December 22, 2005

می گذرد کاروان

چند روزی است پشت سر هم هوا ابری است. چند دقيقه پيش ناگهان خورشيد از زير ابر برای لحظه ای بيرون آمد، شمردم: يک، دو، سه، چهار.... درست بيست و پنج ثانيه و دوباره زير انبوه ابر های خاکستری گم شد. فکر کردم، من مسئول اين لحظه بوده ام، مسئول لذت بردن از لحظه ای که رنگ طلايی خورشيد به اطاقی نيمه تاريک جان می دهد. اگر نتوانستم آن لحظه را در دست هايم بگيرم و با تمام وجود از آن لذت ببرم، مسئول از دست دادن آن تنها خودم هستم ....

Posted by darya at December 22, 2005 03:04 PM
Comments

به دريا مرو گفتمت زينهار/ وگر ميروي دل به طوفان سپار

Posted by: شبرو at December 22, 2005 03:55 PM

وقتی آدم می خواد از خورشید لذت ببره که منتظر لحظه ی فرو رفتنش نمی شه. تو فقط حس کردی مسوول لذت بردن از اون لحظه ای و لی واقعاً لذ ت بردی؟

Posted by: مریم at December 22, 2005 04:31 PM

و درک این مسئول بودن، و پذیرفتن تمامیت بار این مسئولیت بر خویشتن، نخستن گام است به سوی توانایی راستین برای شادمان بودن. همیشه شادکام باشی.

Posted by: ناشناخته ها at December 22, 2005 04:53 PM

سلام دریا جان ، دیشب جات خالی بود درمستی اینقدر هذیان گفتم که روز بعد عهد کردم با خودم که دیگه لب به این نوشدارو نزنم.گرچه میدونم توبه گرگ مرگه!

Posted by: سلام at December 22, 2005 06:33 PM

Ba salaam,

...hesse zibaai raa montaghel kardi...az lahze haay-e koutah-e shaadi lezat bordan ham, khodash yek honar ast...

Shaad baashi

Posted by: Yasseman at December 22, 2005 08:21 PM

angoor nemibini..bestan ghadahi shire darayab ke

Posted by: mahta at December 23, 2005 07:25 AM

چون به شمردن ثانیه ها مشغول بودی...

Posted by: mehrnaz at December 24, 2005 04:28 PM
Post a comment









Remember personal info?