نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخرنگ ساده دل ستارهچین برکههای شب شدم خواننده: فريدون فرخزاد شعر: فروغ فرخزاد
با تشکر از روای بخاطر محبت، عکس و ترانه تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشاندهای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها ....
آفتاب میشود... نگاه کن که غم درون دیدهام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایهی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیام خراب میشود شرارهای مرا به کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشاندهای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره میکشانیام فراتر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخرنگ ساده دل ستارهچین برکههای شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفههای آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیدهام به کهکشان، به بیکران، به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسهات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستارهها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب میشود به روی گاهوارههای شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب میشود...
گفتم: دوست داری کمکت کنم يا خودت میآی؟
گفت: ممنون میشم اگه کمکم کنی.
دستم رو به دستش نزديک کردم، حس کرد، گرفت و بلند شد. دستش رو در بازوم حلقه کرد. راه افتاديم. آهسته میآمد.
پرسيدم: امروز چه رنگ رو دوست داری، زرد، آبی يا نارنجی؟
خنديد و گفت نارنجی.
واقعا زندهای؟ وقتی که امسال بهار زمزمه سرمست آمدن و رفتن اقاقيها را نشنيدهای!
زندگی شايد بافتن هر روزه طنابی است از جنس فريب
گاهی بلند و گاهی کوتاه.
بلند آنقدر که هم بکار طناب پيچ کردن خود میآيد و هم بستن دست و پای ديگران.
کوتاه آنقدر که....
تنها بکار آويزان کردن خود میآيد و دگر هيچ!
سالها از دست زدن به اين کار شانه خالی میکردم، به علتهای فراوان، شخصی و غيرشخصی، مهمترين علتش اما شايد حس موقتی بودن است، که گريبان خيلی از ما مهاجرين ناخواسته را گرفته، حس ماندنی نبودن، حس هر لحظه رخت سفر بستن، حسی که بزرگترين مانع است برای دست زدن به هر کاری که ريشه ات را در زمين فرو برد، هر کاری که مانعی باشد برای گريختن ...و شايد به اين خاطر است که هميشه دنبال کاری بودهای که بريدن از آن، تنها زحمتش برداشتن کتت بودهاست و بس. امروز اما دل به دريا زدم و شروع کردم، بدون آن که بدانم چه پيش خواهد آمد، امااز الان دلم برای سفر تنگ شده و هنوز شروع نشده احساس خفگی میکنم با اينکه اينجا را پر از رنگ و گل کردم...




که صدایت هم ممنوع؟
مثل تنت که در خیابان حرام میشود؟
شرع ِ فاصله است
که خلافش کیفیت مرگ دارد؟
می خواهم به خطبهای حلالت کنم
ولی آخر با دهانگشت چگونه میشود چهارده رقم را خواند؟
و با هزار قدم پنج هزار را؟
و با دو چشم اینهمه نبودن را؟
تا کجا به تنهایی بپیچم؟
پیچ در پیچ این نیامدنها را
هزار بار رفتهام
خیسم از اینهمه لیس
که راه به چشمهایم میزند
و گوشهایم
خمار حرامخوارگی
که صدایت
که صدایت
که صدایت...
که صدایت هم ممنوع؟
ذائقهی ملعون
شراب سفید میخواهد از جام کشیدهات
چقدر میشود خلاف تنت را خراج داد؟
تا چند ثانیه بیشتر پشت صدایت بمیرم
از سکوت
س ِ
کو؟
ت
ت
تت
تتتتتتتتتتتتتتتتتت ...
گمنام