December 09, 2006

نيم پرده

ـ مامان مامان ماه رو ببين!
پسر با پاهای کوچک‌اش به سرعت رکاب می‌زد، با هيجان به آسمان نگاه می‌کرد و مادرش را که بی‌حوصله دنبالش می‌آمد شگفت‌زده صدا می‌زد.
مادر خسته بود و پسر هنوز اين خوشبختی را داشت که،
از ماه کامل در آسمان روز حيرت کند...

Posted by darya at December 9, 2006 09:21 AM