وقتی سايه پنچره بر پرده ها پديدار شد ساعت بين هفت و هشت بود و آن گاه دوباره من در زمان بودم و صدای ساعت را می شنيدم. ساعت پدر بزرگ بود و هنگامی که پدرمان آن را به من می داد گفت" کونتين، مقبره همه اميد ها و آرزوها را به تو می دهم، به طرز نسبتا عذاب آوری اين احتمال هست که از آن استفاده خواهی کرد تا نتيجه عبث همه تجارب بشری را ببينی که همانقدر با حوائج شخصی تو جور در می آيد که با حوائج شخصی او يا پدرش جور در می آمد. من اين را به تو می دهم نه برای آنکه زمان را به خاطر بسپاری، بلکه برای اينکه گهگاهی برای يک لحظه از يادش ببری و همه دمهايت را مصروف غلبه يافتن بر آن نکنی. گفت چون هيچ نبردی به پيروزی نمی رسد. حتی نبردی در نمی گيرد. عرصه نبرد تنها حماقت ونوميدی بشر را بر او آشکار می کند، و پيروزی پندار فيلسوفان وابلهان است.
ترجمه صالح حسينی
The Sound and the Fury, William Faulkner*