نگران نگاهت بودم که مبادا از آن بالا پايين بيافتد، می ترسيدم که بشکند!
غروب نشده بود که رسيد، چشمش که به در بسته افتاد دلش پايين ريخت.
آخرين روز بهار بود.
پرده اول: آغاز سحر بود که چشم باز کرد و از سر شوق سلامی به صبح داد. تنها يک روز جوان بود،شاداب و زيبا . پرده دوم:آغاز پايان روز به پايان نرسيده، با همان آهستگی که آمده بود در خودش جمع شد و خاموش. پرده سوم: پايان روز بعد جسدی در هم پيچيده کنار گلدان افتاده بودو زندگی آنسوی او هنوزادامه داشت...
Hibiscus
عکس از مريم اشرافی از مجموعه عکسهای او از خاکسترنشينان دروازه غار، آنجا که انسان و زمين به پايان میرسند.