زن درکنار رودخانه میرفت. با یک دست کودک خوابش را درآغوش گرفته و دست ديگرش دردست دختر بچهای بود. موهايش را در روسری گلداری پوشانده و پيراهنی بلند به تن داشت. باد در شاخ و برگ درختان افتاده بود و با موی کودک و دامن مادر بازی میکرد. آب رودخانه در جهت مخالف در جريان بود.
گل آبی را آب با خود میآورد. دختر از شادی جيغی زد، دستش را از دست مادر کشيد و درکنار رودخانه شروع به دويدن کرد. مادر فرياد کشيد. کودک در بغل او شروع به گريه کرد.از خواب پريده بود.
باغبان بهدور بوتههای رز میگشت، شاخ و برگها را بالا و پايين میکرد و هر از چندی گلی از کارافتاده از دم تيغ قيچیاش میگذشت.
متوليان ديروزين مردهشويخانه
امروز
هنوز
در زرادخانههای نفرت مرگ توليد میکنند
و
کرمهای خاکی
خستهتر از هميشه
پيکر سرد
اشکهای مادران را
در پيلههای ابريشم کفن پيج میکنند
16 مرداد
The Sound of Silence

- Paul Simon -
Hello darkness, my old friend, I've come to talk with you again, Because a vision softly creeping, Left its seeds while I was sleeping, And the vision that was planted in my brain Still remains...