از بالای اين تپه چقدر خودم را دور از آنها حس میکنم. به نظرم میرسد که من به نوع ديگری از جانداران تعلق دارم. آنها پس از کار روزانهشان از ادارهها بيرون میآيند، با قيافهای خرسند به خانهها و ميدانها مینگرند، میانديشند که اين شهر مال آنها است، يک " شهر قشنگ بورژوا". نمیترسند، خيالشان تخت و راحت است. هرگز چيزی نديدهاند جز آب رام شدهای که از شيرها جاری است، و درختهای دورگهی حرمزادهای که زيرشان پايه گذاشتهاند. روزی صد بار برايشان برهان آورده میشود که جهان از قوانين ثابت و تغيير ناپذير تبعيت میکند. اجسامی که در خلاء رها شوند همه با سرعتی يکسان سقوط میکند. باغ ملی زمستانها هر روز ساعت چهار بعد از ظهر و تابستانها ساعت شش بعد از ظهر تعطيل میشود، سرب در دمای ۳۳۵ درجه ذوب میشود، آخرين تراموا ساعت بيستوسهوپنج دقيقه از جلوی عمارت شهرداری راه میافتد. آنها صلح جويند، کمی عبوس، به فردا میانديشند، يعنی صرفا به امروز جديد. شهرها فقط يک روز را در اختيار دارند که هر بامداد درست به يکسان بر میگردد. يکشنبهها يک خرده میآرايندش. احمقها، از فکر اينکه دوباره قيافههای زمخت و آسودهخاطرشان را خواهم ديد، دلم بهم میخورد.آنها قانون میگذارند، رمانهای مردمی مینويسند، ازدواج میکنند، مرتکب حماقت بزرگ بچه پسانداختن میشوند.