كسي كه «خشم وهياهو» را مي خواند نخست از غرابت صناعت آن در شگفت مي شود: چرا فاكنر زمان قصه خود را شكسته و قطعات آن را درهم ريخته است ؟ چرا نخستين دريچه يي كه بر اين جهان افسانه يي گشوده مي شود ذهن مردي ابله است ؟
خواننده به وسوسه مي افتد تا شاخصهايي بيابد و خط سير ماجرا را برطبق ترتيب زماني آن پيش خود تنظيم كند: «جاسن و كارولين كامپسون سه پسر و يك دختر داشته اند. دختر كه نامش كدي است با مردي به نام دالتون ايمز رابطه يافته و از او آبستن شده است ؛ لازم است كه هر چه زودتر شوهري براي او دست و پاكنند...» در اينجا خواننده بازمي ايستد، چون ناگهان در مي يابد كه نه داستان فاكنر را كه داستاني ديگر را نقل مي كند. زيرا فاكنر نخست اين ماجرا را به صورت منظم در نظر نگرفته بوده است تا سپس مانند ورق هاي بازي آن را در هم بريزد: فاكنر نمي توانسته است به گونه يي ديگر نقل كند.
در رمان مرسوم كهن ، ماجرا متضمن گرهي است : قتل باباكارامازوف در برادران كارامازوف (از داستايوفسكي ) و ملاقات ادوار با برنار، در سكه سازان (از آندره ژيد). بيهوده به دنبال اين گره در خشم و هياهو مي گرديم . آيا گره داستان در اخته شدن بنجي است ؟ يا در ماجراي عاشقانه و حقير كدي ؟ يا در خودكشي كونتين ؟ يا در نفرت جاسن از دختر خواهرش ؟ هر واقعه جزيي چون بر آن بنگريم از هم باز مي شود و وقايع ديگري را، همه وقايع ديگر را، در پس خود آشكار مي كند. هيچ چيز روي نمي دهد، قصه به پيش نمي رود، بلكه همچون حضوري مزاحم و وقيح ، با تراكمي بيشتر يا كمتر، زير هر كلمه كشف مي شود.
خطاست كه اين نابهنجاري ها را بازي هاي بي موجبي براي هنرنمايي بشماريم . زيرا كه صناعت داستان همواره بر ديد فلسفي نويسنده دلالت مي كند. وظيفه منتقد آن است كه پيش از ارزيابي آن به بازيابي اين بپردازد و اما كاملا هويدا است كه فلسفه فاكنر فلسفه يي است ناظر به زمان .
بدبختي آدمي اين است كه در زمان قرار دارد. به قول خود فاكنر در همين كتاب : «انسان مساوي است با حاصل جمع بدبختي هايش . ممكن است گمان برند كه عاقبت روزي بدبختي خسته و بي اثر مي شود، اما آن وقت خود زمان است كه سرچشمه بدبختي ما خواهد شد.» اين است موضوع حقيقي رمان «خشم و هياهو.» و اگر صناعتي كه فاكنر به كار مي بندد، در بادي امر، نفي زمان مي نمايد بدين سبب است كه ما مفهوم زمان را با توالي زمان مخلوط و مشتبه مي كنيم . سنه و ساعت از ساخته هاي آدمي است . به قول فاكنر: «اينكه ما دايما از خود بپرسيم كه وضع عقربه هايي خودكار بر روي صفحه يي ساختگي و قراردادي از چه قرار است نشانه عمل ذهني است . مدفوعي است چون عرق تن .»
براي رسيدن به زمان واقعي بايد اين مقياس ساختگي را كه مقياس هيچ چيز نيست به دور افكند:«تا وقتي كه تيك تاك چرخ هاي ساعت ، زمان را مي خورد زمان مرده است . فقط وقتي ساعت از كار بماند زمان از نو زنده مي شود.» پس حركت كونتين كه ساعت جيبيش را مي شكند ارزش تمثيلي دارد: ما را به زمان بي ساعت مي برد. زمان بنجي ابله ، كه حركات ساعت را در نمي يابد، نيز زمان بي ساعت است ....
به نقل از کتاب خشم و هياهو ترجمه صالح حسينی