October 22, 2006

وقتی کلاغ ها عشق می خورند

نوشته فهيمه محفوظ
نشر اختران

...دروغ گفتم. زيبا بودی. مثل همه زن‌ها می‌ديدم. چشمان فاعل و مطمئنی
داشتی، از ساق‌های بلند تا گره‌های ران، آن لولای استوار لگن، برآمدگی‌ها و قله‌ی شانه، صد‌ها لحظه و راه بود. تو بلندتر از من بودی؟ نه. ولی سينه فراخی داشتی، می‌شد آرميد. اما فکر نمی‌کنم که تو به آن معبدنشينان هم اجازه داده باشی بيارمند. پاهای عجولت هميشه مزاحم بودند و تو همواره بايد به يک جای خالی می‌رسيدی و تنها خالی می‌شدی. تنها. راستی، راستی دنبال عشق می‌دويدی يا بهانه بود؟ اصلا آدم مگر فکر می‌کند؟!
دراز کشيده بودم. يک لحظه کنارم ايستادی. مجسمه خوش تراش "داود" بودی. يک مکنده‌ی قوی خونم را از پيکرم مکيده بود. ايستادی که حق انتخاب بدهی و دادی. اما من تنها گفتم که زيباست. فقط همين.
حالا مريم بدجوری سروته زندگی را رفته‌است. آن همه سنگلاخ حرف و فلسفه برای بريدن کافی بود و برای اينکه تو برج‌های عبث را بالا بروی. مريم نتوانست زيبايی را تعريف کند، عکس روی ديوار شد. مجسمه مرمری روی پل‌های رابطه‌های تنگ و ترش.
آفتاب ما را از شکنجه شب آزاد کرد.- لختی نيمه کاره‌ی تو و ضمانت پالتوی من.- قهوه چه قدر تلخ بود! قهوه‌ات را خوردی و گفتی:" شب که بخير نشد. پس روز بخير!" خنديدی.
بقيه‌ی راه را تنها رفتم. تو هم تنها رفتی. دو خط موازی که هيچ‌وقت بهم نرسيدند، اما از رويشان قطار زندگی گذشت. حالا، قطار روی اين ريل کهنه صدای زنگ زده ای دارد. کاش جرئت داشتی انگشت های خونی مرا از تاوه گور به گور شده بيرون بکشی، تا شب را خوش به آفتاب بکشانيم! کاش گم نمی‌شديم تا قصه شويم! برای من دير است . بگذار ستاره در سپهر طلوع کند! چيزی متولد خواهد شد، باورپذير. من تصميم گرفته‌ام صورتکم را بردارم تا پرنده‌ها در پرواز دانه بچينند.- هرچقدر هم کلاغ‌ها قارقار کنند.- تو صورتکت پيچيده‌تر است و از تعريف جستجوی زندانی نيز دور شده‌ای، آخوری داری، پدر بزرگوار و عموی نازنين در تو ظهور می‌کنند و اين خط موازی را حالا حالاها خيال دارند ادامه دهند.
کلاغ‌هايشان را می‌فرستند روبروی نيمکت تا هراس‌های هزار وجه ما را بيدار کنند. و همواره با انگشت سبابه در افق، خط عبور می‌کشند، مستقيم ولاغير.
تو مستقيم رفتی من هم. چه مستقيمی! مستقيمی که همه چيزش درست بود اما راست بودنش، نه. به کجا می‌رسيد؟ به اين‌جا‌ها؟! به آپارتمان شيک؟ حتم می‌گويی چرند می‌گويم.- چرند گويی،اين روزها بهتر از هر گنده گويی است.- خسته‌ام. از فکر کردن هم خسته‌ام و از اين هم زدن خاطره عقم می‌گيرد. هم زدنی که تنها پژواک درونی دارد، پژواکی حقير در تنی حذف شده که تنها يک شماره ثبتی دارد و عن‌قريب باطل می‌شود.
می‌خواهم بگويم به من چه؟! ديگی که برای من نجوشد، بگذار سر سگ در آن بجوشد. سپهر را هم از سر باز کردم، انداختمش از آشپزخانه بيرون. من هم مثل تو رفتار کردم. تنها، نقشم دستور سيلی نداشت تااو راروی همان خط بيهوده‌ی بد بو بکشانم که در خاطره‌هايش نيز مزاحم شده‌است. بیخود گفتم، شما مرد‌ها سر و ته يک کرباسيد، ما هم با شما بافته شده‌ايم، تار و پودی چسبيده به هم که نقش‌های کهنه تکرار می‌کند. گور پدر همه‌مان! از هر ماندنی بيزار شده‌ام. کاش مثل دايناسور‌ها منقرض می‌شديم! گندمان گرفته‌است. عقم می‌گيرد،ديگر نه از ديگری،از خودم. و اين پايان خط است گويا.

Posted by darya at October 22, 2006 01:06 PM