تنها یک مشت از نامت را برای بهار نگه داشتهام که روی شاخههای درختان بریزم تا شکوفههای آبی دهند...

گمنام
بیرون کشیدن دریا از آب مشکل است
سارا از نمک
نفرت از عشق
من از تو
خون اسیاوشان
شعرمنتشر نشده ای از شهروز رشيد
آسمان را دور ریخته بودند
و یک زمین سرد
تند می چرخید
در سرها
ما
خاموش
در دهشت
خشم و چندش می وزید
چون بادی که به دام افتاده باشد
در تنگه های شکسته
در دور دست
سگی در سایه ی سدری نشسته بود و
جهان را آه می کشید
در سرها
و گاو خسته ی تاریخ
انگار خفته بود
روی سینه ها
گفتم: چه مانده از جهالت ات که مصرف نکرده باشی
برخیز!
برخاستم و
نطع و میدان را ترک کردم
تنها دست هایم با من بود
که عجیب مضطربم می کرد
و آنگاه که روح سارا در من دمیده شد
بازگشتم و در چشم های خواهرم
طرح شکسته ای دیدم
که حافظ نخوانده بود و
سعدی نمی دانست.
***
بیرون کشیدن دریا از آب
مشکل است
سارا از نمک
نفرت از عشق
من از تو
در دامنه های کوهستانی که کجا بود
در سینه ی کبوتری گرد آمده بودم
آب در خواب می تپید
نوح در نفرین
در سرم.
و شاخه ی زیتون نبود
از هجوم سرسام های سراسیمه
در آستانه ی سنگی به خاک افتادم
گفتم ای سنگ
آموزگار عدالت به ترازوها
در بگشا
تا به تالارهای تاریک ات در آیم
به دهلیزها و هزارتوهای کور ات
به من امساک بیاموز
تا جریده بگذرم
از درهای درد و اکراه
کنده شوم از جهانی
که در ترازوی اش
هزار سنگ از هیچ کمترم
در تو چادر بزنم.
پائین شب
برف می بارید
و کوه ساکت بود
و سنگ ساکت بود
بادی بال بر هم زد و
چشم هایم لرزیدند
و دری که نبود بسته شد
احساس کردم
بیرون جهان ایستاده ام
و در کاسه ی سرم
عنکبوتی چالاک تار می تند
و مردی تاریک
بر چهره ام خم شده است
و در چشمانم
سی صد کلاغ ماهر
صبر سیاه شب را
سوراخ می کنند
از ستاره ی غایب
سوسویی خواستم
برف
زمهریرهای هندسی اش را نثارم کرد
سرها صف کشیدند
در سرم.
در سردابه سرم از صبح تا شب صدای چکيدن يک قطره آب خودش را تکرار می کند چک، چک، چک...

کنارم نشست. گفتم سلام. گفت سلام.
گفتم: سرد است.
گفت: اينجا هميشه سرد بودهاست.