در سالی که گذشت
نرخ برابری خون در بازارهای سهام
همچنان
از
ارزش نفت کمتر بود.
و
مردم
هنوز در پيادهروها
"به نام خدا"
به ميهمانی بمب و خون دعوت میشدند
در سال گذشته
مهاجران نان و قصه، چمدانهايشان را پر از "روياهای آمريکايی" میکردند
و بیهيج رويايی روی زخمهای قارهها جان میدادند
در سالی که گذشت
لشکر مارمولکهای گرسنه
بدنبال خوراک چشم تازه از اين گور راهی آن گور میشدند،
ماهیهای کور
در تورهای پاره خانه میکردند
و
پرهيزکاران تنها
عشق را در سردابههای نهان دل تازيانه میزدند
در سالی که گذشت...
اگر عمر دوباره داشتم، گل مينا از چمنزارها بيشتر میچيدم!
"دون هارولد"
مهم نيست که چه میفروشي
اصل و يا بدل، مرغوب و يا بنجل
مهم حتی
گران و يا ارزان فروختن نيست
آنچه که اهميت دارد، چگونه فروختن است و بس.
چند سال قبل،
پدراز پلهها پايين میآمد،زير لب گفت:
ـ سالوادور آلنده رو کشتن!
به پدر نگاهی کرد،از کنارش گدشت واز پله ها بالا رفت...
***
چند سال بعد،
در اتاق را باز کرد، زیر لب گفت:
ـ پينوشه مرد!
پسر از پشت میز لحظهای سرش را برگرداند، نگاهی به او کرد و پرسيد:
ـ پينوشه؟
ـ مامان مامان ماه رو ببين!
پسر با پاهای کوچکاش به سرعت رکاب میزد، با هيجان به آسمان نگاه میکرد و مادرش را که بیحوصله دنبالش میآمد شگفتزده صدا میزد.
مادر خسته بود و پسر هنوز اين خوشبختی را داشت که،
از ماه کامل در آسمان روز حيرت کند...
ولی اين رو هم بدون که در هر صندوق بستهای رو نبايد باز کرد
از بالای اين تپه چقدر خودم را دور از آنها حس میکنم. به نظرم میرسد که من به نوع ديگری از جانداران تعلق دارم. آنها پس از کار روزانهشان از ادارهها بيرون میآيند، با قيافهای خرسند به خانهها و ميدانها مینگرند، میانديشند که اين شهر مال آنها است، يک " شهر قشنگ بورژوا". نمیترسند، خيالشان تخت و راحت است. هرگز چيزی نديدهاند جز آب رام شدهای که از شيرها جاری است، و درختهای دورگهی حرمزادهای که زيرشان پايه گذاشتهاند. روزی صد بار برايشان برهان آورده میشود که جهان از قوانين ثابت و تغيير ناپذير تبعيت میکند. اجسامی که در خلاء رها شوند همه با سرعتی يکسان سقوط میکند. باغ ملی زمستانها هر روز ساعت چهار بعد از ظهر و تابستانها ساعت شش بعد از ظهر تعطيل میشود، سرب در دمای ۳۳۵ درجه ذوب میشود، آخرين تراموا ساعت بيستوسهوپنج دقيقه از جلوی عمارت شهرداری راه میافتد. آنها صلح جويند، کمی عبوس، به فردا میانديشند، يعنی صرفا به امروز جديد. شهرها فقط يک روز را در اختيار دارند که هر بامداد درست به يکسان بر میگردد. يکشنبهها يک خرده میآرايندش. احمقها، از فکر اينکه دوباره قيافههای زمخت و آسودهخاطرشان را خواهم ديد، دلم بهم میخورد.آنها قانون میگذارند، رمانهای مردمی مینويسند، ازدواج میکنند، مرتکب حماقت بزرگ بچه پسانداختن میشوند.