دریاروندگان: December 2006 Archives

December 29, 2006

گزارش

در سالی که گذشت
نرخ برابری خون در بازار‌های سهام
همچنان
از
ارزش نفت کمتر بود.
و
مردم
هنوز در پياده‌رو‌ها
"به نام خدا"
به ميهمانی بمب و خون دعوت می‌شدند

در سال گذشته
مهاجران نان و قصه، چمدان‌هايشان را پر از "روياهای آمريکايی" می‌کردند
و بی‌هيج رويايی روی زخم‌های قاره‌ها جان می‌دادند

در سالی که گذشت
لشکر مارمولک‌های گرسنه
بدنبال خوراک چشم تازه از اين گور راهی آن گور می‌شدند،
ماهی‌های کور
در تورهای پاره خانه می‌کردند
و
پرهيزکاران تنها
عشق را در سردابه‌های نهان دل تازيانه می‌زدند

در سالی که گذشت...

Posted by darya at 10:18 AM

December 26, 2006

نگاه

اگر عمر دوباره داشتم، گل مينا از چمنزارها بيشتر می‌چيدم!
"دون هارولد"

Posted by darya at 12:51 PM

December 17, 2006

نگاه

مهم نيست که چه می‌فروشي
اصل و يا بدل، مرغوب و يا بنجل
مهم حتی
گران و يا ارزان فروختن نيست
آنچه که اهميت دارد، چگونه فروختن است و بس.

Posted by darya at 08:34 AM

December 12, 2006

دو نيم پرده

چند سال قبل،
پدراز پله‌ها پايين می‌آمد،زير لب ‌گفت:
ـ سالوادور آلنده رو کشتن!
به پدر نگاهی کرد،از کنارش گدشت واز پله ها بالا رفت...
***
چند سال بعد،
در اتاق را باز کرد، زیر لب گفت:
ـ پينوشه مرد!
پسر از پشت میز لحظه‌ای سرش را برگرداند، نگاهی به او کرد و پرسيد:
ـ پينوشه؟

Posted by darya at 09:20 AM

December 09, 2006

نيم پرده

ـ مامان مامان ماه رو ببين!
پسر با پاهای کوچک‌اش به سرعت رکاب می‌زد، با هيجان به آسمان نگاه می‌کرد و مادرش را که بی‌حوصله دنبالش می‌آمد شگفت‌زده صدا می‌زد.
مادر خسته بود و پسر هنوز اين خوشبختی را داشت که،
از ماه کامل در آسمان روز حيرت کند...

Posted by darya at 09:21 AM

December 08, 2006

"جنايت مقدس"

Posted by darya at 09:48 AM

روياهات رو از دست نده

ولی اين رو هم بدون که در هر صندوق بسته‌ای رو نبايد باز کرد

Posted by darya at 08:54 AM

December 04, 2006

سوا ل بی جواب

Posted by darya at 04:41 PM

December 01, 2006

تهوع

از بالای اين تپه چقدر خودم را دور از آن‌ها حس می‌کنم. به نظرم می‌رسد که من به نوع ديگری از جانداران تعلق دارم. آن‌ها پس از کار روزانه‌شان از اداره‌ها بيرون می‌آيند، با قيافه‌ای خرسند به خانه‌ها و ميدان‌ها می‌نگرند، می‌انديشند که اين شهر مال آن‌ها است، يک " شهر قشنگ بورژوا". نمی‌ترسند، خيالشان تخت و راحت است. هرگز چيزی نديده‌اند جز آب رام شده‌ای که از شيرها جاری است، و درخت‌های دورگه‌ی حرمزاده‌ای که زيرشان پايه گذاشته‌اند. روزی صد بار برايشان برهان آورده می‌شود که جهان از قوانين ثابت و تغيير ناپذير تبعيت می‌کند. اجسامی که در خلاء رها شوند همه با سرعتی يکسان سقوط می‌کند. باغ ملی زمستان‌ها هر روز ساعت چهار بعد از ظهر و تابستان‌ها ساعت شش بعد از ظهر تعطيل می‌شود، سرب در دمای ۳۳۵ درجه ذوب می‌شود، آخرين تراموا ساعت بيست‌و‌سه‌و‌پنج دقيقه از جلوی عمارت شهرداری راه می‌افتد. آن‌ها صلح جويند، کمی عبوس، به فردا می‌انديشند، يعنی صرفا به امروز جديد. شهرها فقط يک روز را در اختيار دارند که هر بامداد درست به يکسان بر می‌گردد. يکشنبه‌ها يک خرده می‌آرايندش. احمق‌ها، از فکر اينکه دوباره قيافه‌های زمخت و آسوده‌خاطرشان را خواهم ديد، دلم بهم می‌خورد.آن‌ها قانون می‌گذارند، رمان‌های مردمی می‌نويسند، ازدواج می‌کنند، مرتکب حماقت بزرگ بچه پس‌انداختن می‌شوند.

Posted by darya at 02:31 PM