December 20, 2005

رومن گاری


فکر مي کنم هرگز به قدر آن روز که روي چهارپايه نشسته بودم و دست او را در دستم گرفته بودم، دلم نخواسته بود پليس باشم،از بس که خودم را ناتوان حس مي کردم.
بعد روبدوشامبر صورتي رنگش را خواست، اما نتوانستيم رزا خانم را توي آن بکنيم. چون روبدوشامبر مال زمان جندگي اش بود و در زمان پانزده سالگي اش هنوز خيلي چاق نشده بود. به عقيده ي من، جنده هاي پير را خوب تحويل نمي گيرند، در جواني هم که کلي زجرشان مي دهند.اگر مي توانستم، فقط به جنده هاي پير رسيدگي مي کردم چون جوانترها که جاکش دارند اما پيرها هيچ کس را ندارند
آنهايي را انتخاب مي کردم که پير و زشت باشند و ديگر به درد هيچي نخورند، جاکششان مي شدم، بهشان مي رسيدم و عدالت را برقرار مي کردم.
بزرگترين پليس و جاکش دنيا مي شدم و با اين کارم، ديگر کسي جنده ي پير تنهايي را نمي ديد که در طبقه ي ششم يک عمارت بي آسانسور،
گريه کند.
زندگی در پيش رو، ترجمه "ليلی گلستان"


Posted by darya at December 20, 2005 05:37 PM