at December 16, 2005 12:43 PMمنتظر بوسههای خورشید میمانم.
Posted by: satgean at December 16, 2005 02:17 PMوحید عزیز
ایمیل منو نگرفته ای این مدت؟
خیلی منتظر پاسخت موندم ازت خبری نشد..
10 و 11 و 17 دسامبر مراسم خاصی شامل سماع و...در قونیه برگزار شد که متاسفانه از دست رفت.