پرده اول: آغاز سحر بود که چشم باز کرد و از سر شوق سلامی به صبح داد. تنها يک روز جوان بود،شاداب و زيبا . پرده دوم:آغاز پايان روز به پايان نرسيده، با همان آهستگی که آمده بود در خودش جمع شد و خاموش. پرده سوم: پايان روز بعد جسدی در هم پيچيده کنار گلدان افتاده بودو زندگی آنسوی او هنوزادامه داشت...
Hibiscus
یعنی همونجوری که گوسفنده گل شازده کوچولو رو خورد؟...
می گم که: اینهمه حساسیت و ظرافت ،اونوقت بعضی دوستامون نگرانت می شن که آخین پستت خیلی ناامید کننده بود و از این حرفا.آخه مگه میشه چنین ارتباط زنده ای با طبیعت داشته باشی و انوقت ناامید باشی؟!
برای یاداشت جدیدت هست ها که طبق معمول خفه مون کردی :(