December 24, 2005

باز هم "زندگی در پيش رو"

شروع کردند به زبان انگلیسی که من بلد نیستم، با هم حرف زدن. بعد با چای و ساندویچ پذیرایی ام کردند، که خیلی خوشمزه بود و دلی از عزا در آوردم. آنها هم گذاشتند تا یک شکم سیر بخورم، انگار که بنا نبود کار دیگری بکنم. بعد یارو با من حرف زد تا بفهمد حالم بهتر شده یا نه و من هم سعی کردم چیزی بگویم. اما آنقدر،آنقدر گفتنی داشتم که نمی توانستم راحت نفس بکشم. سکسکه هم می کردم، مثل رزا خانم تنگی نفس هم داشتم، چون تنگی نفس مسری است. مثل ماهی کپوری که به سبک جهودها پخته باشندش، نیم ساعت بی صدا ماندم و سکسکه کردم. شنیدم یارو گفت من شوکه شده ام. از این حرفش خوشم آمد، چون می رساند که توجهشان جلب شده. بعد بلند شدم، بهشان گفتم مجبورم برگردم خانه، چون آدم پیری که در حالت غیبت فرورفته به من احتیاج دارد.

اما دخترک که اسمش نادین بود، رفت توی آشپزخانه و با یک بستنی وانیلی برگشت که خوشگلترین چیزی بود که توی این زندگی کوفتی ام خورده بودم. فکرم را همانطور که هست بهتان می گویم. تعریف کردم که آن یک پیرزن جهود است که در حالت غیبت فرو رفته و بعید نیست که در تمام رده ها رکورد دنیا را بشکند، و وقتی گفتم دکتر کاتز از گیاهان برایم تعریف کرده، آنها چیزهایی گفتند که قبلا شنیده بودم. مثل ضعف پیری و فرسودگی سلولهای مغزی، و خوش حال بودم از اینکه داشتم از رزا خانم حرف می زدم. همیشه از اینکار خوشم می آید. برایشان تعریف کردم که رزا خانم یک جنده ی بازنشسته بوده که از خانه های یهودی آلمانی ها آمده بوده و بعد یک پرورشگاه غیرقانونی برای بچه جنده ها ساخته بود. چون جنده ها مجبور بودند بچه هایشان را از جلوی چشم همسایه های بی شرف قایم کنند تا مبادا به مددکاران اجتماعی لوشان دهند. نمی دانم چرا یکدفعه از حرف زدن با آنها احساس راحتی می کردم. راحت توی یک مبل نشسته بودم و حتی یارو سیگار هم تعارفم کرد و فندکش را هم برایم روشن کرد، و انگار که آدم مهمی باشم به حرفهایم گوش می داد. نمی خواهم از خودم تعریف کنم، اما خوب می دیدم که رویشان اثر گذاشته ام. حتی دور هم برداشته بودم. از بس که می خواستم هر چه را که توی دلم بود بریزم بیرون، دیگر نمی توانستم جلوی حرف زدنم را بگیرم. اما ممکن نبود، چون من که آقای ویکتورهوگو نبودم. برای اینکار هنوز آمادگی نداشتم. هول شده بودم و همینطور حرف از دهانم بیرون می ریخت، چون همه اش از آخر و عاقبت ناخوش کارها شروع می کردم. از رزا خانم می گفتم که تو حالت غیبت فرورفته بود و از پدرم که مادرم را کشته بود چون بیمار روانی بود، اما این را بهتان بگویم که هرگز نفهمیدم کار از کجا شروع می شود و کجا به آخر می رسد، چون به نظر من فقط ادامه پیدا می کند. مادرم، اسمش عایشه بود و با پایین تنه اش زندگی اش را می چرخاند و قبل از اینکه پدرم او را در یک حالت جنون بکشد، تا روز ی بیست نفر مشتری را راه می انداخت. اما هیچ معلوم نبود که من هم از آن بیماری چیزی به ارث برده باشم. آقای قادر یوسف نمی توانست قسم بخورد که پدرم بود. یاروی نادین خانم، اسمش رامون بود، به من گفت که یک کمی طبیب است و زیاد به موروثی بودن بیماری ها اعتقاد ندارد و من نباید این قضیه ی ارث را جدی بگیرم. سیگارم را دوباره با فندکش روشن کرد و گفت که بچه جنده ها خوش شانس تر از بقیه هستند، چون می توانند هر پدری که بخواهند انتخاب کنند و مجبور به قبول کردن یک پدر معین نیستند.
گفت که خیلی از توله های تصادفی پایان خوشی داشته اند و آدم های قابلی شده اند. به او گفتم موافقم. وقتی هستیم دیگر هستیم. مثل اتاق نمایش فیلم نادین خانم نیست که بشود همه چیز را عقبکی برد و آدم برگردد توی شکم مادرش. اما چیزی که خیلی بد است، این است که حق نداریم آدمهای پیری مثل رزا خانم را که حوصله شان سررفته سقط کنیم. از حرف زدن با آنها واقعا لذت می بردم چون وقتی همه چیز را از دلم می ریختم بیرون، احساس می کردم اتفاقاتی که برایم افتاده به آن بدی هم که فکر می کرده ام، نبوده. یارو اسمش رامون بود و اصلا هم قیافه ی بدی نداشت. وقتی حرف می زدم خیلی به پیپش ور می رفت. اما می دیدم که توجه اش را جلب کرده ام. فقط می ترسیدم مبادا دخترک، نادین، تنهایمان بگذارد چون بدون او نمی توانست مثل حالا جورمان جور باشد. او لبخندی به لب داشت که همه اش برای من بود. وقتی بهشان گفتم که چطوری یک دفعه چهارده ساله شدم، در حالیکه صبح همان روز فقط ده سال داشتم، باز یک ورق برنده به زمین زدم. از بس که توجهشان را جلب کرده بودم، دیگر نمی توانستم جلوی حرف زدن خودم را بگیرم. همه کاری برای جلب توجهشان می کردم و همه اش هم سعی می کردم حس کنند دارند با من معامله ی پر منفعتی می کنند.

Posted by darya at December 24, 2005 08:25 AM