June 11, 2006

خبر مرگ گل

پرده اول: آغاز سحر بود که چشم باز کرد و از سر شوق سلامی به صبح داد. تنها يک روز جوان بود،شاداب و زيبا . پرده دوم:آغاز پايان روز به پايان نرسيده، با همان آهستگی که آمده بود در خودش جمع ‌شد و خاموش. پرده سوم: پايان روز بعد جسدی در هم پيچيده کنار گلدان افتاده بودو زندگی آنسوی او هنوزادامه داشت... Hibiscus

Posted by darya at June 11, 2006 12:30 PM
Comments

یعنی همونجوری که گوسفنده گل شازده کوچولو رو خورد؟...

Posted by: نی لبک at June 12, 2006 04:19 PM

می گم که: اینهمه حساسیت و ظرافت ،اونوقت بعضی دوستامون نگرانت می شن که آخین پستت خیلی ناامید کننده بود و از این حرفا.آخه مگه میشه چنین ارتباط زنده ای با طبیعت داشته باشی و انوقت ناامید باشی؟!
برای یاداشت جدیدت هست ها که طبق معمول خفه مون کردی :(

Posted by: نی لبک at June 26, 2006 10:12 PM
Post a comment









Remember personal info?